كلبه خيال

 كوه و كُتل

حبيب حسن نژاد

 

آسان نبود با تو اگر هم محل شدم

برگشتم از هويّت خود ، در تو حل شدم

از هرچه كوه ، يك سر و گردن بلندتر ــ

بودم ؛ به دامن ات كه رسيدم ، كتل شدم

باريد گيسوان تو بر شانه هاي من

گفتي : " مرا بپوس !" ، سراپا بغل شدم

من خاكِ سرد بودم و تب كردم از جنون

بوسيدمت چنان ، كه به آتش بدل شدم...

عابد به پارسايي و عاقل به عافيت

من لب زدم به ليلي و ضرب المثل شدم

مشغول مُثله كردنِ خود بودم از ازل

از خويش تكّه تكّه بُريدم ـ غزل شدم .

 

سيما مؤدب

 

غمي نهان به سينه ام دوباره بال مي زند

به اشك هاي گم شده ره خيال مي زند

ز كنده هاي خاطره، شراره هاي كم نفس

چو مي جهد به سينه ام، عشق نهال مي زند

ترانه هاي بيدلي، هماره بر زبان دل

شيانه هاي عاشقي چنين مثال مي زند

ستاره هاي درفشان و اين سكوت خوش عيان

دست به دست هم زده چه شور و حال مي زند

چو چشمه‌ي غزل شود به كوچه دلم روان

به چهره ي چنين شبي، آب زلال مي زند

نواي شب براي من هزار و يك فسانه است

ز سحر و راز شب قلم به قبل و قال مي زند

ز شهرزاد قصه ها شنيده ام كه هر گلي

به انعكاس روي او، به خط و خال مي زند

 

كلك خيال

 

باز هم هست

سيد محمد حسن ناصحي

 

دو چشمت شوخ و شهلا، باز هم هست

نگاهت گرم و گيرا باز هم هست

پس از سي سال و اندي چشم بد دور

همانت قد و بالا، باز هم هست

جواني و نشاط از همگنان رفت

تو را، صد شكر اما، باز هم هست

سخن از بي زوالي‌هاي حسنت

به هر بزم و به هر جا، باز هم هست

زِ خِيل عاشقان مست و پر شور

به كويت شور و غوغا، باز هم هست

پريشان گيسوان مشك بوييت

پريشان‌ساز دل ها، باز هم هست

لب شيرين و شكرخايت اي دوست

شكرريز و شكرخا، باز هم هست

يقين دارم كه شهد بوسه هايت

همان گونه، تب‌افزا باز هم هست

امان از چاك آن پيراهن تو

كه چاك سينه پيدا باز هم هست

مرا وصلت خيالي بود وخوابي

هنوز آن خواب و رويا باز هم هست

شكرخندي كه برجان شعله مي ريخت

به كنج لب هويدا، باز هم هست

تمنا از خداوندم تو بودي

هنوزم آن تمنا باز هم هست

بيا تا جان برافشانيم به پايت

كه جان بركف مهيا باز هم هست

تو را، يك عمر عاشق بوده »ناصح«

خدا داند كه حالا، بازهم هست

 

 

 

غنچه و راز نهفت

انزاب خوئي

نيست در باغ جهان چون تو سَهي بالايي

كس نديده چو جمال تو گُلِ زيبايي

مثل و مانند تو پيدا نشود در جايي

در همه دير مغان نيست چو من شيدايي

خرقه جايي گِرو باده و دفتر جايي

هركه را مي نگرم دلبر و ياري دارد

هرگُلي در چمن عشق هزاري دارد

عاشق در جور نگارش دل زاري دارد

دل كه آئينة شاهي است غباري دارد

از خدا مي طلبم صحبت روشن رايي

دل شيدائي من شيفتة روي نكوست

رو به هر سو كه كنم منظر من طلعت اوست

دامنم از غم هجران رخش چون لب جوست

كشتي باده بياور كه مرا بي رُِخ دوست

گشت هر گوشة چشم از غم دل دريايي

چه شود گر فكني برمن دلداده نظر

يا  ز منظرگهِ چشمم كني از مهر گذر

هم ستاني زمن غمزده احوال وخبر

جوي ها بسته اي از ديده به دامان كه مگر

در كنارت بنشانند سهي بالايي

با دل خويش قراري ز وفا بستم دوش

پند واعظ نكنم در همه احوال نيوش

تا نهادم دل خود در رَهِ آن غاليه پوش

كرده ام توبه به دست صنم باده فروش

كه دگر مي نخورم بي ر‏خ بزم آرايي

روي سينه چو فتد لرزه به آن گوي تُرنج

يا نسيمي دهدش تاب بدان زلف شكنج

خيزد آن چشم سيه مست به غمازّي و غنج

نرگس ار لاف زد از شيوة چشم تو، مرنج

نرود اهل نظر از پي نابينايي

طاق ابروي تو بر قتل دلم بسته ميان

قوتِ جانست لبت ياكه زياقوت نشان

قصّة عشق تو باكس نتوان گفت عيان

شرح اين قصّه مگر شمع برآرد به زبان

ورنه پروانه ندارد به سخن پروايي

شود از پُر خوري باده حريفان بد مست

چشم مست تو ولي مستي مستان بشكست

به تماشاي جمال تو دلم رفت از دست

سخن از غير مگو با من معشوق پرست

كز وي و جام مي‌ام نيست به كس پروايي

غنچه را بود گِرهِ خورده به دل راز نهُفت

بلبل اين راز به گلزار چو آمد به شنُفت

سخني گفت به آهنگ غزل غنچه شكُفت :

وين حديثم چه خوش آمد كه سحر گه مي گفت

بردرميكده اي با دف و ني ترسايي

هرنَفَس پاي دلم يار به خاري، خارَد

چشم من ابر بهار است به دامن بارَد

نيست حافظ، قلم از گفته او گُل كارَد 

گر مسلماني از اينست كه حافظ دارد ـ

آه اگر از پي امروز بُود فردايي

 

كلبه خيال

 

سيما مؤدب

 

رمضان آمد و ما باز زبان بر بستيم

گو، ز آز و طمعِ دارِ فنا ما رستيم

چون كه بگذشت دگر ماه خدا، بار دگر

رام امّاره شديم و دل خلقي خستيم

با يكي بنده ي حق لاف دروغين گفتيم

بادگر، چرب زباني كرده عهدها بگسستيم

دردل، آن جايگه عشق و محبت بسيار

كينه ها پرورديم، گو كه شيطان هستيم

خشم و حرص و ولع و غضب را هيهات

كرده در شيشه ي دل ، واي از آن بدمستيم

دم به دم ساقي بي مزد و بسي پست شديم

راهي ميكده كه باده ي خون در دستيم

جامه عمر دريديم و با بوالهوسي

باز بر زمره ي ارباب گنه پيوستيم

وه! چه بي شرم كه در حرمت اين ماه عزيز

بر سر سفره ي شبهاي قدر بنشستيم

 

نماز

ادهمي

سرور جان نمازدير كل جهان نمازدير

جهان فنادي سربه سر سنه قالان نمازدير

ايله كي قبره قويدولار  قئيدي گئدي اقربا

اوخوفناك منزله چراغ اولان نمازدير

اوباز پرس‌لركي وار غضب‌لي رشوه آلميان

اوداد گاهيدن وجودي قورتاران نمازدير

قيامتون بساطنه گئدنده يوخدي سايه بان

اگر تاپولسا سايه بان اوسايه بان نمازدير

خروس اذانچي‌دير ولي باشيندا چوخ بلاسي وار

اذان وئرنده سسلنر اوسس همان زمان نمازدير

علي(ع)ئولنده باشينه يغيشدي خانواده سي

دئدي وصيتيم به آخر زمان نمازدير

»ادهمي« ام دئديم اورك دن بو سوزلري

تا بولونسون اولين سوال قيامتده نمازدير

 

 

در مدح حضرت علي(ع)

شهرياريم وارمنيم

علي صلاحلو»شاهد«

نيلورم من اوزگه ياري اوز نگاريم وار منيم

هر گوزل گولدن گوزل، بير گلعذاريم وار منيم

وقريمي سينديرمارام عالمده من ناكس لره

شانلي شهرتلي گونوم، عّز و وقاريم وار منيم

ذهريده باش اگمرم من شاهلارا، سلطانلارا

بير همايونفر، دگرلي شهرياريم وار منيم

نقد جان سرمايه سين وئررم نگارين عشقينه

چون ازلدن ياريله بئيله قراريم وار منيم

گوشه چشميله باخسا، جان مِسين ائيلر طلا

كيميادير، دلبريمدن انتظاريم وار منيم

طعنه چوخ وورما رقيبا ، محضر جانانده

توپراق اولسام‌دا يقين بيل، اعتباريم وار منيم

آفتاب ائيلرمني گر ذّره اولسام بوتُراب

»لافتي« بزمينده »شاهد« شهسواريم وارمنيم

 

 

نواي گلها

جبار كريمي خويي

اي دوست آمديم از بهر دل عزيزان

باده گل بنوشيم از عطرِ گلِ بهاران

امروز گر رسيديم در باغ گل فروشان

درياب چون نگاري از حالِ يارِ ياران

گفتا زعشق آييم امروز گر ببارد

گفتم كه يار عشقيم با آن نواي باران

اكنون كه ما رسيديم اي صاحب كرامت

ببين چه تابد از دل با نور روزگاران

ديدي كه شب چراغي آمد به كوي، ما را

مي تابد آن، چو نوري از نايِ روزه داران

حالا كه دل نشسته برسر كوي كوثر

با آن نواي زيبا تو هم بيا نگاران

اكنون تو ساربانا بشنو زيار عالم

عالم برويد از دل با جلوه بهاران

 

كلبه خيال

تقديم به شاعران نام و نان

حبيب حسن نژاد

شما : دو دستِ تشنه ـ لوتِ لوتِ لوت ـ

سراب را به جايِ آب در قنوت

 

چه ساده شعر مي شويد ، ساده تر

شبِ ملخ ، براي قوت لايموت

 

ترانه هايتان : سرودِ مور و مار !

سروده هايتان : سريرِ عنكبوت !

 

اگرچه اوج ؛ سرنوشت تان : فرود

اگرچه قاف ؛ سرنوشت تان : سقوط

 

زبانِ نسلِ بي زبانِ من شويد

شما كجا و سرمه دانيِ سكوت ؟!

 

 

سيما مؤدب

پدر جان! عشق را در چشم تو ديدن،

زلال اشك را از صورتت چيدن،

جهاني را در آغوش تو يك دم،

به صحراي فراموشي كشيدن

چه زيبا و قشنگ است

عشق رنگ است.

پدر جان! بزير سايبان خاطراتي،

در نگاه مهربان تو خزيدن،

همه دنيا و دين را با "»خلوص تو«" خريدن،

نهاني با صفايت،

به آيين صفا جويان رسيدن،

چه زيبا و قشنگ است

عشق رنگ است

پدر جان! صبوري هاي تو با چشم ديدن

ز محنتهاي گردون در دل عشقت چميدن

همه دنيا و قيل و قال آن را

به لطف حرمتت بر خود دريدن

به دست مهربانت

خار غم از دل كشيدن

چه زيبا و قشنگ است

عشق رنگ است.

پدر جان! جان من آخر فدايت

فداي آن همه مهر و وفايت

پدر جان! اشك هاي لخته بسته

ميان سينه از غم شكسته

نثارت

نثار آن همه صدق و صفايت

تمام هستي من خاك پايت.

 

 

نگاهي ديگر...

محمد قراتپه لو

كمتر از فاصله ي من و تو

خواهم رفت

تا ببينم ابرها را

حس كنم زيبايي خشم را

كه به فرياد، مي شكند فاصله را

قطره آبي كه به صورت مي بارد

آدمي را به تنعم مي دارد

اما...

دورتر و از آنچه كه در آينه مي بيني

آب رواني جاريست

كه تو را به نگاهي مي طلبد

تا ببيني خود را با نگاهي ديگر

 

كلبه خيال

شوق ديدار

هوشنگ رحيمي

اي خوش آن ديده كه خود، محو تماشاي تو باشد

دل سودا زده اي، مست تمناي تو باشد

از تب و تاب تو، من نعل در آتش دارم

طوطي طبع من از دغدغه گوياي تو باشد

روز من، بي مه روز تو شب ديجور است

گلخن ام باغ شود گر رخ زيباي تو باشد

چشمه آب بقا  هم عطشم را نفشاند

تا تو باشي و لب لعل شكرخاي تو باشد

مرغ ايوان من از گفت تو آيد به سخن

قفس از ياد بَرَد، شائق و شيداي تو باشد

دل به غرقاب غمت، چنگ به هر سو چه زند؟

تا مگر موج شكن، زلف چليپاي تو باشد

قول ديدار تو هر روز به تقويم سپردم،

باز دل در گرو وعده فرداي تو باشد!

 

 

 

واپسين ديدار

انزاب خويي

در شامگاه، آمد و مي لرزيد

چون برگ بيد خورده تكان، از باد

بر لب يكي تبسم خوشحالي

اما رُخش ز ترس خبر مي داد

***

رنگش پريده بود چنان، گوئي ـ

از دست كس گريخته، يا دامي

و آن ترس و اضطراب نشان مي داد

دارد نه اشتياق و نه آرامي

***

گفت: آمدم ببينمت آخر بار

بايد كه باز گردم از اينجا، زود

شايد تو را دوباره نبينم ـ اين

هست آخرين درودم و هم بدرود!

***

ارديبهشت بود و سبك مي زد

دست نسيم شانه به گيسويش

نور سپيد ماه به آرامي

زَر تارِ نقره مي ريخت بر مويش

***

زين دست و پاچه ديدن دزدانه

هم شادمان و هم نگران بودم

او گرم حرف بود و ليكن من

آشفته از تب هيجان بودم

***

آهسته دست خويش به دستم داد

ناگه دلم ز لمس تنش لرزيد ـ

باهم نگاهمان چو گره خوردند ـ

يك قطره اشك بر رُخ مان غلطيد

***

دستش به دست من به همان حالت

دست دگر به گردن من آويخت

شد صورتش به صورت من نزديك

زُلفش به روي شانه و رويم ريخت

***

آن شب به دور از آنكه چه خواهد شد ـ

چون برگ و غنچه در بر هم رُستيم

گَردِ ملال دوري و حسرت را

با اشك خود ز چهرة هم شُستيم

*

پاسي گذشته بود و نفهميديم ـ

در آن ميان چگونه زمان طي شد

دستان او به گردن من حلقه

چشمان من اسير رُخ وي شد

***

آن دم كه مي شديم جدا از هم

در سينه ام نه تاب و نه طاقت ماند

برگشت و ايستاد، نگاهش گفت:

ديدارمان به روز قيامت ماند!

 

كلبه خيال

مسعود مصطفائي فر

زنده ام با ياد روي گلفشانت اي صنم

مي زني تيرم ولي ز ابرو كمانت اي صنم

جان دهم در پيش پايت گر بخواهي هر زمان

جان ستاني گر نگويم نه به جانت اي صنم

باز كن گيسوي خود تا در ميان آرد دلم

خوش بود ديدار زلفت تا ميانت اي صنم

چون به دشنامم براني شاد مي گردم كه من

مي پسندم نام خود را بر زبانت اي صنم

آرزو دارم شبي چون كودكي پنهان ز چشم

بهر گل چيدن شوم در گلستانت اي صنم

چشم شهلايت چو ديدم دين و دل كردم فدا

دين چه باشد من فداي ديدگانت اي صنم

مي شود دريا خجل در پيش هر لبخند تو

چون ببيند درّ و مرجان در دهانت اي صنم

باز كن آغوش گرمت از پي چندين فراق

آمده »بي كس« شود مهمان خوانت اي صنم

 

آل لانماسَن دونيا سسينه

ج ـ كريمي‌خويي

آللانما سن بو دونيا سسينه

ساتما قدم هئچ زامان سوداسينه

باخ دوزونه گورگينه احواليني

آينا بولسن چارتان افكارينه

ياخون يولدا دوشمييه سن شبهيه

كي دولانور رسم اجل ديدارينه

گول آچيلير گولوستانه هر زامان

آمما يول دولانور، اوز دونياسينه

گئد يولي سن تاب گينان كي بو انسان

هاردا گئدير قدم لر احوالينه

اورك ده قالدي بو روزگارين ايشي

بولمك اولمور نه يازوب اسرارينه

 

راه حل

مهين دقيقي

سكّه خورشيد را

در كلك باغچه ام مي كارم

فردا

كه باغچه از دست برف و بوران

فغان

خواهد كرد

آنوقت

قُلّكم را مي شكنم

 

 

يـاد يـار

علي صلاحلو (شاهد)

امشب اي ساقي نجاتم ده، خُمار افتاده ام

باز در انديشة آن گلعذار افتاده ام

مي روم از دست، ساقي رحم كن دستم بگير

ناتوان و بي شكيب، از اختيار افتاده ام

مستي صهبا، خُماري بيشتر دارد ز پي

من چنين سرمست، از لعل نگار افتاده ام

كي تواند مي نشاند آتش دل زانكه من ـ

ز آتش جانسوز عشق اندر شرار افتاده ام

خلوتي داريم يادِ يار و من در كنج دل

دلخوشم، كز مردم دنيا كنار افتاده ام

اي نسيم كوي او نَرمك به سوي من گذر

كز غم هجران دلبر بي قرار افتاده ام

كيميايم، ليك مس انگاشت صرّاف زمان

گوهر اشكم، ز چشم روزگار افتاده ام

طعنه هاي خلق، آخر صبر ايوبم شكست

زانوي غم در بغل، زار و نزار افتاده ام

از سر شب تا سحر مي نالم از هجران او

شمع سان، در خلوت شب اشكبار افتاده ام

گر ميسّر شد، نثارش مي كنم جان »شاهدا«

آن زمــان بينم كـــه در آغـوش يار افتاده ام

 

كلبه خيال

 

 بازي دوران

هوشنگ رحيمي

 

من آن مرغ شب آويز غريب و خسته را مانم

ميان نور و ظلمت، روز و شب از هم نمي دانم

دل گم كرده مي جويم، نشان از بي نشاني ها

در اين دشت جنون، وامانده اي سر در گريبانم

نه مجنونم كه روي از آدم و عالم بگردانم

نه آن فرزانه در بندي كه خلق از خود نرنجانم

گهي از يك نگاهي مي رود تاب و توان از كف

گهي چشم خماري مي زند آتش به بنيانم

به هر جا لانه ام شد طعمة طوفان و صيد افكن

من از بخت بد خود اين چنين زار و پريشانم

چه محنت ها به جان دارم از اين صحراي آذرگون

ملامت ها كشم از نيش هر خار مغيلانم

به دام و دانه دل بستم، مگر خو با قفس گيرم

كنون ز اين عشق نافرجام خود ناشاد و پژمانم

شمردم يك به يك ايام خود با نامرادي ها

سرآمد، بازي دوران و من در خط پايانم!

ــــــــــــــــــــــ

ـ شب آويز نام مرغي است كه خود را در تمام شب از يك پاي آويزد و تا صبح فرياد حق حق كند، تا از گلوي او قطره خوني نچكد خاموش نگردد.

 

 

 

اسم بي مسمّي

انزاب خوئي

 

افسونگري و ماهرخ و ناز، حرف نيست

دل مي بري چو غنچه بشكفته در چمن

»لطفي« بنام كرده تو را مادرت، دريغ

كم » لطفي« ات سَمَر شده در جمع انجمن

***

تو بودي ابر رحمت باغم، كه در بهار

بر شعرهاي من دُرِ باران فشانده اي

هم از نشاط نغمه و اشعار نغز خود

نورِ اميد و عشق به جانم نشانده اي

***

دل، در رَهِ تو داشتَنَم شد خلاف عقل

تخم وفا به مزرعة بي وفا خطاست

پيمانه نوش كردن و پيمان گِرِه زدن

با آن، كه عشق را نكند درك، نابجاست

***

بودم به جستجوي كتابي به گنجه ام

چشمَم به تابلويي كه تو دادي فرونشست

خود، گشته اي دقيق كه »سعدي« چه گفته است؟:

كاش، آن كه عهد بست قرارش نمي شكست؟!

***

معلوم شد كه حرف تو حرف عمل نبود

از وصف عشق، جان و دل تو خبر نداشت

و آن نغمه هاي نغز و غزل هاي آتشين

در آن دل چو سنگ تو هرگز اثر نداشت

***

كاري تو كرده اي كه از آن سال تاكنون

من چشم خود به هر چه كه عشقست بسته ام

در دست من قلم شده سَر خورده از وفا

اينك ز خشم، من سَرِ آن را شكسته ام

***

قلبم مزار خاطرة عشق مُرده ايست

با ناخن هَوَس مشكافيد قلب من

آن گل كه بود دست من، افتاد روي خاك

زين پس ز عشق و يار نگويم دگر سخن

***

عمرم چه داشت حاصلي از شام تا سحر

بنشسته و ز ديده گُهَرها فشانده ام

اكنون نه، مانده حوصله، نه نور ديدگان

عمر عزيز خويش به پايان رسانده امَ

***

از هم گسست دست قضا بزم عشق و حال

ساقي برفت و ساغر مي ريخت قَعرِ جوي

گُلها فُسُرد و رفت ز گلزار عندليب

»انزاب« را نشانه ز كوي عَدَم بجوي

 

 

كلبه خيال

 

نقش خيال

هوشنگ رحيمي

 

شمع جان سوخته، از عشق تو بگداخته ام

تا كه در وصف جمالت، غزلي ساخته ام

دوش تا وقت سحر، محو خيالت بودم

در قمار نگهت، هستي خود باخته ام

فارغ از عالم امكان، به سجود آمده ام

قبله، جز طاق دو ابروي تو نشناخته ام!

خواستم نقش كمال تو به تصوير كشم

جز خط و خالي از آن پرده نپرداخته ام

دست من گير كز اين ورطه نجاتم بخشي

دل ندانسته به گرداب غم انداخته ام

 

به نام او

سيما مؤدب

 

دو دستت را به سوي او بگير امشب

براي »او» دمي آخر بمير امشب

صدايش كن

دلت را رهسپارش كن

ترنم هاي اشكت را نثارش كن

سلامت را اگر

پاسخ دهد، آن دم

تو جان قربان برايش كن

فروغ ديگري مي تابد از،

اقليم عشق او.

تو نور ديدگانت را فدايش كن

ز من بگذر،

همه و تن ها، ز بهر او رهايش كن

جهان بغض است و آه و كينه و اندوه

گر آرامش تو مي خواهي

همه دنيا خرابش كن

 

 

خم مينو

امين قديم خاني (عارف)

جام شرابي به دست آمده ام سوي تو

تا بشوم مست مست در خم گيسوي تو

من كه به جز عشق تو نيست دلم بهر كس

مي خورم و كف زنم در طلب خوي تو

اين همه گل از كجا گشته و حيران شده

نيست به جز ذره اي در مدد جوي تو

چشم همه عاشقان در كرم باب اوست

چشم منم متصل در كش ابروي تو

دم به دم از چهره و ناز دلت مي زنم

من بشوم چاله اي در ره هر كوي تو

باز به هر شانه من بوسه زنم زلف را

تا كه بداند همه ارزش يك موي تو

باز در ميكده بسته شده روي من

بس كنم و گم شدم در سر هر كوي تو

عارف و عارف شدن بسته به درگاه توست

مــن چـــه كنم »عارفا« در خم مينــوي تو

 

كلبه خيال

يـا عـلي(ع)

انزاب خوئي

سرور و سالار علي دور علي

عشقه نمودار علي دور علي

اُسوة اعصار علي دور علي

عَهده وفادار علي دور علي

قاتل كُفّار علي دور علي

باعث ايجاد ازل تا ابد

شير خدا، كون و مكانه وَتَد

شاه ولايت، ولي مُعتمد

اولماسا حبّي اُولي اعمال رَد

خلقته معيار علي دور علي

تا اولا پرسش ده ملايك مجاب

خلقت يوزوندن گوتورولدي حجاب

ائتدي خدا بُوالبشري انتخاب

اولدي تراب آدم، علي بو تراب

گوردولر اسرار علي دور علي

تحت ثري تا به ثريا علي

باعث پيدايش دنيا علي

سِرِّ سماواتده پايا علي

مشگله ايش دوشسه چاغير يا علي

ياور و هم يار علي دور علي

آيت توحيد خداي ودود

اولدي علي نقشه ده نقش وجود

فاني و باقي و قيام و قعود

سرّ سخن علت بود و نبود

حق، ائديب اقرار علي دور علي

رشحة لوح و قلم كبريا

مخزن اسرار بوتون انبيا

والي و مولاي هامي اوليا

آي، گون آلور نور روخوندن ضيا

منبع انوار علي دور علي

دايرة حكم ده عدل آيتي

معني نون، والقلمون علّتي

اوندان آلور دست قدر، قدرتي

زنده دي شمشيرينه دين قامتي

حيدر كرّار علي دور علي

بيشه قلم اولسا، دنيز جوهري

كاتب اولا، آدم و جنّ و پري

يِر گوي اولا مدح علي دفتري

آزجا يازانماز يورولار اَللري

پردة پندار علي دور علي

اولماسا »انزاب« علي دن مدد

وصفينه لايق يازابيلمز احد

مدحيني ظن ائتمه چيخاتسين عدد

وئرميري توصيفينه انديشه قد

گلشن بي خار علي دور علي

هر كيم اولا حبّ علي دن بري

يا دلي دير يا ياراماز سرسري

خالق ائديب وصف ئوري بو سروري

»من نه ايتم مدح ائليوم حيدري«

سيّد احرار علي دور علي

 

 

در مدح حضرت علي(ع)

لافتي الاّ علي

علي صلاحلو »شاهد«

گوهر كان ولايت نور ايماندور علي

پرتو مهر هدايت ماه تاباندور علي

مخزن اسرار غيبي محرم راز خدا

باب علم مصطفي دور تاجدار اوليا

شمع بزم اوصيادور معني »قل انما«

كنر عفت كان غيرت فيض رحماندور علي

اوج عزّتده يقين عنقادي مولا مرتضي

شير بي پرواي هر هيجادي مولامرتضي

قطره گر اولسا جهان، دريادي مولا مرتضي

مرد ميدان شجاعت، شير يزداندور علي

گر قلم اولسا بوتون اشجار عالم سر به سر

هم مركب بحرلر، انهار عالم سر به سر

جمع اولا گر بير يره افكار عالم سر به سر

مدحين عاجز قالار چون نور سبحاندور علي

جنگ خندق بدريده اود قلب كفاره ساليب

ضرب شست مرتضايه انس و جان حيران قاليب

بير اُحد جنگينده مولا رتبه شايان آليب

افتخار اول و آخر كماكاندور علي

جنگ صفين و جمل دور شاهكار مرتضي

چوخ توكوب قان نهرواندا ذوالفقار مرتضي

»كنت مولا« دور مدال افتخار مرتضي

شهريار نامدار ملك ايماندور علي

اولين مداح مولا حضرت سبحاندور

»لافتي الا علي« هم حجت و برهانيدور

بيرده مداح علي پيغمبر و قرآنيدور

بير كلام ياز »شاهدا« تفسير قرآندور علي

 

كلبه خيال

 

آفتابگردان شهر من

مهين دقيقي

آفتابگردان!

دوستت دارم

تو مژده شهر مني

شهر كوچك من خوي

آفتابگردان!

تو را هر جا بينم

توي گلدون كوچك

توي سبد حصيري

پشت كوه هاي سر به فلك كشيده

 تو يادآور شهر مني

شهر كوچك من خوي

تو با همان صلابت ايستاده اي

آفتابگردان!

گل برگ هاي زرد مخمليت

بوي آفتاب ميده

دانه هايت با اينكه سياهند

اما در دلت سپيده بهاران است

آفتابگردان!

تو پُر از نوري

پُر از صفايي

پُر از خاطره اي

دوستت دارم

تو مژده شهر مني

شهر كوچك من خوي

 

 

 

نمي دانم

سيما مؤدب

چه آموزم

چگونه چشم هايش را

به آن سوي نگاه مردمان دوزم.

كه اين جا هر چه مي بيني،

همه رنگ است،

نيرنگ است.

تمام ديده ها در عينك شب هاي بي مهتاب.

تمام قلب ها، آري

گرفتار بيابان ها

سوار موج هاي سهمگين گرداب.

نه آوايي كه روح آدمي سازد

نه عشقي كه درون قلب ها سوزد،

نه رازي كه وجودش خام ها را پخته گرداند.

نه سوداي هوس انگيز حتي،

كه عمري را دلي از بهر آن بازد.

چگونه من به او گويم:

كه دل برگير،

كه چشم از ديده ها بربند،

كه احوال همه خويشان اين انسان

فرود آورده سر

بر بت خانه ي خاكي

چگونه

كاش مي شد،

من به غاري دور مي بردم.

نهان از چشم ظاهربين،

دو چشمش خوب مي شستم

دل آيينه وارش را،

به سمت نور مي بردم.

چو انسان هاي وارسته

به پير رهنمائيش مي سپردم

كه مي دانست اگر

پا در زمين دارد

نگاهي هم

به سوي آسمان آرد.

 

 

مسعود مصطفائي فر

آمده ام كه جان من درد مرا دوا كني

يا كه به عشق سركشت بسته و مبتلا كني

دست برم به گردنت دست دگر به دامنت

گر زميان زلف خود پاي دلم رها كني

كشته تير غمزه ات بس كه به خون تپيده شد

ترسم از آنكه بوم و بر صحنه كربلا كني

نشسته ام كه صبحدم خبر دهد ز بوي تو

كاش كه عطر طره ات همسفر صبا كني

اي همه سرو قامتت رشك سهي قدان شده

رسم وفا نباشد اين كه قامتم دوتا كني

دست طلب گشاده ام به پيش چشم مست تو

چه مي شود كه يك نظر سوي من گدا كني

رشته زلفت اي صنم دعوي معجزت كند

افعي گيسوان خود هر دم اگر عصا كني

گرد و غبار»بي كسي« مي رود از دلم برون

گر لب خود به يك شبي با لبم آشنا كني

 

كلبه خيال

 

من تيغ ستمگر كش در جوف نيامم

انزاب خويي

انداختي اي فتنه به صد حيله به دامم

پنداشتي ام ساده و ناپخته و خامم

افسون ز سر و پاي تو هر آينه مي ريخت

من حجب و حيا بود همه لحم و عظامم

تو اشك فرو ريخته از حسرت عشقي

من خشم فرود آمده از برق حسامم

اخلاق تو آنسان كه به تفسير نيايد

ماندم كه هوس هاي تو را نام چه نامم

نه تابع آدابي و نه پيرو عرفي

درمانده ز توصيف تو گفتار و كلامم

نشناخته از خلق تو بسيار سرودم

خجلت زده اكنون ز چنين وصف مدامم

آن بادة آميخته در بوسه حيلت

با مكر و فسون ريختي از كينه به جامم

چون صبحدم كاذب، اغفال گري تو

من تيغ ستمگر كش در جوف نيامم

در دامن تقوي و فضيلت گذراندم

عمري، و كنون مانده چو خورشيد به بامم

نيرنگ گري چون تو كجا باز شناسد

اصل و نسب و حرمت و آئين و مرامم

با بلبكان همسري زاغ نزيبد

فرزند حنيفانم و از نسل كرامم

من پاكم و بازيچة ناپاك نگردم

ريزنده سحابم من و بخشنده غمامم

در خورد تو نبود به بري نام ز »انزاب«

اينست نهايــت ســــخن و حرف ختامم

 

 

 

دل ديوانه

هوشنگ رحيمي

دل ديوانه را يكدم به حال خود رها كردم

ندانستم، غلط كردم، عجب كاري خطا كردم

دل من يكزمان، تنها رفيق و مونس من بود

منش با ديگران هم، همنشيني و آشنا كردم!

چه شبها تا سحر با دل به خلوت همزبان بودم

نصيحتها به گوشش خواندم و دينم ادا كردم

به راهش نقد جان دادم كه با من مهربان گردد

عبث كاري كه خود را هم به شرّش مبتلا كردم

چو ديدم عاقبت آب از سرم گذشت و درماندم

به سوي آسمانها دست استمداد وا كردم

ز محنت تا وضوئي ساختم با اشك خونينم

به نيّت در نماز عشق با دل اقتدا كردم

نشد انباز من در شادي و غم اين دل رسوا

به پايش هر چه ناليدم، سر و جان را فدا كردم...

 

 

مادر فرداست زن

حاج علي صلاحلو »شاهد«

حق فراوان گفته در قرآن كه چون حوراست زن

مردها را هر زمان آرامش دلهاست زن

پاك زن باشد گر امروز دختر ديروز ما

حرمتش واجب بود چون مادر فرداست زن

راد مردان پَروَرَد در دامن پُر مهر خويش

رمز و راز تربيت را عالم و داناست زن

مظهر مهر و عطوفت معني حجب و حيا

بين مخلوقات حق موجود استثناست زن

»النِساء« و سوره »مريم« بود در شأن او

بنگري نيك ار كلام قادر يكتاست زن

در تقدس منصب »امّ ابيها« زن گرفت

خوان جنّت را ز عفت مالك و داراست زن

قصر فردوس برين خواهي بدست آور دلش

تا نرنجاني ز خود، در قرب حق والاست زن

»شاهدا« گو: هر كه را باور ندارد شأن زن

دُخت طاها فاطمه هم مريم و ساراست زن

 

 

كلبه خيال

 

»هفتاد و شش بهار گذشت...!«

انزاب خويي

هزار حيف كه عمرم به آه و زار گذشت

چه روزها به من از جور روزگار گذشت

به يك دو چشم زدن كان بقدر لحظه نبود

زمان به سرعت برقي زد از كنار گذشت

جواني ام كه مرا حرفي از نشاط نداشت

بسان آب رواني ز جويبار گذشت

در اين گذر به رهم عشق او پديد آمد

دو پنج سال ز عمرم بدين مدار گذشت

به چندگاه در اين برهه شاد بودم و خوش

ز غافلي شب و روزم به عشق يار گذشت

غم فراق به شوق وصال مي آميخت

بسا، زمان كه به ديدار و انتظار گذشت

به حكم آنكه پري چهره را وفائي نيست

شرنگ جور به كامم از آن نگار گذشت

به پاي خواسته اش ريختم ز بود و نبود

در اين عمل دلم از حدّ اختيار گذشت

خبر نداشتم او لايق محبت نيست

چنانكه آخر از اين مهر بي شمار گذشت

به بخت خويش لگد زد ز فرط بي خردي

به جهل خويش ز انعام پايدار گذشت

مرا كه ساده دل و صاف و بي ريا بودم

گذاشت دلزده از عشق و هر چه يار گذشت

گذار عمر اگر رنج و محنت است »انزاب«

غمت مباد كه هفتــاد و شــش بهار گذشت

 

 

در ديار خوي

جبار كريمي خويي

بيا تا در سراي نامداري

ببيني كوه اورين در دياري

گرفته همچنان در دامن خويش

چو »شمسي« با نگينش در مزار »ايران«

برفتم تا بيابم زان هزاري

ببينم لاله را در لاله زار »ايران«

بگفتم در دلم با عشق و آهي

تو را ياري نباشد غمگسار(1) »ايران«

بياب اكنون در اين دنيا چه جامي؟(2)

نشان باشد جهان را مي گسار(3) »ايران«

بگفتا در ميانِ روزگاران

درآيد آفتابي از هزار »ايران«

كنون در دارالصفاي شهر خوبان

بخواب رفته عطرِ گل بهار »ايران«

ــــــــــــــــ

1ـ بي تابي 2ـ چه راهي 3ـ راه ــــــ

 

يار جاني

بهرام صاحبدل (هايم)

آمده عيد و بهاران، دلبر جاني كجاست؟

آنكه روي دلفروزش روشناي جان ماست

گر زمستان رفت و آمد بار ديگر نوبهار

سوز و سرما رفت و حالا نوبت نشو و نماست

من ولي در سوز و سرماي زمستان مانده ام

ماية نشو و نما خورشيد نورافشان كجاست؟

غنچه ها گر بشكفد دنيا گلستان مي شود

آن زمان اين بلبل شوريده را وقت نواست

رقص سنبل، عشوة گل رهزن دل مي شود

چشم نرگس، تير مژگان موجب اين ابتلاست

بي حضور روي ماهش خانه ام تاريك و تار

آنكه رويش آيتي از جلوة شمس الضّحي ست

اي صفاي باغ و بستان كشت ما را انتظار

كي رسد مژده كه ما را نوبت وصل و لقاست؟

صد بهاران گر بيايد بي گل رويت بدان

»هايم« ديوانه را دنيا همان فصل شتاست

كلبه خيال

خاتون مَحشر

علي صلاحلو (شاهد)

خورشيد چرخ الولا، مصداق كوثر فاطمه

فخريه الاهل الكِسا، هم كُفو حيدر فاطمه

هم شاهكار خلقت و پيرايه بخش كائنات

هم بانوان جنت العلايه سرور فاطمه

پاك و منزّه دامني، هر عيب وذلتدن بري

نسوانه عفت عالمي، الگو و رهبر فاطمه

عاشقدي ذكر و طاعته، دارادي زيبا خصلته

نوراللهين نوري بودور، محبوب داور فاطمه

چاتماز كمال و فضلينه هر صاحب فضل و كمال

عالم عَرَض، اما بودور بي شبه جوهر فاطمه

اي دل جلال و جاهينه، باخ دولت و اقبالينه

كرسي عصمتده بودور خاتون محشر فاطمه

بيربيله جاهيلن ولي گوردي چوخ ايذالر خانم

دوشدي فشاره روحيدن اول روح پرور فاطمه

ايتدي ايوين بيت الحزن، اولدي خانم غرق مُحَن

گاه اوخشيوب پيغمبري، گه داده سسلر فاطمه

تك قالدي بي يار و كمك، الدن گئديب باغ فدك

عُزلت نشين اولدي علي گور اوندا نيلر فاطمه

الدن گئدن حقين خانم مسجده اِعلان ايتماقا

بير خطبه ايراد ايلدي، غرّا سخنور فاطمه

يوز توتدي اول خصمه طرف، سسلندي كانون شرف

سن دينميسن، ذكر ايليور محراب و منبر فاطمه

الدن آليبسان حقيمي، حقين ايتيردين ردّيني

اخطار ايدير حق صاحبي، حقدور مظفر فاطمه

آللهه باخ ظالم بوگون قيتر منيم ئوز حقيمي

تكرار ايديب حق سوزلرين قلبي مكدّر فاطمه

حقين آليبدور خصميدن، فاتح چخوب طاها قيزي

ايستيردي گلسين منزله، بي يار و ياور فاطمه

دوشدي گذاري كوچه دن، اولدي برابر ثاني يه

بير ظلم ائديب ثاني، دوشوب دلدن، دلاور فاطمه

اوغلي حسندور شاهد ظلم جنايات عدو

قوش تك ترابه نقش اولوب، بي بال و بي پَر فاطمه

جور و جفاسي اُمتين، آخر چخوب اندازه دن

گيتدي بو دنيادن ولي، مجروهه پيكر فاطمه

گيزلين مزارينده ياتوب اول غملر آماجي خانم

آللهين ئوز ايستكلي سي، پاك و مطهّر فاطمه

دؤزسون نجه بو محنته، ا... امام منتقم

چونكه او سلطانه بودور مظلومه مادر فاطمه

»شاهد« گلر قــان آلماقا آخـــر زمانيـــن صاحبـــي

چونكه يولون اول حضرتين چوخداندي گوزلر فاطمه

 

نيايش

سيما مؤدّب

باز مرغ دلم آواز تو را مي خواند،

باز جام دلم از عشق و شرابت مست است،

باز شرمنده ام از هستي خويش،

باز امشب طلب مغفرتي دارم، آه

باز كن آخر راه.

جاده بس ظلماني است،

ديده ام گريان است،

قلب من آشفته،

بي رمق، خسته و بيمارم باز،

كه نه جسمم همه روحم خسته است،

ز جهاني فاني،

كه ز دنيا بگسسته است.

بارم مي دهي آخر يا رب!

اشك هايم پي در پي،

ز تو و مهر تو و رحمت تو مي گويد.

طفل دل را سوي آن مادر عشق،

كه ز گهواره به گورش با اوست.

مي كشاند آري

پاسخم ده باري!

اين قلم نيست كه شعري بنويسد تنها،

نيست اشكي كه ببارد بي جا،

ني، فقط آهِ دل بي پروا.

اين دعاي دل بيمار كسي است،

كه ندارد ياري

اين تمنّاي كسي است،

كه به جز رحمت تو، لطف توأش،

هيچش غرضي نيست بر او.

اين غزل، آه ترانه است بلي.

 

 

كلبه خيال

 

اميد

هوشنگ رحيمي

غربتده يم، غروب ايله يير آفتابميز

دنگ ايله ييب اوياخلاري بانگ غرابميز

غملر دولوب غم اوسته سيخيلماز اوره كلره

همت قيلين كه آخساماسين خورد و خوابميز

گون باتدي من خمار باخيرام آغ بولوتلارا

يئل گلسه، خوش ايشقيلاناجاق ماهتابميز

من شاكرم، ئوتورمره م الدن غروريمي

قوي سفره ده تاپيلما بير شيش، كبابميز

يارانه لر، كومكدي كه شرمنده اولماياق

دشمنلري، شادايله ميه، اضطرابميز

گونده رميشم نگاره پيامك، سحر چاغي

بيلمم ندن يتيشمدي ياردان، جوابميز

هيچ باخماريق، كه جن و شياطين نه سويله يير

قرآن بيزه حكم دي، هدايت كتابميز

نيت بودور كه همت ايدك چوخ چالشيماقا

ياتماز يقين نه كارخانا نه آسيابميز

اورين داغي، گوزه لدي، عزيزدي، ماراقليدي

اوندان آليبدي، بيربيله سامان ، سجابميز

 

 

طلوع

ميرحسين مجاور

روزي مرا دوست خواهي داشت

سخت.

و هيچ ترانه آرامشي

تو را بر جاي نخواهد نشاند

روزي مرا صدا خواهي زد

و به نام خواهي خواند

عميق.

روزي در تب هذياني من

به تسخير شبهايم

حلول خواهي كرد

و من در طلوعت زينت خواهم يافت.

روزي گيسوان مواجت را

به طغيانگري باد خواهي سپرد

و رو به مشرق عشق من

دستهايت را امتداد خواهي داد

تا فلق

و آنگاه، دنيا

در دريائي از شور

نور باران خواهد شد

و خورشيد من

در چشمهايت طلوع خواهد كرد

 

 

 

رهگذر

رحيمه خادمي پور

چو از اين ره گذرم آه بخيزد ز ضميرم

زلف افشان تو بر رهگذران كرده اسيرم

لطف از چشم تو دارد مرغ پابند و گرفتار

كه اشارت دهي از كوي عتاب تو گريزم

غم گمراهي اگر شيوة پنهان تو بخشيد

در تو گمراه بمانم راه مقصود نگيرم

كه چو راهت نشناسم دل به هم چشم سپاري

چهرة مكر چو بينم سر كوي تو بميرم

دل آشفته دگر مأمن تقديس مدار

باب تقصير گشا واله و مهجور پذيرم

 

كلبه خيال

 

آشتـــي

انزاب خوئي

 

پس از آن قهر غم انگيز كه آن افسونساز

عهد بشكست و جدا گشت ز من با تك و ناز

رفت و از رفتن او سال و مهي چند گذشت

ناگهان دوش به هنگام سحر آمد باز

اشك در چشم و پشيمان و لبش عذر طلب

زد مرا بوسه، به تارج دلم داد جواز

گفت: در اينهمه مدت چه گذشتست مپرس

داستانيست ملال آور و دلسوز و دراز

دل من پيش تو بود و خود من جاي دگر

و آتشي در دلم از قهر حقيقي و مجاز

مي سپردم به كه اين دل كه گرفتار تو بود؟

چه كند صعوهء(1) جان باخته با چنگ باز؟

گفتمش: پاك كن آن چشم فريبنده ز اشك

وقت شادي است نه هنگام غم و سوز و گداز

لذت عشق به شيريني و تلخي است بخند

خاصّه اكنون كه شده عشرت بستان آغاز

قطره اشكي به رخش از سر شادي غلطيد

گل شبنم زده بشكفت و دو چشم غمّاز

دست در گردنم افكند و لبانم بوسيد

عذر تقصير نمود از عمل خويش به ناز

غنچه لعل لبش چيدم و بنواختمش

محو دلبازي من گشت نگار طناز

گفت: »انزاب« فراموش كن از آنچه گذشت

خيــز بــــزمي بــــكن آمـــاده و شــعري بنواز

 

 

دارالصفاي خوي

علي صلاحلو «شاهد«

 

شهر دارالمؤمنين و راد مردان است خوي

مكتب علم و هنر؛ كانون عرفان است خوي

دشت و صحرا و چمنزارش ز جنّت، مظهري

هر طرف را بنگري؛ باغ و گلستان است خوي

چشمه هايش اشك چشم و كوچه باغش دلگشا

خاصه گلهاي گلابش؛ رشك رضوان است خوي

مردمش اهل دل و دين و كريم و مهربان

خاك دانش پرورش مشهور دوران است خوي

مسقط الرأس خويي ها؛ مهد فرهنگ و ادب

شمس آرامگه؛ بر مولوي جان است خوي

ملك زرياب و نصيري؛ واقف و مظهر؛ فريد

عابد و انزاب و ناصح؛ معرفت بان است خوي

سالك و فاني؛ رياحي؛ شمس و ديبا و حقير

مركز تقوي و فضل و ملك ايمان است خوي

طاير و تجليل و تائب؛ مرغ حق و واقفي

بر نمازي ها؛ اميني، دارخوبان است خوي

دامنش پرورده از مردان عالم بي شمار

آفرين بر شهر ما؛ پيوسته اين سان است خوي

مي درخشد چون نگين؛ در خاتم ايران زمين

فاش گويم: در مثل؛ چون سر به ايران است خوي

جان دهد »شاهد« به خاك پاك اين خلد برين

نــازم ايــن دارالصفا را چون زرافشان است خوي

 

 

اورين خوي

ك . ملازاده خويي

 

كوه «اورين» هر زمان در غرب خوي آيد به ديد

اين چنين خوش قدّ و بالا كوه زيبا را كه ديد؟

نام زيبايش به تركي بر «بزرگ» ي لايقست

بر ستيغش برف بيني، دائماً مِغفَر سفيد

پُر ز باران ابرها، از برّ و بحر غربيش

مي كشد بر شرق خود،ؤ تا چون بهار آرَد پديد!

دست تنها نيست باشد كوه ديگر ياورش

»چلّه خانه» در مقابل مي دهد او را نويد

اي برادر، يا و ياور با مَدَت هنگام كار

چون شدم من ياور تو، مي توان گلها بچيد

همت ما را چو بيند دشت سبز مازِران

غبطه خواهد خورد بر اين سرزمين ماه و شيد

مي درخشد نام تو بر تارك ديباچه ها

»هفته نامه» باشد آن در شهر خوي مدت مديد

نام اورينت بود بر افتخاراتم فزون

اي تجلّي گاه قوم آذريها، اي مجيد

اين جريده آنچنان جُولان نمايد هفته ها

برد طولش مي شود در دست آرش برگ بيد

هر كه خواهد تا بخواند »دو زبان« نشريه اي

چون به بيند نام «اورين» نسخه را خواهد خريد

جوشد از دامن ترا بس چشمه ساران و قنات

كبك در حال خرام و آهوانت در چريد

اهل خوي در كهنوردي بر جلالت شاهدند

اين سعادت بر جوانان وطن باشد اميد

»عادلا» در كوهساران حكمتي بنهفته دان

حق تعالي كوهها را بهر ثقلت آفريد

 

كلبه خيال

سزا نبود

انزاب خوئي

خوش، آن زمان كه درد غمت درد ما نبود

با گير و دار عشق تو دل آشنا نبود

فارغ ز عشق بودم و خوش، وين رميده دل

پيوسته بود با من و از من جدا نبود

حرفي ز ناز و غمزه، كلامي ز هجر و وصل

يا بحث و گفتگو ز جفا و وفا نبود

بوديم دوستدار خلايق به سادگي

صحبت ز نوع »جانم« و روحي فدا نبود

چشمت به صد فريب نميكرد صيد دل

مژگان تو خدنگ دل بينوا نبود

خال لبت كه دانة دام بلاي تست

اي كاش بر كبوتر دل رهنما نبود

شبها نمي كشيد دو چشم من انتظار

در حسرت وصال تو تا صبح وا نبود

گيسوي تو نمي شد اگر پاي بند دل

بر ملك جان خيال تو فرمانروا نبود

جاي وفا و مهر و محبت، ز سوي تو

بي مهري و مسامحه بر ما سزا نبود

شد تا دلم اسير، فزون گشت ناز تو

آوخ كه اين معامله در ابتدا نبود

»انزاب«، كو نديده به تو دل سپرده بود

اينــسان بر او جـــــفا و عقوبت روا نبود

 

 

 

فـدائـي

هوشنگ رحيمي

جان و دل است گوش به فرمان، فداي تو!

گر قابل تو بود، تن و جان فداي تو

باشي اَيميشم هميشه سنه، احتراملن

سن اَيميسن قاشيني منه هر آن فداي تو

امكاني يوخ يولوندا سالام فرش قرمزي

اما ميتيل دوشه كچه و يورقان فداي تو

يوخدور منيم اليمده مگر كاغذ و قلم

چوخ ايسته سن، دوات و قلمدان فداي تو

من شعريمي آخار سويا توكدوم كه بيلمه ديم

ييغان اولار كتابچا و ديوان فداي تو

انباريميز ياتاقدي سيچانلار ايچون ولي

همراه با عصا همه لنگان، فداي تو

بيزلرده نه پيشيك تاپيلار نه كيچيك تولا

اما نه چوخ قاريشقادي هريان فداي تو

شعر مرا اگر تو بخواني، در اين بهار

بلبل شود ز غصه پريشان، فداي تو

از شاعري در اين زمانه كسي عنصري نشد

من شاعر فقير غزلخوان فداي تو

آلدي فلك اليمدن آپاردي قراريمي

من ناتوان و بي سر و سامان فداي تو!

 

 

رستاخيز طبيعت

عباس حاجي زاده

عمر شب آمده به سر طلعت صبح شد عيان

سبزه دميده در چمن عالم پير شد جوان

دامن كوه و دشت شد خرمن سوسن و سمن

كبك به ناز و غلغله مرغ سحر ترانه خوان

صحن چمن ز گل شود رنگ به رنگ و لعل فام

عطر گل آورد صبا وقت سحر ز گلستان

پونه جوانه ميزند، سينة خاك ميدَرَد

برف دي از نسيم خوش گشته به هر طرف روان

نغمة دلكشي كنون گو كه به چنگ و دفن زنند

بلهوسان دلستان نغمه زنان به هر كران

باز خروشد از هوس سهره به شاخ نسترن

فاخته اين ترانه را صبح و مساء به بوستان

ساقي اگر بگردد اين چرخ فلك به كام ما

ساغر و جام مِيْ شود پر ز شراب ارغوان

از سر لطف لم يزل »مرغ حق« اين ترانه را

زمــزمه كن به زير لب قدرت حق بشــد عيان

 

كلبه خيال

عباس حاجي زاده

 

ترا فيــــروز و فـــرخ باد اين نــــوروز سلطانــي

لبت خنــــدان، دلت شـــادان از اين عيد نياكاني

به فـــروردين چو برگ گل شكوفا باد هر روزت

فـــروغ روشنــي بر دل چــو نــور ديده افشــاني

شكـــوفد هــر بهــاران در دلت اميــد فــــردائي

مثال ســـوسن و سنبـــل به هــر باغــي و بستانــي

فــروزد اختــر بختت چو مهــر گيتــي افــروزي

به روي ماه گل خنــــــدد، نيـــابد ره پـــريشاني

ترا فـــردايت اي جانم ز امـــروزت بود خـوشتـر

به باغ آرزوهـــايت گل اميــــــــــد بنشـــانـــي

جلال و شـوكتت بادا، مباد عمرت چو عمــر گل

ســـرت بر آسمان سايد چنان ســــرو گلستانــي

غمــي دارم به دل پنهان اگـــر چه فاش مي گويم

مكن محتاج كس يا رب به دهــر دون هـر انساني

طــريق حكمت و علمت فــراوان بخش بــر دلها

رهــائـــي ده دل ما را ز تاريكــــــي و ظلمانـــي

ز فيض خود مكن غافل عطا بخش از يم رحمــت

يقيــن دارم كه مي بخشــي تو غفـاري و رحماني

كليـــد مشكلات ما به دست ساقــــي كـــوثـــر

خـــدايا مشكل ما را مبــــدل كن به آســـــانــي

ترا اي »مرغ حق« هاتف به گوشت اين ندا خواند

كه او اســـــرار دل داند، مگـــو با دوست پنهاني

زند گـــــر مدعي طعنه به سالوســـي و بر رنـدي

ز بخت بد مكن شكــوه تو فــردا را چه مي داني

 

 

بهرام خليلي

 

شخصيت هاي فرضي ام مُردند

وسط قصه هاي خواب آلود

واژه هايم دچارشب كوري

قرص هايت كنار تختم بود

استكان هاي گيج واجباري

بغض هايي كه مبتذل مي شد

فلسفه هرچه بود زيبا بود

زندگي توي معده حل مي شد

مي رسي از ميان يك بوسه

باخودت هم كمي خودي بشوي

وسط صحنه هاي دل گيرت

آدم بي تعهدي بشوي!

كوچه پس كوچه هاي سردرگم

روي اعصاب توقدم بزنند

سوژه هايي هميشه نامربوط

نقشه هاي تورابه هم بزنند

سرد بودن جنون نا بالغ

شكل هاي بروز و نا هنجار

فحش هاي ميان يك خنده

واكنش هاي خسته از تكرار

وسط خواب هاي يك كابوس

پرت بودن به روي تختي كه

با دودستش تورا بغل بكند

استرس هات تف به بختي كه

درخيابان دوباره يخ مي زد

لاشه ي يك كلاغ سربه هوا

توله سگ هاچه خوب فهميدند

خودكشي هاي ذهن جعلي را

مي روم باخودم هوابخورم

بين ديواري ازرديف بتن

ازسرم دربياورم پدر

عشق راپشت گوشي تلفن

 

 

امير نقي لو

 

شاعر! رها بكن قلمت را فرار كن

خود را به خلوتي حلزوني دچار كن

آسودگي به خاطر خورشيد رفتنيست

فكري به حال وحشت شبهاي تار كن

خود را نگاه كن! به چه شكلي در آمدي؟

آهي بكش و آينه را لكه دار كن

حرف حساب بين جماعت صلاح نيست

بالاي يك درخت برو قار قار كن

توي غزل كليشه ترين بيت مي شوي

از لابه لاي شعر خودت را شكار كن

اينجا درخت دسته ي صدها تبر شده

هيزم شكن! به هيزم خود افتخار كن

 

 

با انجمن ادبي دانش

امير نقي لو

 

بگير روسريت را به سمت باد بدو

به گوش باش اگر رود ايستاد بدو

بگير روسريت را به دست،داد بزن

بدو، بايست، بچرخ و دل از زمانه بكن

برقص هلهله كن وقت مرگ نزديك است

دو روز حوصله كن وقت مرگ نزديك است

من از شكنجه ي منت پذير مي گويم

من از دلاوري يك اسير مي گويم

من از صداي غم انگيز شرشر اشكش

از آن خجالتي سر به زير مي گويم

از او كه سرو شد و شاخه ها خمش كردند

از آن سه ساله ي هر چند پير مي گويم

خبر رسيده كه مويي نمانده روي سرت

و در تولد تو شانه مي خرد پدرت

به جاي شانه نگفتي كه روسري بخرد؟

كلاه گيس و يا چيز ديگري بخرد؟

تمام پنجره هاي اتاق تو ابريست

كسي نخواست بداند كه آه از دل كيست

كسي نخواست بداند چگونه شب كردي

در انجماد زمين و زمانه تب كردي

بيا ببين كه برايت لواشك آوردم

به خيمه ي شب كورت عروسك آوردم

به شرط آنكه به پاي خودت قدم بزني

كنار من بنشيني و بوسه ام بزني

از اين فضاي مه آلود تنگ مي برمت

از اين اتاق پر از دنگ و فنگ مي برمت

به سمت باد دويدي و گردباد آمد

صداي روسري از فرق بامداد آمد

فقط يكي دو قدم مانده تا رها بشوي

رهاي داخل چادر سفيد ها بشوي

كبوترم به خدا مي سپارمت چه كنم؟!

فداي بال و پرت دوست دارمت چه كنم؟!

 

سينا سلمان زاده

 

به گفته هاي نگاهي رسيده ام باشي

سحر ازخواب نظر ها سپيده ام باشي

به هركه خواب توگفتم به هرچه من ديدم

توازلباس خيالي دريده ام باشي

شبي نموده به چشمم خيال ديدارت

كه انتظارتوچشمم بديده ام باشي

دربه ياد تو گفتند لرزه اي دادم

بياد عشق سفر ها رميده ام باشي

به حال عشق كه مانم بيا بگو»سينا«

كه بلكه دين زماني بريده ام باشي

به درد هركه بيايي دلي مبربامن

مگر چو حاصل دردم نديده ام باشي

 

 

كلبه خيال

 داريخيرام

زنده ياد ع. آيرملو (وفا)

 

آدام  دورسون  هارا  گئتسين؟ دونيا گلير دار آداما

آدام دردين كيمه دئسين، هاردا كؤمك وار آداما

دوْست ـ آشنانين، ائل ـ طايفانين تنها  قورو آدي قاليب

نه چيخاجاق ائل ـ طايفادان، هاردا كؤمك وار آداما

بير وحشتلي تيكانليقدا ياشاييشين نه لذتي

بير يئرده كي هارا گئتسَن ايليشيري خار آداما

مني ياخيب يانديريري عشقين شؤوقو، حرارتي

آمّا آخي نه سؤيله‌ييم بوز آداما، قار آداما

هردن آدام گؤرور  بابا عجب يامان زامان اولوب

بعضي‌لره آدام دئمك، واللاه گلير عار آداما

هامي اَيري، هامي يالان، هامي حوققا، هامي كلك

»وفا« كيمه يار سؤيله‌سين كيمدير اولان يار آداما

 

سخندان عشق

سيدمحمدحسن ناصحي (خوئي)

 

جانا مرو، كه بي تو پريشانيم، بس است

در كار عشق، بي سر و سامانيم بس است

ويران نموده خانه دل را غم فراق

پر سنگدل مباس كه ويرانيم بس است

تا خوب تر شناخته گردم، ميان شهر

داغ محبت توبه پيشيانيم بس است

دانم زبان عشق و ندانم زبان غير

اين يك هنر براي سخندانيم بس است

بي عشق زيستن نتوان، و آنچه زيستم

بي آن هميشه بهر پشيمانيم بس است

سيرم ز جان خويشتن، اي مرگ همتي

كاندر شب فراق گرانجانيم بس است

گر جان گرفته از من و سازي به ساعتي

هم صحبتي خويشتن ارزانيم بس است

دشوار مي رسم به تو، يالّه ز بيم خلق

راندان چنين ز خويش بآسانيم بس است

خواهم گشود بر همه راز نهان خويش

ديگر نهفتن غم پنهانيم بس است

»ناصح« تو با غزال و غزل زنده اي هنوز

كمتر بگو كه عشق و غزلخوانيم بس است

 

ساده دل، دل

انزاب خوئي

 

با تو پيمان وفا بستم اگر روز نخست

كار من بود به آئين خرد كار درست

ساختم گر به ره عشق تو با محنت سخت

كي خبر داشتم عهد تو بود از بن سست

جز دل آزاري و بي مهري و اندوه چه ديد

ساده دل، دل كه به نزد تو محبت مي جست

عجبي نيست كه فرجام وفا بود جفا

شيشه از سنگ پديد آمد و خار از گل رست

منفعل نيستم اندر بر آئين وداد  1

كه پريشاني اين عشق به زير سرتوست

آنچنان بر دلم افكنده غمت تير بلا

كه نيفكنده كس اين‌سان به هدف چابك و چست

آنكه »انزاب« زماني به رهش جان مي داد

دست با خون دل از خير و شرش آخر شست

.......................................

1ـ  وداد: دوستي، دوست داشتن، محبت

 

كلبه خيال

 

"هزارمين نفر آن هزاره من نبودم "

شهرام ميرزايي

 

سر من را نپرس –بي سربند ـ

ازامام حسين شرمنده

سر من را نپرس ، سنگين است

سر من را نپرس ،رزمنده!

مثل يك روح از دهان هم

هر دو خورديم گاز خردل را

جمع كرديم توي سرفه ي خون

پوست را،گوشت را و مفصل را

بر سر عشق من كه داد زدم

"شيميايي زدند فرمانده "

از دهانت سياه سرفه ي جنگ

ريه هاي مرا در آورده

سر من را نپرس فرمانده

دل خود را كجاي شب بزنم؟

من اگر از شهيد مي گويم

بوي باروت مي دهد دهنم

جبهه يعني كه دوستان تو

توي تابوت مستي آوردند

خط خون را غلط نمي خواندند

دل شكسته" »درستي«" آوردند

جبهه يعني كه آيه هاي خدا

توي قرآن ِ خون پراكنده

جبهه يعني " »حجازي« " عجمي

قبله ي من كجاست فرمانده؟!

 جبهه يعني كه تانگي از گُل و مِه

از خيابان» "كوچري«" رد شد

دسته هاي عزاي نذري از

گره كوري روسري رد شد

 جبهه يعني كه مصلحت بيني

جبهه يعني سكوت اجباري

جبهه يعني كه زير بغض زدن

روي قبر شهيد »"جباري«"

چند شب پيش خواب مي ديدم

باد لبيك ، دشت سجاده

مهر خوني كربلاي پنج

روي پيشاني ام من افتاده

شب خون و منور و تركش

عشق، مشغول "»چهره آرا«"يي

»چقدر به شهيد ها رفتي !

به شهادت چقدر مي آيي!›

"هل رضائي رضائك" ؟ تا گفت

عشق در سينه ي" »رضايي"« زد

چشم هاي تر مرا غم سوخت

در گلوي تو شيميايي زد

عشق مي گفت كه" »ادب جو«" باش

روي زانوي خويش افتادم

سجده بردم به دوست ، از دستت

با تن ريش ريش افتادم

دلم از هر چه لالماني تنگ

دلم از هر چه لال سالي پر

بوي باروت باز مي آيد

جنگ در پوكه هاي خالي پر

سالگرد سپيدرويي توست

جامه ي هاي عزا كه نو كردند

جسدت را اگر نياوردند

كوچه مان را به اسم تو كردند

صبح از آيينه ام بلند شدم

چهره اي در تبسمم افتاد

پا به پا بر سرم مزارم برد

جبهه هاي مرا به من پس داد

نامه ي من تمام شد، جبهه!

نامه ي هر شهيد ،آزاده

برسد اين كبوتر خوني

كوچه دوم"» صمدزاده"« . . .

 

 

چرا نيامدي

رقيه سخنور

 

دلم از فراق خونين چرا نيامدي

همه جا براي آمدنت آذين چرا نيامدي

امشب شب يلدا شب مباركي است

يلداي من به مداواي من مسكين چرا نيامدي

مطرب به پاست و اهل دلان جمع اند

بي لطف روي تو دل ها غمين چرا نيامدي

عاشقان تو بي معشوق مانده اند

در هوايت غريب گوشه نشين چرا نيامدي

جانم به لب آمد از انتظار

به قربان تو آن جان شيرين چرا نيامدي

دوستان به گرد من و من بي آشنا شدم

تو اي آشناي دلنشين چرا نيامدي

ز دوريت درمانده و پردردم

تو اي درمانده را تسكين چرا نيامدي

پراندوه خالي از نشاط خوشي

نشاط بخش دل اندوهگين چرا نيامدي

اينك منم آنكه دائم ز خويش مي پرسم

به ناله و فغان و عرق ز جبين چرا نيامدي

 

اشعاري از شاعران خوي

شهيد نگاه

زنده ياد محمد آقاسي (دانش)

 

شود نقش بر سنگ آرامگاهم

كه من از شهيدان تير نگاهم

سر زلف و چشم سيه، عهد بستند

نشاندند بر روزگار سياهم

تو امروز از دولت حسن، ماهي

من امروز از شوكت عشق، شاهم

شب من نشد روشن از صبحگاهان

بتابد مگر روي تابنده ماهم

مبين ظلمت خانة سينه ام را

ببين يك جهان عشق در برق آهم

به دادم برس، دردمندي اسيرم

پناهم بده، مرغكي بي پناهم

به طرف چمن لالة داغدارم

به برگ سمن، شبنم صبحگاهم

گذشتي و بر من گذاري نكردي

گرفتم كه پيش تو چون خاك راهم

شدم در غم عشق چون برگ كاهي

به هر سو كشد باد چون برگ كاهم

چرا خواهي آزار جانم خدا را

كه من از خدا جز تو چيزي نخواهم

مرا كشت »دانش« به تلخي نگفتم

كه من بي‌گناهم، كه من بي‌گناهم

 

 

 

دوبيتي

جمشيد واقف

 

حـذر از نـرگس شهلا كـن اي دل

نگاهي بـر سرشك مـا كـن اي دل

زمـهـرويـان وفـا هـرگـز نبيني

ازيـن آهـووشان پـروا كـن اي دل

 

به شبهاي سيه ماه مني تو

پري رخسار دلخواه مني تو

ندارم طاقت يك لحظه دوري

چراغ روشن راه مني تو

 

دل از داغ فراقت داغداره

نگاهم خسته و اندوهباره

بيا اي رفته در جان من آويز

كه فصل آشتي كردن بهاره

 

نگار من تويي اي رفته برگرد

قرارمن تويي اي رفته برگرد

نخواهم بي تو من باغ بهاران

بهار من تويي اي رفته برگرد

 

 

 

فرازي از شعر ِ " شارل بودلر "

ترجمة دكتر مرتضي شمس

 

بيخردي ، اشتباه ، گناه ، لئامت

با جان ما مي آميزد و پيكر ما را تباه مي سازد

و ما چون گداياني كه حشرات تن خود را پرورش دهند

از پشيماني هاي زيباي خود نگهداري مي كنيم

گناهان ما سمج و توبه هاي ما سست است

سخاوتمندانه اعمال خود را مي پسنديم

و با سرور و نشاط در راهي پرمنجلاب پاي مي گذاريم

چنان مي انگاريم كه چند قطره اشك ناچيز

 لكه معاصي ما را خواهد شست

 

  • از كتاب »گلهاي رنج« اثر " شارل بودلر

 

 

سيد منصور ديبا

در وصف »نصرت الله فتحي«، همرزم ستارخان

 

فتحي كه مراست يار دلبند

 آن مرد هنر ور خردمند

 رخشنده به ملك دانش و فضل

 چون مهر ز پاژ گونه آوند

 از پرتو حسن لا يزالي

 بي شبهه چو ماه بي همانند

در بحر سخن به كشتي فضل

 كلك خردش بسان فروند

با نام بزرگ نصرت الله

 افزوده به خويش بس كرامند

در باغ كمال نظم و نثرش

 هستند همي روان چوفر كند

 نقش هنرش لطيف و هنجار

شيرين سخنش چو شكر و قند

با عزم جزيل چون دل سنگ

 با فر و شكوه چون دماوند

 مانند نزاد مام گيتيش

 بر لم يزلي خداي سوگند

در وصف خصال يار ديبا

 زين بيش توان سرود هر چند

 ليكن تو بدين زبان كوتاه

يك نكته بگوي و لب فرو بند

يا رب به جلال كبريائيت

 او را به جهان نژند مپسند

كلبه خيال

معاملة عشق

سيدمحمدحسن ناصحي »خوئي«

 

دانم، كه در معاملة عشق، سود نيست

بي آن ولي بهانه براي وجود نيست

هر آنچه بوده، باخته ام در قمار عشق

ديگرمرا به‌دل غمِ بود و نبود نيست

در هر زمانِ عمر، توان شد دچار عشق

آنجا حديث پير و جوان، دير و زود نيست

برق نگاه مي‌زند آتش به جان خلق

ورنه گنه ز چشم سياه و كبود نيست

دارم هزار شكر كه در خانة دلم:

بركين كس هر آينه راه ورود نيست

جز با خيالت، اي بت شيرين تر از خيال

با هيچكس مرا، سَرِ گفت و شنود نيست

اي دل بساز، با همه جُوري كه مي كند

رحمي به دل در او، كه دل از ما ربود نيست

آواي خوش زياد بوَد در جهان ولي:

خوش تر ز نام دوست به عالم سرود نيست

تنها نماز عشق بوَد، پيش حق قبول

و آن، بي حضور دل به قيام و قعود نيست

زنهار! آب روي نريزي ز كس رفيق!

كاين آب پر ز شأن و شرفِ آب رود نيست

»ناصح« به هيچ قاعده، قادر به ترك دوست:

عمري توان و طاقت خود آزمود نيست

 

انزاب خوئي

 

در عشق او نديده نشان از وفا هنوز

دارد به جان خسته جفا را روا هنوز

پايان گرفته قصة عشقم ولي دريغ

دل مي زند به لجّة خون دست و پا هنوز

با آنكه چند سال اين ماجرا گذشت

يادش نكرده خاطر ما را رها هنوز

هر چند در فكندمش از دل و ليك هست

بر ملك جان هر آينه فرمانروا هنوز

از فتنة رقيب شكايت كجا برم؟

فارغ نِيَم، به جاست همه ماجرا هنوز

در اين زمانه رنگ صداقت نمانده هيچ

آيد ز خلقِ جامعه بوي ريا هنوز

دردا متاع راستي و دانش و هنر

در ساحت زمانه ندارد بها هنوز

بازار شعر گر چه رواج است و شاعري

»انزاب«، هست فرق مس و كيميا هنوز

 

شعر چيست؟

هوشنگ رحيمي

 

اي شعر، اي نواي دل بي نواي من

اي مونس سياهي شب هاي پر هراس!

اي مرهم شكسته دلاني، غم آشنا

اي نغمه ي خدائي و شايسته ي سپاس

اي شعر اي ترنم بال فرشتگان

دلكش تر از سرود همه آبشارها

اي شعر اي شكوفه ي عطر خيال و وهم

افسانه ي شكوه شب نوبهارها

اي شعر اي تسلّي زندانبان درد

پيك نشاط و مژده ي پايان رنج ها

اي مظهر طراوت و آرامش بهشت

آئينه ي نيايش دلهاي بي ريا

اي شعر اي زبان نياز پري رخان

اي خوشترين روايتي از هر فسانه اي

اندر غروب خلوت و كور خزان عمر

لالائي سكوت غم جاودانه اي!

اي شعر اي اميد دل نااميد من

همراه من به تيره ره زندگاني ام!

آواز پرطنين سرود لسان غيب

هم‌بزم و هم‌نشين غم و شادماني ام

اي شعر اي تراوش سرچشمه ي نياز

زيباتر از شمايل الوان دشتها

فريادها، حكايت بوس و كنارها

طوماري از غبار غم و سرگذشتها

اي شعر اي عروس سراپرده ي خيال

درياي عقل را گهر سفته‌ي تراز

طبع مرا به تار تو روز ازل تنيد:

اكسير عشق، پود غم و جادوي نياز

 

شعر بى نقطه

 

شعر بى نقطه در خصوص امام عصر(عج)

 

حجت الاسلام و المسلمين ،   حاج شيخ على فرزند عليرضا خاكمردانى خويى، صاحب »تشريح الصدور فى وقايع الايام«، در سال 1292 در خوى متولد گرديد و تحصيلات ابتدايى را در زادگاه خود به پايان برد. آنگاه عازم حوزه علميه نجف اشرف گرديد و در محضر مرحوم آخوند خراسانى و مرحوم حاج شيخ هادى تهرانى به كسب علم پرداخت. پس از مراجعه به آذربايجان در اروميه سكنى گزيد و مصدر خدمات فرهنگى گرديد تا اينكه در سال 1350 در شرفخانه رخ در نقاب خاك كشيد.

آثار و تأليفات:

از آن بزرگوار آثار متعددى به جاى مانده است كه اسامى برخى از آنها به ترتيب زير مى‏باشد:1ـ تشريح الصدور فى وقايع الايام والدهور (در 6 مجلد)

2ـ تذكرة‏العارفين در تتميم و تكميل كتاب فوق 3ـ تعادل و ترجيح (مبحث اصولى)

4ـ ردّ وهابيّه، دو رساله يكى به عربى و ديگرى به فارسى

5ـ شرح‌دعاى‌صباح‌حضرت‌على‌(ع)

6ـ شرح قصيده عينيّه حميرى

7ـ عقد نكاح صيغه‏ها، اخبار و انشاء و شرط ضمن عقد آن8 ـ لسان التكلمة فى جواب الاسئلة و وسيلة القربة

9ـ عِقدالفريد فى شرح القصائد (و آن پنج قصيده بى نقطه از علامه ميرزا محمدحسن ارموى است كه مرحوم خويى به صورت بى نقطه تخميس نموده و در 637 صفحه كامل به اتمام رسانيده است و آن كتاب بسيار ارزشمند است كه از فضل و علم فراوان ناظم حكايت مى‏كند.)10ـ تعديل الاوج والحضيض فى نفى الجبر و التفويض

11ـ رسالة فى التناقض بين القضيّتين

12ـ شرح قواعد الشهيد - رساله طبيّة ـ و مثنوى... (1)

شعر بى نقطه

در مورد نقطه مركزى دايره وجود و هستى، حضرت ولى عصر (عجل الله تعالى فرجه الشريف) كه هر كس به زبانى، و هر عاشق مشتاقى با بيان حال و مقالى سخنى رانده است، بلبل به غزل خوانى و قمرى به ترانه، يكى از دامن گسترترين زمينه‏ها، عرصه شعر و ادب است كه شاعران توانمند  پر احساس و حماسى شيعه، از آن دوران غيبت تاكنون به عشق ديدار يار شعرى سروده‏اند. ايشان هم در اين مورد شعرى بى نقطه سروده‏اند كه متن آن همراه ترجمه آورده مى‏شو1

 امام الهدى لله ساع و صادع 

على الصدر اسرار العلوم موادِع 

عدوّ عدوّ الله ولادِع  »هو الصارم المسلول لله رادع« 

»لا هواء رهط اللهو هاد لهائك«  

2

لداه الحصى لو رام در ولؤلؤ 

سواء لداه الكل للعدل كالى 

و أمصار اسلام مع العدل مالى 

»هو الحكم المأمول عدواه دارى«

»وساوس مكار و محلاً لماعك«  

3

مردّى الورى والرّاح معطى كؤسها

هوالمصلح الماحى‌الردى‌و عكوسها 

و مردى لئام الدهر حصد رؤسها 

»مطرّء احكام وراء دروسها« 

»لأعمد اسلام كرأس و سامك«

  4

 و ما اكمل العلم أحلى كلامك

و ما اعدل الحكم أعلى مرامك 

دهى الامر للأعداء طهر أمامك 

»و سلّ رداء السرّ واسلل حسامك« 

»المحدّد ارداء اللئام كدوسك«  

(1ـ او پيشواى هدايت است كه تلاش و سعى، و امر و نهى او فقط براى خدا است. اوئى كه اسرار علوم در سينه‏اش وديعه مى‏باشد. او نسبت به دشمن خدا، ستيزگر است و تلخ. او شمشير برّان خدا و در راه او، بازدارنده از هواها است. او مانع هواهاى نفسانى گروهى است كه به سوى اكت سوق مى‏دهند.2ـ در پيشگاه او اگر خواسته باشد، شن ها و ريگ ها، لؤلؤ و زبرجد مى‏گردند، و در پيشگاه او، همه از نظر اجراى عدالت مساوى و برابر هستند. تمام شهرهاى مسلمانان از عدل و داد پر خواهد شد، هنگامى كه آن داور مورد انتظار، وسوسه‏هاى حيله گران و خائنان را برهم زند3ـ اوست سيراب كننده مردم. اوست راحتى بخش آنان، اوست مصلح، زايل كننده بدي ها و تغيير دهنده آنها. اوست هلاك كننده لئيمان روزگار، و هموست درو كننده سرهاى آنان، و هموست مطرح كننده احكام، پس از تعطيلى و فراموش شدن آنها. او نسبت به ستون هاى اسلام، همانند سر و دسته مى‏باشد.4ـ شيرين‏ترين كلام تو، كمال علم و دانش است. عادلانه‏ترين حكم و داورى، بالاترين مرام و مقصد توست. روزگار نسبت به دشمنان گوارا شده است. پيشاپيش خود را پاك ساز، پرده غيبت را كنار زن، و شمشيرت را از غلاف بكش، و همانند شير ژيان، لئيمان و دون صفتان را از صحنه رون ساز و شرّ آنان را دفع نما!)(1)

 

پي نوشت:

1ـ نقل از علماى معاصرين، ملا على خيابانى تبريزى، ص 152ـ151

منبع: شمس ولايت به نقل از مفاخر آذربايجان، ج 1، عبدالرحيم عقيقى بخشايشى

 

 

شعر

يوسف كنعانه گلير

حئيران خانيم

 

غئيبدن يئتدي بيزه موژده كي جانانه گلير

نازنين زولفى پريشانه چكيب شانه گلير

عيززتو شؤوكت ايله اول بوتى فرزانه گلير

قيل تماشا گؤزوم اول سروى خورامانه گلير

تؤكمه يه عاشيقىنين قانيني مردانه گلير

 

اولدو ماييل يئنه بير آفتى دؤورانه كؤنول

آز قاليب شؤعله چكيب عئشق اودونا يانه كؤنول

جان فدا ائيله گيله ن اول شهى مردانه كؤنول

باخيبان سئير ائله اول مهى تابانه كؤنول

قيل تماشا گؤزوم اول مئهرى ديرخشانه گلير

 

ائيله دي ماهى روخي عاشيقيني ياد گئنه

اولدو ويرانه كؤنول موژده دن آباد گئنه

ديل اولوب غوصصه و غمدن بوگون آزاد گئنه

باده يي وصلى روخى يار ايله ديلشاد گئنه

مئيى وحدتدن اولوب گؤر نئجه مستانه گلير

 

روزى اوول كي گؤزوم اول مهى تابانه باخيب

گؤزونون ياشي ايله ديجله لر عوممانه آخيب

اشكيمين دانه سي گردنينه عوقده ساليب

قددي خجلت اودونا سروى خورامانه ياخيب

اوزو صد طعنه ويريب يوسيفى كنعانه گلير

 

گولى بيخار آچيليب گولشنى جان ايچره بوگون

روح تك جيلوه ائدير مولكى روان ايچره بوگون

يوخ اونون تك داها بير شاه? جهان ايچره بوگون

عدلى كسراني قيليب كسر شهان ايچره بوگون

شؤوكتي وئردي‌شيكست تختى‌سوليمانه گلير

 

ائي خوش اول دم كي شهيم عاشيقيني ياد قيلا

لوطف ايله رحم قيليب صئيديني آزاد قيلا

مولكي ايسلامي ترححوم ايله آباد قيلا

دوشمني خار ائديب دوستلاريني شاد قيلا

تا ذليل ائله يه كوففاري موسلمانه گلير

كلبه خيال

 

قسمت

سيدمحمد حسن ناصحي »خوئي«

اگـر چه قسمت من، از تو جز جفاي تو نيست

هنـوز نيز در اين دل كسي به جاي تو، نيست

چــــه آفتــــي تــــو، نـدانم كه هر كجا رفتم

كسي نيـــافتم آنــــجا، كه مبتلاي تو، نيست

به جان چـــرا نپـــذيرم؟ بـــلاي عشــق تو را

كه هيچ عافيتي خوش تر از بــــلاي تو نيست

بيا و كم كــم از اين كار دلبــــري كـــم كن

دل جمــــاعت شـــهري، همه براي تو نيست

نــــــمازِ رفته توانــــم قضــــا كنـــم روزي

خـــــداي را تو مرو، فرصت قضاي تو نيست

مـــلامت مــــن درد آشــــنا چــــرا نكنــد؟

هر آنكسي كه خود اي عشق آشناي تو نيست

طبـــيب عشـــق چـــه آسوده كرد خاطر من

دمي كه گفت بــرو، در جهان دواي تو نيست

بــــده ز وعـــدة ديــــدار هر چه مي خواهي

غميـــــن مباش كه دل غرّه بر وفاي تو نيست

تــو خود به  سوي فنا مي‌روي ز جادة عشـــق

وگرنه هيچكس اي دل پي فنــاي تو نيــست

ز دردهــــاي درون تـــــو، آگــــهم ناصح

چه حكمتــي است ندانم ولي سزاي تو نيست

 

مرغك عاشق

انزاب خويي

در ميــــان بــــاغچه در كنـــج خانه

يــــك چـــــكــــاوك برنهاده آشيانه

از ســــر شــــاخ بلنــــدي ـ با نـــــواي دلپسندي

صبحـــــدم ســــر مي‌دهد آواي دلـكش عاشقانه

در ميــــان بســــتر از آن نغــــمة ناز

ديـدگانم مي شود از خواب خوش، باز

وه چـــــــه شيــــــرين ـ وه چــــــه زيــــــبـــــا

مي‌نـــــهد تـــــأثير در جســــم و روانم اين ترانه

آنـچنان اين مرغك آوا مي كند ساز

نــــغمــه ها از شور و از ماهور و شهناز

همـچو موزيكال موزون ـ دلنواز، از وصف بيرون

گــــو، زند بر »تـــار« »زرين پنجه« زخمه، ماهرانه

ماه فروردين و »ايزدشهر« »مازن«(1)

بنـگري هر جا، همه سبز است و گلشن

دشـــت‌ها پوشيـــده از گل ـ لاله و نسرين و سنبل

در طــــراوت مي‌تـــــوانم گـــفت از جنت نشانه

برگــمانم اين چكاوك هم، به ياري

عــــاشق و دلبــــسته گشــته در بهاري

در فــــــراق روي دلــــدار ـ ناشــــكيـبا با دل زار

بر فــــــراز شـــــاخه كـــرده نغمه خواني را بهانه

مرغــك اينك مست از صهباي لاله

دنـــبرك را نزد خــــــود خواند به ناله

روي شاخه گاه و بيگاه ـ نغمه ها خواند به دلخواه

نيــــست در انـــــديشـــة باران و باد و آب و دانه

اي صبــا با »او« بگو: شد فصل مستي

بر تو خوش بادا زمان، هر جا كه هستي

خيز و خوشكامي بپا كن ـ لحظه اي هم ياد ما كن

پيـش از آنــكه پاك گردد ياد »انزاب« از زمانه

ــــــــــــــــــــ

پاورقي: 1ـ مازن = مازندران به لهجة محلي

 

 

صبــح

هوشنگ رحيمي

بــــر دامــــن بلنــد تو اي نوعروس صبح!

دستـــــم نمي رسد كه شوم پاي‌بوس صبح

گويـم كه دست بر سر و رويم نمي كشي؟

تا بخت من سپيـــــد شود از شموس صبح

گويم كه من غــريبم و مستـــوجب كرم!

حسرت كش زيــارت سلطان طوس صبح

آن دم كه مـــهر مي دمد از سوي خاوران

بنــــگر شكوه شارق آن، در جلوس صبح

هر شـب كه رفت گر چه برآيد سحرگهان

بار دگــــر، به سينه نشاند فســـــوس صبح

من با دل شكسته ملول از گــــذشت عمر،

سر مي دهد، سرود تسلّي، خـــروس صبح

دل خوش كنـــد، ترنم گلبانــــگ الصّلوه

گر بشنوي به گوش دل آواي كوس صبح

 

به مناسبت هشتم مهرماه روز بزرگداشت مولانا

ديار شمس

سيد محمدحسن ناصحي (خوئي)

 

در شـــهر خـــوي بســاحت قُدس مزار شمس

جمعــند عـــاشـــقان بـــرون از شــمار شمس

هـــر عـــــارفي كه بـــوده بعالم از آن نخست:

خــود را رســــانده تنگ نفس بر كنار شمس

عــطّار هـــم رسيــــده و دارد بــدست خويش

يكدسته گل كه تــــا كنـــد آن را نثار شمس

اربــــاب معــــرفت بــــه تـــماشـــا نشسته‌اند:

بــــر ايــــن مقــــام و منـــزلت و اقتدار شمس

صـف بستــــه انـــد اهل ســلوك و صفا و مهر

با يـــك جـــهان ادب به يــميـن و يسار شمس

از هــــر طــرف ستاره بر اين شهر ريخته است

در گـــردشـــــند جــــمله بــدور مَدار شمس

اِستـــــاده مـــولــــوي بـــه سيه جامه پيش در

يعنــــي كــــه او هنــــوز بوًد سوگوار شمس

بنگر! چــــگونــه كــــرد خُــــداوندگـــار را

مقـــهــــور يـــك غريبه خُداوندگار شمس

در يك نشست حاصل يك عمر خويش باخت

آن رند بُرده از همه كس در قـــمار شمس

با اوليــــن كلام وي از هــــوش و حـــال رفت

خـــــود را سپُــــرد يــــكسره بر اختيار شمس

يــــك بـــاره حال و حالت و عادات او گرفت

گــــوئي كـــه شد تنيده اي از پود و تار شمس

ديـــــوانه گشت و مست و سرانداز و بي سكون

زآنـــگه كــه زد لبي به مي بي خُمار شمس

بسيــــار كـــس كه از نَفَسش بهره بُرده ليــك:

يـــــك تــــن ميــان آنهمه شد شاهكار شمس

تـــا او بســــــاط معركه عشق گُســـترانــــد

شــــد شيــــخ شــــهر قــونيه آتش بيار شمس

پــــرورد آدمي كه جــهان در شگفت اوست

ايــــن مرتبت رسيـــده بـــر او ز اعتبار شمس

چــــون يافتي جـــــلال چنــــيني جلال دين؟

دست قـضا گرش ننــــمودي دچـــــار شمس

بــــر او ز لـــطف حضرت حق بخت يــار شد

تــــا شــــد چنـــين بـــراي ابد بختيار شمس

شـــــهر قــــديـمي خوي ازو جان تازه يافت

هستـــيم تــــا كـــه هست جهان وامدار شمس

بــــر ســــرنـــوشت خـــطّه ما خوشترين خط:

بنـــوشــــت تـــافتاد بـــر اينـــجا گذار شمس

او در كنـــــار مـــا خــوش و راحت غنوده بود

مــــا ســـــالهـــا بــغفلت و در انتـــظار شمس

بـــــرداشت پرده دست رياحي پس از قرون

از روي راز مــــدفـــــن شُبــــهت مدار شمس

عُمري نوشت و گفت كه: پنهان بچاه نيست

در شــــهر مـــاســــت مقبـــرة آشـكار شمس

تـــا ايــــن ســــخن بنقطة قطع و يقين رسيد

آســـــــوده گشـــت جــان و دل بيقرار شمس

بر روي چشم ماست قدوم هر آنـــكه هســــت

از زائــــــران بـــــارگـــه مُشــــكبــار شمس

مـــا بـــر ســر از فقير و غني، كوچك و بزرگ

داريـــــم تـــــاج پــــر گُهر افتـــــخار شمس

در شـــــهر ما هميشه، بــــــهار اسـت و خرّمي

چـــــون هيچـــــگه خــزان نپذيرد بهار شمس

با مـــــولوي يــكي دو ســـــه سالي نبوده بيش

با مـــــا گــــذشتــــه، بيشترين روزگار شمس

در پيــــش اهل معنــــي و عرفان گزاف نيست

بـــــــر ايـــــن ديـــــار نــام نهادن ديار شمس

»نــاصح« براستي كه چه فرخنده دولتي است

بــــودن بـــــراي مــــردم ما، در جـوار شمس

 

كلبه خيال

ماه پنهان

هوشنگ رحيمي

بسكه زلفانت گل افشان كرده اي

حــال و روزم را پريشان كرده اي

ايـــن دل غربت نصيب و خسته را

بـــي خبر از كفر و ايمان كرده اي

داغ مهري لاله‌سان در پـــــاي دل

نقش چون طغراي پيمان كرده اي

آن لــب لعل شـــكر بــارت به ناز

مثــل جــــام آب حيوان كرده‌اي

لـطف خود را بر سر كوي و گذار

با خــلايق، وقف احسان كرده‌اي

آشيــان گم كرده مرغي را ز غيب

در قــفس سر در گريبان كرده‌اي

طوطــي در بنـد و از خود مانده را

مــرغ ايوان و سخندان كـــرده‌اي

اي بـــت گنــدم نماي جو فروش

صيــــد دلها را چه آسان كرده‌اي

چند گويم اي غــزال خوش خرام

بيدلان را مــات و حيران كرده‌اي

چشم بد دور از قـــد و بـــالاي تو

زير بـــــــرقع، ماه، پنهان كـرده‌اي!

 

امير نقي‌لو

عضو انجمن ادبي دانش خوي

نشستم از تـو بگويـــم رديـــف پيدا شد

و حرف قــــافيه اش هم مصوّت »آ« شد

به استـــــعاره و تشبيـــــه فكر مي كردم

كه چشم خانــــه تــــو در غزل معمّا شد

به بــرق چشم سياهت چراغ ماه شكست

و آفتـــاب خودش را گرفت و رسوا شد

غزل به خال لبت گفتم و رديـف نشست

به روي گوشه اي از بيت، در تماشــا شد

تـــو آمـــدي و گل آفتـــــابگردان هم

بــــه احتـــــرام حضور تو از كمر تا شد

تـو حرف مي‌زدي و جمع خيره‌ات بودند

تـــو خنده مي‌زدي و بين جمع غوغا شد

پـــس از تو شعر تو را عاشقانه مي خوانم

كـــه واژه‌هاي غــــزل با لب تو معنا شد

كلبه خيال

در انتفاضة مردم فلسطين

بهرام صاحبدل

فلســـطيـــن! ســرزميـــــن انبيـــايـــي

ز اقــــصــــي بـــاز شــــد راه سمايـــي

فلســــطيــن اي ديــار اشك و مــاتـــم!

فلســــطين سيـــنة مجـــــروح عــــالم!

اگر چــــه ديـــر ياسين غرق خون است

غــــم و درد شتيلايــت فـــــزون اسـت

اگـــر غـــزّه بـــــه ســيــــــنه داغ دارد

به تخـــــريـــبش عـــدو ابـــــلاغ دارد

در و ديـــوار تـــو آغــــشتــــه در خون

ز جــــور و ظلم خصـــم دون صهيـــون

جهان غرب گــويي كور و كـــر شــــد

دروغيــــــن حــــامي حقّ بـــشـــر شد

بــــــخــــــوان تــــو آية: اِن تَنصُروا ا...

ز درگـــاه خــــــداونـــــدي مدد خواه

بــــــدان كــــــه وعدة ا... ايـــــن است

كه نصرت نـــــوش جــان مؤمنين است

ز عـــــزّالدين قسام يــــــــــــاد كن ياد

از آن آزاد مــــــردان يــــاد كـــــن ياد

غـــــم »الدّوره« هـــــايـــت كشت ما را

نــــواي نينـــوايــــت كشـــــت مـــا را

بـــــه پـــــا خيـــــز اي ديـــار رادمردان

به صهيون عرصـــــه ها را تنـــگ گردان

يقيـــــن دان حـــــق شــــود پيـروز آخر

بســـــوزد ريـــــشة ايــــن قـــــوم كافر

بيـــــا چـــــون ســـــرور آزادگـان باش

حسيـــــني شــــو تو ســــالار جهان باش

تـــــو را مــــن تـــــا قيــــامت ياورستم

وگـــــرنه نــــامســلمان كــــافـــرستـم

فــــدايت جــــان بــــي مــــقدار »هايم«

جـــــدا از تــــو نشـــد افــــــكار »هايم«

 

كلبه خيال

خشت بر دريا

انزاب خويي

 

بيـــــا كـــــه عــــاقبــــت كار چرخ ناپيــداست

بيار بـــاده كه غــــــم را شــــــراب كهنه دواست

مـــــكن به مـــــردم منـــــت‌گــــذار گردن خَم

كه راهـــــــكار هــــــمه كارها به دست خداست

به چنـــــد روزة گــــــردون چــــو اعتباري نيست

به عيش كوش و محبت چه جاي چون و چراست؟

به بـــــي وفـــــــايي دنــــــيا همه يقيـــــن دارند

ولـــــي بـــــه گــاه عمل، مرد اين عقيده كجاست

به يك دو چشم زدن شصت و نه بــــــهار گذشت

معاشـــــــران هـــــمه رفتـند و حال نوبت ماست

وفا ز مــــــــردم نااهل، بــــــاد در مشـــــت است

به گوش بـــي‌خــــــردان پند، خشت بر درياست

نشـــــان معـــــرفت از نـــاكسان ز  بي‌خـــبريست

اميــــــد خيــــر ز نــــامرد داشتــــن، بي‌جاست

عزيــــــزتر ز وجـــــودي به دوستــــي ســوگند

تو آن گزيده نـــگاري كه دل تــو را مي‌خواست

مـــرو بــــه حـــاشـيــه »انزاب« قصه كوته كن

كــــه پيـــش اهل سخن، باز‌گويِ حرف خطاست

 

كاري نكرده‌اي

بهرام صاحبدل (هايم)

 

ســالي دگر برفت و تو كاري نكرده اي

اي دل چـــرا خود آينه كاري نكرده اي

بس با شتـــاب مي رود اين كاروان عمر

جا مانـــده ايّ و قافله داري نـــكرده اي

آمد حيـــات تـــازه به باغ و چمن كنون

اما تو جان خـــويـــش بهاري نكرده اي

شبــــنم گرفتــــه از رخ گل‌ها غبار غم

بــــا اشــك تر تو رفع غباري نكرده اي

هــــمراه بـــا جـــوانه شكوفا نگشته اي

گويــــا بـه طرف باغ گذاري نكرده اي

بـــرخيــــز و باده ريز تو در جام لاله ها

سوسن نگويدت، كه خماري نكرده اي

بر بـــاد رفتـه عمر تو اي »هايم« غمين

دستــــي اگـــر به دامن ياري نكرده اي

 

اشعاري از شاعران خوي

اين شعر در شب هفتم درگذشت دكتر محمدامين رياحي در تهران قرائت شد

دكتر علي محسني

 

روايـــت كنـــــم مــــن يـــــكي داستان

در ايــــن روزگــــــــاران نــه از بــاستان

نـــكونـــــام مردي در اين روزگــــــــار

چنـــــان كــــوه استــــــــاده و استـــوار

اميـــــن ريـــــــاحــــي ورا نـــــام بــود

خوش انديشه، خوش فكر و خوش نام بود

عزيــــزي و شهنــــامه دانــــي بــــزرگ

بلندپــــــايه و رادمـــــردي ستـــــــرگ

بـــــه بــــحر تفــكر چـــــــه در اوج بود

به دريـــــاي جـــــوشـنده چون موج بود

دليــــــري شـــكـــيـــــبا و آزاده بــــود

به خدمـــــت همــــــه وقـــت آمـاده بود

محــقـــــق بُد استاد و حــــافــــظ شناس

چـــــو بيـــــــني تو با ديده حق شنــــاس

به ارديبـــــهشــــت ســال هشتاد و هشت

ابـــــــر اوستـــــاد زمـــان درگــــذشت

قريـــــن گــــشت بــــا روز استـادِ طوس

وفـــات چنيـــــن عــــالِم مــــهر بـــوس

كنــــون خفته در بســـــتر بـــــدر خاك

گرانــــمايه درّي گــــزين تـــابــــنـاك

تــــو اي خــــاك او را نــــگهـــدار باش

دل و حال مــــا را تــو غــــمخوار باش

تـــــو اي رهــــگــــذر رو ببـاليــــــن او

ز خـــــاكـــــش بيــــامــــوز آيــــين او

بـــــــزن بوســــه بـــر تربــــــت پاك او

بــــكن ســــرمه بر چـــــشم از خـاك او

خـــــدايـــــا بـــه جان همه عاشـــــقــان

بـــــه گلبـــــانگ نيــــــمه شـب عارفان

مقــــامـــش بــده در بهـــشت بريـــــــن

به فـــــرزانــــــگانـــــش نـــما همنشين

فغــــان از چنــيـــــــن محنت جان گداز

تــو اي محسـنــي مي بســـوز و بساز

 

 

دو شعر زير در مراسم رونمايي از لوح يادمان دكتر رياحي در مقبره شمس تبريزي قرائت شد

 

به ياد دوست ديرينم دكتر رياحي

دكتر غلامعلي اخروي

 

من اين چامه بر دوستان مي فرستم

چو برگي از اين بوستان مي فرستم

ز خاكي كه شمس آرميده است آنجا

نشاني ز يك گلستان مي فرستم

ز كهسار اَورين گل سرخ و نسرين

به شيراز و هم سيستان مي فرستم

سلامي ز آزادمردان اين شهر

به فردوسي قهرمان مي فرستم

پيامي به قونيّه ، ملاّي رومي

از اين كشور باستان مي فرستم

مراد تو مسكن گزيده است در خوي

قدم رنجه كن، كاروان مي فرستم

از انفاس شمس است اين شهر گلشن

به ياران او ارمغان مي فرستم

زما خير مقدم به عشّاق بيدل

به درگاه تو ميهمان مي فرستم

مهيّا چو شد گنبد و بارگاهش

بشارت به پير و جوان مي فرستم

دريغا »رياحيّ« و »زرياب« رفتند!

خبر را سوي آسمان مي فرستم

رياحي چو كرده‌ست اين شمع روشن

بر او رحمت بيكران مي فرستم

 

فهميه ميرزاعليخاني

 

به ســوگ گـــوهري ناياب

قنــــاري نـــاله مي خــواند

ز داغ عـــارفــي فـــاضـــل

چنيـــن جانــــانه مي نـــالد

بهــــار، امسـال پاييز است

زمـــان از غصه لبريز است

كــــه استــــاد ادب امروز

بر سوي شمس تبريز است

ببـــار اي ابـــر بـــر اوريــن

كه خوي سوگي گران دارد

يتيــــم و خستــــه و نــالان

بگريد تـا كه جــــان دارد...

كلبه خيال

در آرزوي گل نرگس

انزاب خويي

 

اي صنــم از چـــهره برافكن نقــاب

تا خــــجل آيد ز رخـــت آفتـــاب

سوخــــت دل از آتش هـــجران تو

جــــان بشــد از شعلة عشقت كباب

چشــــم مـــن از اينهمه زيبــارخان

خواستـــه و كـرده تو را انتــــخاب

در خم گيــــسوي تــو شد دل اسير

زلف خود اينقــدر مــده پيچ و تاب

نـــوح نيم، نيــــست مجال حيـــات

عمر چه گويم؟ به مثل چــون حباب

طــفل دلــــم از غـــم تو پيــــر شد

رفـــت ز ســـر سايـــه عهــد شباب

ترســـم از اينـــكه اجلم در رســــد

حســـــرت ديـــــدار برم بر تــراب

وعـــــدة امــــــروز بـــــه فردا منه

»ارني« چو گويم مده ام »لن« جواب

رحم به احوال پريـــــشـــــان مـــن

كن، نكشم اينهمه رنــــــج و عذاب

مـــرحمتـــــي، تــاب و توانم نماند

تا به كي اي گل به غم از اضــطراب

همچــــــو سرشكم مفـــكن از نظر

گير ز دستـــــم كه بـــود بس ثواب

داد دلــــم رس كه ندارم شكيــــب

اشك رخـــم بين كه نماندست تاب

منقلب از رنــــج فراقـــــت شـــدم

كي كـــني از آمدنـــت انقــــلاب

در دل مــــن مانـــــده دو تــا آرزو

اولش از لعل تو نـــــوشــــم شراب

ديـــگرش آنست عنــــايـــت كني

تا دل »انــــزاب« شــود كامياب

 

تا به كي اين انتظار

علي صلاحلو(شاهد)

 

اي به جهان شهريار، اي گل زهرا  بيا

واليّ والا تبار، اي گل زهرا بيا

تشنة انصاف و داد از تو كند جمله ياد

حاكم با اقتدار، اي گل زهرا بيا

وقت جهاد آمده شيعه به داد آمده

سخت بود روزگار، اي گل زهرا بيا

برق زند در نيام از عطش انتقام

تيغ دو سر ذوالفقار، اي گل زهرا بيا

گر نرسي داد ما، ناله و فرياد ما

مي بَرد از دل قرار، اي گل زهرا بيا

بي تو ندارد صفا، كلبة احزان ما

لطف كن و پا گذار، اي گل زهرا بيا

مفخر آدم تويي، رهبر عالم تويي

اي ز نبي يادگار، اي گل زهرا بيا

عمر بوَد چون حُباب، اي خلف بوتراب

رُخ بنما آشكار، اي گل زهرا بيا

جمله رفيقان رقيب اين دل ما بي شكيب

نيست به غير از تو يار، اي گل زهرا بيا

سينه ز غم چاك چاك، اي گهر تابناك

ديده بوَد اشكبار، اي گل زهرا بيا

عزّت و جاهم تويي، مشعل راهم تويي

حجّت پروردگار، اي گل زهرا بيا

گر تو غلامم كني، فيض مُدامم كني

بس بود اين افتخار، اي گل زهرا بيا

گر تو به دادم رسي، وارَهَم از بي كسي

مي كنمت جان نثار، اي گل زهرا بيا

ديده به در دوختم، ساختم و سوختم

تا به كي اين انتظار، اي گل زهرا بيا

»شاهد« بيچاره را زمزمه »مهدي بيا«

نيست به جز اين شعار، اي گل زهرا بيا

 

كلبه خيال

 

سن ياديما دوشه‌جكسن

ع ـ آيرملو (وفا)

 

باغچالاردا آچان زامان بنؤوشه لر دسته ـ دسته

دسته ـ دسته قيز گلينلر ييغيشاندا بولاق اوسته

باغلاياندا باغبان قيزي ساچلارينا گوللريني

آخار سويون آيناسيندا داراياندا تئللريني

شئيدا بولبول پامبيق ييغيب يوواسيني توخوياندا

گئجه چيراغ ايشيغيندا بيري نامه اوخوياندا

سن ياديما دوشه جكسن

***

يازدا ياغيشلي گئجه لر

آي بولوتدا دالدالانيب، سورا نازلا چيخان زامان

داغ دؤشونده ايلديريملار شاققيلداييب شاخان زامان

گئجه چاغي پنجره دن بيري يولا باخان زامان

گؤز ياشلاري آخان زامان

سن ياديما دوشه جكسن

***

خاطيره لر كوچه سينده، قارانليقلار قاويشاندا

ايستكلي لر، سئوگيلي لر سالاملاشيب ساويشاندا

اينجيكلي لر، كوسولولر توي بايرامدا باريشاندا

بيري قاپي دالداسيندان بيريسيله دانيشاندا

سن ياديما دوشه جكسن

***

سن قلبيمين سولطاني سان

سن روحومون باغباني سان

سن بَزيرسن روحومداكي باغچالاري

سن دوزورسن اورگيمين ائوينده كي تاخچالاري

سن، اوسان كي من ايسته ييرم

گئجه، گوندوز، سحر، آخشام

يولداشيمدير يادين سنين

نه شيريندير آدين سنين

كؤنلوم سني يادا ساليب سيزلاياجاق خسته ـ خسته

باغچالاردا آچان زامان قيزيل گوللر دسته ـ دسته

 

انجمن ادبي دانش خوي

نيما برگشادي

 

غم غمين داليجا قاطار قاطاردي

اونداكي آناسي اولاد آتاردي

يا آنا كورپه سين پولا ساتاردي

غم دئمه‌ز گليره‌م، زامانسيز گلر

بير داوا آلاغيرخسته اوغلونا

پولسوزلوق يانديريب اوت قويور اونا

قشقيريب اوغلوني باسيرباغرينا

بودرده نه قويسان درمان‌سيزگلر

سسيمده ئورولدورندن بيلميره م

قشقيرديم يوخساكي سودان بيلميره م

بلكه ده يكه‌لديم بيردن بيلميره‌م

»"نيما«يام"، سؤزلريم يالان‌سيزگلر

ياشاماق ايسته سن كيشي دونيادا

دونيانين دردلري آمان‌سيزگلر

مردليگي بوش وئريب آت بيركنارا

دين سيزين اليندن ايمان‌يسيز گلر

مرداولان سانيليرحيوان بورادا

ساتيلير مين‌ليگه وجدان بورادا

اوتارير انساني انسان بورادا

اوتانماز آخورا سامانسيزگلر

 

انجمن ادبي دانش خوي ـ سارا درستي

 

عطرپرهومم را روي نبضم فشار مي دهم

بويش فضاي اتاقم رامي گيرد

خواهرم ازاتاقم بيرون مي رود

موهايم راشانه مي زنم

و با چسب مورو به بالا ماتشان مي‌كنم

آدامس اربيتم را لاي دندان هايم له مي‌كنم

سارفون و ساپرتم را تنم مي‌كنم

ترانه‌ي رپ گذارم

گلدان‌ها مي‌لرزند

و من منتظرمي‌مانم

صداي زنگ مي‌آيد

كفش‌هايم را مي‌پوشم

هيچ كس پشت در نيست

انگار كفش بزرگي به پايم كرده‌ام

كلبه خيال

دل خونين

انزاب خوئي

 

دلم شدست گرفتار آن دو چشم سياهت

»"بهشت هم به جهنم ، فداي ناز نگاهت« "

هزار بارگذشتي به ما نگاه نكردي

 چه باك ،اين دل خونين شكسته باد به راهت

 از آن دو ديده هماره به رهگذار تو دارم

 كه سوي چشم من افتد نگاه گـاه به گاهت

  گرم دهند همه كائنات روي زمين را

به مويي از تو نيرزد ،قسم به روي چو ماهت

 جز آنكه شهره عالم شدي به خاطر ياري -

دلا ، چه بوده در اين عشق اشتباه و گناهت ؟!

به عيش و نوش جهان ديده بسته ام همه عمر

كه چشم دوخته ام بر وفاي خواه نخواهت

 تو مهر من به دل خويش داري و ننمايي

كه هست طرز نگاهت در اين مقوله گواهت

  فراز اين غزلم از "»حبيب«"  وام گرفتم

»بهشت هم به جهنم فداي ناز نگاهت« "

 اگر چه مانع و ديوارهاست بين من و تـو

هميشه خاطر "انزاب" هست بر سر راهـت  

 

جادوي بهاران

هوشنگ رحيمي

 

چو پرّان شد پرستوي بهاران

به جان مستي دهد بوي بهاران

صبا، با نم نم باران روانست

براي رُفت و رو، سوي بهاران

ز عطر پونه، دل بي تاب گردد

كنار چشمه و جوي بهاران

ز ناز باغبان ها بي نياز است

گل زيبا و خودروي بهاران

بشارت مي دهد هر دم ز آفاق

صداي پاي دلجوي بهاران

بيا بنگر كه در گلشن چه غوغاست

چو محشر در تكاپوي بهاران

گر از خود مي روي اي دوست بشتاب

بنوش از جام بانوي بهاران

دمي با گل نشين و باده  برگير

چه جانبخش است مينوي بهاران

مبارك باد نوروز و بهارت

ترا خوش باد جادوي بهاران

 

 

 

ياد تو

بهرام صاحبدل (هايم)

 

ياد تو آرامش جان مي شود

با تو جانم فصل باران مي شود

هر دم از تو خانة تاريك جان

نورباران و چراغان مي شود

با حضورت اي طبيب عاشقان

درد بي درمان چه درمان مي شود

خاطر ناشاد من با يك نظر

چون گلستان شاد و خندان مي شود

مي‌كند شرمنده اين چشمان تر

ابر نيساني چو گريان مي شود

آنچنان خوبي تو اي زيباي من

نام خوبت زيب عنوان مي شود

اي صفاي زندگاني عشق تو

بي تو دنيا تيره زندان مي شود

خطّ و خالت مي كند تاراج دل

لعل نوشت آب حيوان مي شود

غمزه هايت »هايم« ديوانه را

چون شراري در نيستان مي شود

كلبه خيال

 

سن آللاه

ع.آيرملو ـ وفا

 

بير گون منه ده سئوگيلي جانان دئ سن آللاه

بير اؤزگه حسابلا منه ده جان دئ سن آللاه

اينجيكلي دؤنوب باخما منه نئيله ميشم من

كج باخماق ايله آز منه قان ـ قان دئ سن آللاه

آلدين بو جفا درسيني كيمدن؟ سني تاري

تاپدين بو جفاكارليغي هاردان؟ دئ  سن آللاه

من دردين آلان گؤزلر ايله باخما رقيبه

آز اؤزگه پايين اؤزگه يه احسان دئ سن آللاه

هر يئرده دئمه ناز ائله ديم كوسدو فيلان كس

من كوسمه ميشم آز منه بؤهتان دئ سن آللاه

بس دير من اؤلوم سؤيله مه جانانه رقيبه

آز دابباخانا اوستونه تهران دئ سن آللاه *

بيچاره وفا باش گؤتوروب بس هارا گئتسين؟

آي دردين آليم، درديمه درمان دئ سن آللاه

..................................

  • خويدا بو بير مثلدير. سوندان گؤرموش آداملارا دئييلر.

 

تقديم به صمد بهرنگي

انجمن ادبي دانش خوي ـ محمد سوداگر

 

شاعري خجالتي شده است دركـنـار تـعـارف بـيـجـا

دم بــه دم عــرق نمي ريــزد از دهانش كمي تف بيجا

لحظه هايم جهنمي شده است

توي خودكار بيك من قي كرد جوهر اين بنفش بيرنگي

مــاهـــي دم سـيـاه خوش‌مـزه لابه لاي كتاب بـهـرنـگي

مـاهي از هوا نمي ترسـد

فلسفه؛ خود، هميشه بدفهم است ازهگل تا به نيچه پيوستن

لابه‌لاي دوحرف، خود گم‌شد كله هاي بريدة بي تن

فلسفه، خود هميشه تكراريست

هر كجايي به فكر نان هستي قرص آن را براي من بفرست

هر كجايي به فكر گل هستي شاخه اش را براي زن بفرست

نان و گل را به دست من بسپار

چــار چـوب روابـط بستـه، لاي آلبوم درون يك صنـدوق

آدمي از نبود خود راضي در فـضـاي درونــي فـــنــدق

من كمي هم به پسته مي خندم

 

انجمن ادبي دانش خوي ـ سهيلا الماسي

 

1. زير باران مي رويم

خيس مي شويم

سرما مي خوريم

چرا تو اهل باران نيستي؟!

2. دلم در كنارت بود

خبر از دل كسي نبود

بارها امتحان كردم

اما بلوتوث انجام نشد.

3. من و تو فقط در نگاه هم مي خنديم

حالا چه شده است كه سر به زير خنداني.

4. عشقت شيرين است جايش نگذاري

مورچه ها از تو زرنگ ترند.

 

كلبه خيال

 

موج درياي خيال

انزاب خوئي

اي دو چشـــمت جلــوة درياي نور

پيكرت شفّــــاف چـــون جام بلور

اي حــــرير گيــــسوانت آبشــــار

خنده هايـــت جلوة صبـــــح بـهار

اي حريــر پيكرت يــــاس سفيـــد

بـــازوانـــت شــاخه‌هاي سبــز بيد

اي تنـــت روشنـــگر مهتـــــاب ها

بينمت هر شب به شــهر خـــواب ها

اي دلـــم بر پـــاي زلفــت ريختـــه

هستيـــم بـــر هستيـــت آويــــخته

اي تراش پيــــــكرت نـــازآفــرين

قبـــله‌گاه عشـــق را زيـــــبــاترين

اي به صبـــــــح آرزو آغـــــازهــا

با تـــو شعـــرم مي كند اعجــــازها

مانـده در خاطـــر ز يادت خواب ها

بر لبــــانـــم ســايــــة مهتــــاب ها

با توام اي مــوج دريــــاي خيــــال

اي هميشه سبـــز چـون دشت شمال

بشكن امشب شيشـــة پـــرهيـــز را

وا كُن آغـــــوش گنـــاه انگيـــز را

آمد از ســـوداي عشقت دل بجوش

بشنو از »انزاب« اين سوزان خروش:

مهربــانا عشــــق مـــا را پـــاس دار

چشـــم مـــا را كُن خلاص از انتظار

بـــــا تـــو هستـــم اي اميـد آخرين

صادقــانه تــــا بـــه روز واپسيــــن

 

آرزو

هوشنگ رحيمي

آشيان تنگ است يا رب فرصت پرواز ده

بال و پر بـــگشودنم را يك فضـــاي بـاز ده

ناز مهرويان كشيــــدن طاقتم را طاق كــرد

لطف كن ياري كـه داديم، دلبري بي ناز ده

در تغافل عمر ما بگذشـــت و فرجامي نبـود

بار ديـــگر بهــر تـــوبه، چند سالي بـــاز ده

خون دل از ديده جـاري، قدرت پرواز كو؟

تا نشـاني بـــاشد از ما نـــاله پــــر آواز ده

با حـــريـــفان، كار و باري بر مراد ما نرفت

عــــمر اگر دادي دوبــاره عمر بي انباز ده

دوستان را رنگ و بويي جز رياكــاري نبود

با دغلكاران چه گويم يار جـــان پرداز ده

مرغ همــسايه اگر غاز است در چشم رقيب

مرحـــمت فرمـــوده ما را مثل آنها غـاز ده

 

»به مناسبت ولادت حضرت زهرا(س)«

نغمه‌هاي عشق

علي صلاحلو ـ »شاهد«

 

بـــاز با بـــــــال وَلا پـــر مي زنـــم

چنگ بر دامـان كوثــــر مي زنــــم

شــــعر من ديــــگر توّلاني شــــده

دل حـــــريم امن مـــولائي شــــده

نغمـه هـــــاي عشق را دل مي سرود

بر محمــــد، مرتـــضي، زهرا درود

نو گلي در باغ تقــــوي خنــــده زد

داغ مــــاتــــم بر دل شرمنــــده زد

زنگــــها را كوثــــر از دلـــها زدود

كفو حيـــدر ديـــــده بر دنيا گشود

عصــمت كبـــراي داور، فــــاطمه

اوســـــت »اعطيـناك كوثر« فاطمه

بحـــر لـــطفش از كران تا بي كران

سفــــرة جـــودش به دنيا گستــران

لنگــر كشــــتي خلقـــت فــــاطمه

مظــــهر و معنــــاي عــــفت فاطمه

حكمـــران كشــــور دلهــــاست او

پيــــش‌مـرگ حضرت مولاست او

گفت: چــــون ام ابيـــهايش رسول

تـــا تـــو داني وســــعت مجد بتول

بي ولايـش سيـــنه پر درد است و آه

با ولايــــش پـــاك بـــاشي از گناه

بي ولايش شـاه باشـــد خـــاك راه

با ولايـــش بنــــده باشـد پادشــــاه

الفــــتي داري اگـــــر با فـــاطـــمه

روز و شــب گـــو دَم به دم يا فاطمه

همچو »شاهد« دامنش چنگي بزن

بــــا تـــولا باز آهنــــــــگي بـــزن

 

محمد ارثي زاد

محمد ارثي زاد

در گير و دار فضاهاي مدرن و سنتي

انجمن ادبي دانش خوي _ سجاد حاجي حسينلو

 

ادامه نوشته

در انديشه افق هاي دست نيافتني

در انديشه افق هاي دست نيافتني

انجمن ادبي دانش خوي ـ سجاد حاجي حسينلو

 

از جمله شعراي انجمن ادبي »دانش خوي« خانم »الماسي« است كه هنوز در مرحله ي آزمون و خطا است. با خيزي كه گرفته نشان مي دهد از همين زمان به افق هاي دست نيافتني مي‌انديشد. گر چه به گفته‌ي خودش »هميشه دست چپش با دست راستش قهر است« ولي باز شعر را خوب زمزمه مي كند، با تصاوير و كلمات بازي مي‌كند و »سر گفتن مداد انگشت‌هايش  باهم دعوا دارند«

به محور عمودي پايبند است و حركت سطرها را به خوبي انجام مي‌دهد:

ـ بابا؛ / خوابش مي آيد،/ »الف«هايش دراز مي كشند،/ چشم‌هايش را مي‌بندد،/ نقطه هايش را بر مي دارم.

ـ مادر؛/ سر پا است/ كلمه‌ي مقدسي‌ست،/ هميشه مي توان به »الف«اش تكيه داد.

ـ زندگي؛/ »گيِ« آن هميشه ثابت است،/ چگونگي اش معلق؛/ همه درون گودال »ي« منتظر دستي هستند و...

»دغدغه هاي چند واژه« عنوان شعر بالا است كه به بخش‌هايي از آن توجه مي كنيم و به پستوي پنهان آن سر مي‌زنيم:

»بابا«، »مادر« اين دو ركن اساس »زندگي« كه نمادهاي روان شناختي خاصي براي صاحب اثر دارد به اين طريق به لايه هاي دروني كلمه رسوخ مي كند و به جاي اينكه خود را با كلمه همراه سازد، واژه ها را به همذات پنداري با خود مجاب مي كند. هر كلمه ساختمان مخصوص به خود دارد كه معني مستقلي را بازگو مي كند. اگر بعد از جبرگرايي زباني (زبان تعيين كننده واقعيت است) فرار كنيم به اينگونه بازخوردها برخورد مي كنيم. كشفي كه به يك شاعر در »الف« ـ »بابا«ـ يا ـ »مادر« ـ دست مي دهد. گونه اي از كشف است كه به حالت هاي حسي او در آن لحظه مطابقت كاملي دارد. اين سير ذهني كه با كشف موضوع انجاميده، طي فرايند مختلفي شكل گرفته است.

مثل تمام خلاقيت ها اول از عينيت (محيط خارج قابل رؤيت) شروع مي‌شود‏ كه تكرار عينيت به آشنايي كامل و درك موقعيت منجر مي شود.بعد از اين مرحله،‌ تكرار خود كلمه است كه نقش مكمل را به عهده مي‌گيرد، اغلب در گفتگوهايمان جملاتي را كه به زبان مي آوريم، در ذهن مجسم نمي كنيم، ولي هنگامي كه با يك مسئله‌ي مهم كه قابل تأمل است مي رسيم سعي مي كنيم تا به تمام جوانب مسئله متمركز باشيم. چنانچه در كتاب »مديريت روشن بيني« خوزه سيلوا روي نگارش هدف تأكيد فراواني دارد. اينجا همان نقطه اصلي است كه كشف اتفاق مي افتد. از ساختار به معني مي گريزد، به حس آميزي روي مي‌آورد و در نهايت به نماد آفريني دست مي زند.

اما كار بعدي اين نوآور نام آور آن است كه بيشتر در حال و هواي شاعران دهه‌ي 50 است. بيشترين خصلت هاي شعري آن دهه به سه بخش تقسيم مي‌شـود: 1ـ تغيير و تحول اساسي در حيطه ي ساختار؛ مانند »كارخانه‌ي« (منوچهر سيستاني) 2ـ به كارگيري تصاوير متوالي؛ مانند »تولدي ديگر«(فروغ فرخزاد) 3ـ استعاره و تفسير در اكثر شهرها؛ مانند »كوچه« (فريدون مشيري)

همان شناسه هايي كه در شعرِ »در نهايت خويشي« مي بنيم.

»نهايت خويشي«

در خيال بوديم، خود خيال نه.

روزي تاريكي آورد،

بيدار شديم آرزو پژمرد!

شبي روشني برد،

خوابيديم خيال ترسيد!

آن شب، تمناي ماه با سكوت زمين مي خواند،

اما خود را گرفت!

و آن روز در مردمك پنهانش، حيات ديده بست،

باز خود را گرفت!

ديديم با درختِ درد مي تابد،

نهال درد شديم و در زمين سكوت، خود را كاشتيم

باران همدردي نبود،

از اوج وجود بر ما تابيد،

خسي روئيديم!

بادي نوزيد تا سرگردان حدّ بياباني نگاهش شويم

در آفتابي ترين تكرار،

خس پابريده اي شديم و با بهت مانديم!

اما چهرة زيبايش بر هميشگيِ ما تابيد.

آفتاب بود، با نهايت خويشي، در بيابان جايمان داد!

شعر روايت يكدست خود را در محور عمودي به خوبي توانسته حفظ كند هر چند ضرب آهنگ هاي شعر »شبي روشن، اما خود را گرفت، باز خود را گرفت . . . « حس عاطفي تأثيرگذار و شديدي روي مخاطب ندارد ولي تنها نكته ي قوتي كه اين ضرب آهنگ ها دارند، با كمترين واژه، معناي سطور قبل را به خوبي منتقل مي كنند. »نهال درد ـ باران همدردي ـ حد بياباني ـ نهايت خويشي«ـ وارد كردن تركيب هايي از اين دست نشان از تسلط شاعر است كه بار ادبي اثر را بالا مي برد.

»هذيان هاي يك تنديس«

موهايم را ژل مي مالم،

فرق سرم را گم مي كنم!

با قرآن فال مي گيرم و آن را در قفسه كنار ديوان حافظ مي گذارم.

پنجره ام رو به قبله است،

بعضي وقت ها پشت به پنجره مي كنم

موي گربه نمازم را باطل مي كند،

دست هاي نداشته ات مرا پس مي‌زند!

تنديسگر من،

خودم كلاه بزرگي سرم گذاشته ام،

كه گوشهايم نمي شنوند!

كه چشمهايم نمي بينند!

اما هنوز صدايت مي كنم،

بهتر از مادر بزرگ ها،

كه چند ركعت برايت شهادت دروغ مي دهند و

مي پندارند بعد از سلام، حق گناه دارند!

در اكثر كارهاي خانم الماسي با به‌كارگيري زبان معمولي مواجه هستيم و اكثراً به جاي اينكه زباني بسازد بيشتر سعي مي كند زبان را به كار ببرد. شناخت موقعيت و استفاده ي درست از تصاوير حاشيه اي، به هوشمندي شاعر بر مي گردد كه به غير از پر كردن فضاهاي خالي بين سطور، به دقايق ناب شعري ختم مي شود. در راستاي همين سخن: »پنجره ام رو به قبله است ـ بعضي وقت ها پشت به پنجره مي كنم ـ موي گربه نمازم را باطل مي كند و . . .«

اگر سطر دوم را حذف كنيم از قدرت روايت و مفهوم كاسته نمي شود »بعضي وقت ها پشت به پنجره مي كنم« همان تصوير حاشيه اي است كه مي بينيم اما »خودم كلاه بزرگي سرم گذاشته‌ام«.

يكي از مؤلفه هاي شاعران دهه ي 70 »بازآفريني« ادبي بود كه در سطح بسيار پايين تر ديده مي شد. عمده ي اين بازآفريني ها نتوانستند خود را به دهه‌هاي بعد از خود انتقال دهند و در همان منجلاب گرفتار گشتند. نسل امروز با آگاهي از اين واقعه، با رندي خاص به بازآفريني ها دست مي‌زند چرا كه هيچ نماد يا شيئي در هنر كهنه نمي‌شود و هدف ها همان رابطه‌ي هنرمند با اشياء هستند كه به هنر تاز‌گي مي‌دهند.

خوي شهري

خوي شهري

ژاله نورآذر

 

خـــويـــون افتـــخاري شــمس تبريزي

بـــوردا يــاتيـــب مولانيــــن عزيـــزي

ميـــنـــاره ســــي عظـــمتــــي عيزّه تي

يــــوزلر اوون بــــورنــــوزودور زينتي

ســـــلام اولــــسون قـــونيـه يه هم خويا

حــــورمتـــلي تـــوپراقلار قالارگي قالا

دارالصّفــــا شــــهري آبــــاد اولـاسـون

اصلان قيــــز اوغـــلانلار يئـنه دوغاسان

اصلانيــن اركَكَي ديشي ســـي اولـــماز

بـــو شَهَرده قيــــز اوغــــلاندان تانينماز

آدلـــي شـــانلي قـوچاق ايگيدلرين وار

محبــبت لي صفــــالـــي ائللريــــن وار

ياشاسيــــن دونيـــــادا اصلان اوغلانلار

خــــوي شهرينده بويــويوب آدلانانلار

»زرياب خويي« ائلين آدين اوجاتدي

شهريميزين افتخاريــــن چـوخــــاتدي

»دوكــتور قرباني«يه سلام لار اولا

عؤمــــور بويو خدمت ائــديب خويلويا

»كريم زاده« »رياحي« لر »سعدي« لر

»آغاسي« ســــوزلرين شــعر ايله ديير

احمدخان دونبولي روحي شاد اولسون

دونيا بويي آدي ســـــاني ياد اولســــون

»زاهدي« »رحيملو« »حكمت شعار« لار

»تبريز دانيشــگاهندا« جـــان قويـــارلار

»انصاريان« روشــــنـــــدل لر آتــــاسي

افتـــــخار ائتــــسيـــن لر آتــــا آنـاسي

يــــوزلر جــوان شاعير خويون وصفينده

سوزلر يــــازيب گـوزل توركي ديلينده

هئي اوجـــالين شانلي خـويون داغلاري

أته ييــزده بســـله يه سيز بـــــاغــــلاري

دؤشـــــلرينده آخار بــــولاقلاريـن وار

آلمــا هيئوا آمـــرودلي باغلاريــــن وار

دوزلاقلاردا تــــوكنمـــه سن دوزلارين

شيرين سوزلي خومــار گؤزلي قيزلارين

خويـــــون قيـــزي دوزي بوزي ديللرده

محببت آختـــــارسان بيزيــــم ائـــللرده

يــــاز گـــلر كن يـــاسمن لر گول آچار

قيزلار اونــو دريــب تئلينه ســـــاچــــار

قيزيل گــــولون عـــطــري بوروير باغي

شــــوشه لره دولدورالار گـــــولابــــي

گولون ياپــــراقـــلارين قنـــــده قاتالاّر

گول قنــــدي دوزه لديب گــونه قويالاّر

آي نــــه گـــوزل دادلي گول مورّبباسي

قيـــــزيــــل گــــولو آيرانلارا قاتماسي

مــرداد آيــــي گـــونه باخــان گوللري

گونش كيمي پارلار تـوتـــار چـــوللري

فايتون مينيب داغ بــاغيــــنا گئده رديك

بير يئرده يغيشيب شــــادليـــق ائدرديك

»ابولفضل اوجاغي« گردشگاه ايندي

آغاجلاري قــــوجـــالـــسادا وار ايندي

»آمير فتاح« اوجاغينا گئدرديـــك

قوربــان كسيــب اتين ائله وئـــره رديك

»آمير هادي« موشكول لري آچاردي

ائللر نـــذير ضـــريـــحيـــنه آتــــاردي

مـحلّله ده بهلول امــامزاده ســــي

حاجــــت لريــــن اوردا روا اولماســـي

»مطلّب خان« مسجديني گؤرگينن

خويون كئـــچميـــش عظمتين سئوگيلَن

»مقبره« تــــوپــــراغي گـوله باتيبدير

»آمير يعـقــوب« اؤزو اوردا ياتيبدير

كنارينـدا ياتيـــــب اونــــون بــــالاسي

»دكتر آيت ا...« خويــــون آقــــاسي

»بني رياح« عمارتي نئـــج اولــــدو

يــــادا ســــالديــم گوزلريم ياشا دولدو

اوردا منيـــــم خــــاطراتيــــم يــاتيپدي

معليم لريـــم هــامـــي ياددا قاليـــــبدي

»طبيبي« »نعمتي« خانيـم »فتّاحي«

بويـــــنونا آلاردي انـــــتـــظامـــاتـــي

آغالاردان »آموزگار« »رياضـي«

»حسن بِيگي« »راشد« »مهدي آغاسي«

»كشاورزي« »سعدي« »كمال هاشيمي«

فيــــزيك معليم لــــري فرانـــسه شيمي

بيرده ديئيم مورتاض، كوشا، طالبــي

»محدّث« دئيه ردي فـــرانســــه ديلي

»بني احمد« ويـــــولونو چــــالاردي

اي ايـــران سسي ايله كـــلاس دولاردي

اونــــدان ســــونرا دوه لري چـــالاردي

شــــادليق ســـسي كلاسي دولدوراردي

آخيـــــر چرشـــنبه ده هـــامي توكانلار

شيرلنميــش نارلاري گؤيـــــدن آسالاّر

بالاجــــا بــــالابــــان بيــــزده آلارديق

نخودلار چــــالاردي بيــــزده اوينارديق

ساخسي لوله هينـــله فيشــــقا چالارديق

بويا كلي تنكيــــه مــــاشيــــن آلارديق

چرشـــــنبه ني ائوده اود يـــانديرماســي

يــــانــــان اودون اوستــوندن آتيلماسي

چرشنبه ده يئــددي لويــــن آلارديــــق

كيليد ســـاليــــب يؤزه قولاق آسارديق

خوروز، پــــولو چرشنبه نين شامي ايدي

ائل طايفا قـــونشـولار هامي راضي ايدي

چــرشــــنبه گئجـــه سي كوزه آلارديق

ســـــحر گئديب بولاقدان دولدورارديق

گــــوللو بــولاق اوستو بوتون دولاردي

جوان قيــــزلار ســــولاردان آتيـلاردي

دئيه ردي لر آتيــــل باتيــــل چــــرشنبه

آينا كيمي بختـــيم آچيل چـــرشـــنـــبه

جوانلارين شــــن لي گـــؤزل سهسيــنه

دوشــــه ردي گــــؤزل لر عشـق هوسينه

چـــرشــــنبه گـــونون ده چشمه باشيندا

گؤزوم بير آلا گــــؤز دلبـــره دوشـــدو

دئديم آي گـــؤزه ليـــم منــه يار اولسان

جـــان قــــربــان ائله رم اگر سن قويسان

دئــــدي نشـــان لي يــــام اؤزگه مالييام

آغري داغلارينين مــــن مــــاراليـــيــام

همشــهريلر دونيا سيــــزه خوش اولسون

ائولر بوتون شادليق اولسون توي توتسون

كلبه خيال

 

مني ياد ائت

انزاب خوئي

 

هر وقت قيــزيل لاله ني »تـك« چولده گورنده

هر وقـت چكــوب شــانه أيپك زولفي هؤرنده

يايليـــغيني هــــر وقـــت چمن اوســته سـرنده

ياقــــوت لبيندن »اؤ« گــول بـــوســــــه دَرَنده

يا، يـــازدا چيـــچك ايــلك زمان غنچا دئرنده

خاطيرلا او سؤنمز دلي عــشـــقي مــني ياد ائت

دامـــاد، گــلينه توي گــئجـه سي آلــما آتاندا

اوغلانلارا قيزلار ناز ائديب عشـوه ســـاتـــاندا

آي ياز گئجه سي قاش گوز آتوب صبح باتاندا

معشوقيله عاشــق قاويشـــيب وصـــله چــاتاندا

عشـــقيــله هـــم آغـوش اولوب آسوده ياتاندا

خاطيـــرلا او ســؤنمز دلي عشــقي مني ياد ائت

گوردون بيـــري عاشقدي نگارين دئيور آغلور

غمگين اوتوروب رنـــج فـــراقه سيـــنه داغلور

صبحه كيمي گؤز ياشيني دامانيـــنه بــاغــلــور

ديزلريني، باش چيگنينه قويموشسا قــوجـاغلور

ديوانين آچـوب گاه اوخــويور گـاه وَراغـلــور

»انزاب« ي سالوب خاطيرينه عشقيني ياد ائت.

 

 

 

 

آرزو

حاج علي صلاحلو »شاهد«

 

آچ گــوزليم مـــاه روخـــوندن نقاب

تــــا كي تماشـــايـــه چيخا آفتــــاب

نــــار فــــراقـــه نـــه رَوادور يـانـــام

قلبيـــمي جـــانا نه دَن ائتــدون كباب

دل خَم زولــفونده گـــرفتار اولـــوب

بَسدور او گيسولره چـــوخ ويرمه تاب

نوحــه قيـاس ايلمه، يـــوخ فرصتيـــم

عُمرلر اولموش گوروسن چون حُباب

قورخـــورام آخر قالا حَسرت گوزوم

اِئت يــــوزووي گورمَگه، جانا شتاب

وَعده‌ن اولـــوب امروز و فـــردا مــنــه

وار نه خَطا منـده، نه دور »لن« جـــواب

رَحـــم قيل احــــوال پـــريشــانيـــمه

سويـــله نـــه اندازه چَكيم مــن عذاب

تاب و تــوانيم گــئديب الدن يتــيـش

تــوت اليمي، واردي بو ايش ده ثواب

سالـــما نـــظردن، گـــل نـــازيم مني

يوخـــدي فراقه بولوسن منـــده تــاب

واردي بـــو دنـــيــاده ايـــكي آرزوم

قســـمت اولا لعـــل لبـــينــدن شراب

بيــــرده بــــودور چـــشم عنايتله سن

گر باخاسن »شاهــد« اولار كامياب

كلبه خيال

غزال من

هوشنگ رحيمي

 

غزال شوخ طبع و شنگ من چه خوش به ناز مي رود

دريــغ و درد، كايـــن ســــفر رهـــي دراز مي رود

من از پي اش دوان دوان به گــــرد او نـــمي رســم

كشيــــده ســـايه از ســـرم، چنـــان به تاز مي رود!

امان از آن افـــاده ها، امــــــان ازين كرشـــمه هـــا

دلــم كبــــاب مي شود كـــــه اين »چغاز« مي رود

غــــــزل، قصيــــده، مثنوي به درد او نمـــي خورد

»جرينگ« ســـــكه چــــون رسد به پيشواز مي رود

مرا نه »استطاعتي« نـــه خــــورد و خـــواب راحتـي

كه سكّـــه بر شــــمارمـــش ـ و گـــرنه باز مي رود

وصــــول مهر اگـــر نشد ميـــسرش، به حيـــلتـــي

بــــه لعــن يا دعاي بــــد، ســــر نــــمـــاز مي رود

در اين ســــفر كه مي رود چـــه حـاجت اجازه اي؟

چــو يار بـــي جـــواز من ره حـــجــــاز مـــي رود

 

 

 

معليم

حسين عباسدوست (جوشقون)

اي منيم اعتيباريم، افتخاريم، هر نه واريم، شانلي معليم

ادب اركانلي معليم

منه اورگه دين اليفبا اوخويوب هي يادا سالديم

سنه من فخر ائديرم قونچاني ديم گول تك اوجالديم

اليمه تئز قلم آلديم

ائله بيل كور قوشودوم دونيادا ظولمت ده يي ديم من

اوخوماق بيلمه زي ديم چوخلي دا زحمت ده يي ديم من

نيجه غفلت ده يي ديم من

اورگينده دويونن تهجه محبت گورونوردي

خوش صداقت گورونوردي

ائله شيرين دانشيردين بيزه سن درس اوتاقندا

منه شربت گورونوردي

چوخ چتين ليك لره دوزدون دئدين اولسون تاري راضي

بولمه زي ديم نه دي كلمه يا كيتابدا نه دي يازي

اوخويوب سونرا دوشوندوم حقي نن راز و نيازي

حتي قرآني نامازي

انبيالر نيشاني فخر ائله بو ايشده كي وارسان

ائلي مين افتخاري ئولكه مه بير گولي باهارسان

بو گوزل ايرانيما شان و جلاليله وقارسان

دئمه گيزلين آشكارسان

نور سپر دو رويه جيسمين شمع كيمي هاردا اولارسان

نه قارانليق نه ده ظولمت دايانانماز قاوالارسان

علمي نن اوج ائلي يرسن گويه ساري اوجالارسان

بيلرم چوخدي چيخارين عرشه ده علم آپارارسان

وطنه دايمي يارسان

چوخ وقاريله دوروب سان منه اورين داغي سان سن

بئله علمين بولاغي هم اوجاغي هم باغي سان سن

صنعتيناقتيصادين ريشه سي سن تورپاغي سان سن

هر بولوم درس اوخونور شاخه سي سن يارپاغي سان سن

باش اوجا قالمالي سان سن

جوشقون هئچ واخت تانيمازدي يازيلان وصفي هيجاني

گر اياقندان اوپم قوربان ائدم آزدي بوجاني

سندن ايلهامي آليب شعر يازيرام يوخدي يالاني

دئسه لر كيمدي بئله تعريفي دولدوردي جهاني

دييرم سانكي معليم بو ائلين قهرماني

كلبه خيال

قهر شاعر

سيدمحمدحسن ناصحي خوئي

ديــگر اي گــل از تــو بيزارم برو

بــيـش از اين منــماي آزارم بـرو

تـــا بـــه هــمراه رقيبان ديـدمت:

سوخت جان از رشگ اغيارم برو

بـــار عشــقت را ز دل، بــرداشتم

ايـــن زمــان ديــگر سبكبارم برو

طفل دل را، در شـب پر درد هجر

خــــود بـــه افسوني نگهدارم برو

يك نفس بنشين: كه از ديــدار تو

آرزوي خـــويـــش بـــردارم برو

در غم هجرانت، اي بشكسته عهد

اشـــگي از مــژگان نمي بارم برو

ذرّه اي ســوداي بهبوديم نيــست

اي طبــيـــب آسـوده بگذارم برو

بي تو مي دانــم كه ميـــمرم ز غم

مـــرگ را از جــان خريدارم برو

زير لب »ناصح« مدام اين نغمه داشت:

همچنـــانــت دوســـت ميـــدارم بــرو

 

 

 صدف و خزف

انزاب خوئي

شــنبه بـهار، مي دمد لاله و گل ز هر طرف

خيــز و بگيــر سـاقيا ساغر لاله گون به كف

لطف هوا، صفاي گل مي طلبد نبيــد و گل

ســــاقي سيم ســاق كن، رنج خمار برطرف

بي مي لعل او مـرا، ديده خــمار مي كُــشـــد

داد لبِ شــراب گــون گفت: بنوش لاتَخَف

ساده دلانه دل سپـردم به يكي فرشــتــه خــو

در طلب وفــاي او عــمر عـــزيـــز شد تلف

وصف جمال او چنان گشته حديث اين و آن

كز پي ديدن رخش سوته دلان كشيده صف

زان لب غنــچه وش تبــسّم چو به ناز سـر زند

غنــــچه لفاف ميدرد، سينه شود پر از شعف

نسبــت سرو دادنــم پيــش قَدَش بـود خــطا

ســـرو به پيـــش قــامت او به مَثَل بود علف!

شد اگر ايـن مشابــهت اندكي از قيــاس دور

طبـــع مـــرا بود از اين شرح، كمال او هدف

با هـــمه دلـــربائيش گر سَرِ مــهر داشــتــي

زيبد اگـــر بر آســمان فــرق بسايد از شرف

آنــچه كـند به طبعت »انزاب« قياس، مدّعي

هست قياس خيره، كي مِثل صدف بود خزف

 

گفتم مرو...

هوشنگ رحيمي

گفتـــم مرو، كه خانه خراب تو مي شوم!

همچون حباب، نقش بر آب تو مي شوم

دســت دعـــا به سوي خـدا مي كنم دراز

دلــواپـــس ايــاب و ذهـاب تو مي شوم

غير از تو نيست خواب و خيـالي به سر مرا

بـا ايـــن دل شكسته، مجاب تو مي شوم

با من كه جز عتاب و خطابــي نــداشـتي!

قــربــان آن عتاب و خطاب تو مي شوم

خواهم به يك بهانه چو شب را سحر كنم

بـــازيــــچــه نشان و سراب تو مي شوم

بر من بتـاب، بــار دگــر اي فروغ مـــهر!

در مقـــدمـت به بوسه تراب تو مي شـوم

كلبه خيال

 

مولودية حضرت ختمي مرتبت و به مناسبت هفته‌ي وحدت

انزاب خوئي

 

ربيع الاول اولدي آچدي گلشنده گل حَمرا

طراوتلندي عالم، عرش و فرش و كلّ ما فيها

 

ملك حيرتده قالميشدي بشر ايجادينه ايل لر

آچيلدي پرده فاش اولدي دليل خلقت دنيا

 

جهانه قرن لر كفر و جهالت سايه سالميشدي

تباه ايتميشدي دنياني فساد و فتنه و بلوا

 

نفاق و بت پرستي، خودپرستي، ظلم و استبداد

جنايت، شرك تاپموشدي تمام ارضه استيلا

 

بوياندان ظلمت جهل و اوياندان غربت توحيد

بطالت آشكارا و حقيقت محو و ناپيدا

 

بشر فرط توحّش دن بوتون دوشموشدي ارزش دن

خلايق خُلق دن خالي، جناياتينده بي پروا

 

ربيع الاولين اون يدتي سي ايّام عام الفيل

مشيّت تاپدي ختم ايتسين بووضعي خالق يكتا

 

گتوردي ظاهره مستور اولان اسرار پنهاني

قدوم »احمد«(ص)يله ايتدي ئولموش عالمي احيا

 

طلوع ايتدي اوگون »امّ القرا«دن مهر جان پرور

ايشيقلانديردي عرش و فرش مانند يد بيضا

 

شعاع نوري ذگدي »تيسفونه«، فرط هيبت دن

سينوب دندانة طاق و توكندي طاقت كسري

 

او سؤنمك گورمه ين آتشكده بير دفعه ليك سؤندي

گتورموب تاب و خشك اولدي او ساعت »ساوه«ده دريا

 

»محمد«(ص) اشرف اولاد آدم گلدي دنيايهس

جهانه آشكار اولدي اوگون معناي كرّمنا

 

اوگون ايل لر بويو حيرتده قالميش اهل افلاكه

بولوندي راز »اَرسَلناك« و رمز عَلّمَ الاَسما

 

شرفلنديردي انسانيّتي مولود »بوالقاسم«

همايون موكبي نقش رسالت ايلدي ايفا

 

وجود اقدسي قيرخ ايل بيان حقّه صبر ايتدي

كه درد امّته ذات احددن ايتسين استشفا

 

گئچوب قيرخ ايل ولادت دن نبوّت حكموني آلدي

لواي »لااله ليس الاّ هو« اولوب برپا

 

عدالت پرچمين ساچدي فراز بام اسلامه

جهالت، ظلم و الحادين فنا حكمون ايدوب امضا

 

غني و مستمندي دين مقاماتيندا بير گوردي

تكبّر، زور قانونون سراسر ايلدي طغا

 

يوزوب معيار استكبار و مرز فخر و اشرافي

بويوردي »اكرم عندا... اتقكم« ولا غيرا

 

كلام وحدتي سرلوحة ايمان و دين قيلدي

نفاق و تفرقه صاحب لرين يكسر ايدوب رسوا

 

آيوردي نوري ظلمت دن، بولوندي جهل حكمت دن

حقيقت بِيرَقين قالديردي، حقّي ايلدي افشا

 

مبارك هفته دي، بو هفته،وحدت حالنه شامل

خدايا ساخلا اسلامي بحق حرمت زهرا(س)

ئولونجه چكمه »انزاب« دامان »محمد«(ص) دن

عنايت لطف اولوب حقدن تاپوبسان بيله بير مأوا

كلبه خيال

 

پند و پرهيز

سيدمحمدحسن ناصحي(خوئي)

به جرم آنكه، دل از حسرت تو لبريز است

نگاه كين رقيبان به سوي من تيز است

حكايت شب غم، با تو نيز نتوان گفت

ز بس كه تلخ و ملال آور و غم انگيز است

نظر به روي تو افكندم و ندانستم

كه يك نگاه گهي تا چه حد بلاخيز است

دمي ز عشق سخن گفته ام، پس از عمري:

نگاه شهر به رويم ملامت آميز است

ميان زلف تو، آن چند رشته تار سپيد

چه پرشكوه و چه با جذفه و دلاويز است

گل هميشه بهاري، به نام عشق هنوز

مراست در دل و فارغ ز باد پائيز است

بلاي عشق به دنبال مي رود شب و روز

مرا، اگر كه به شيراز يا كه تبريز است

مرا كه سوخته جان سالها به آتش عشق

دگر چه فايده »ناصح« ز پند و پرهيز است

 

تو تمناي مني

انزاب خوئي

»شاهدا«: شعر تو آميخت به دل شور و نوائي

جانم از حسرت و تن از غم جان يافت رهائي

مانده در گوشة غربت بِدَر از شاهد و ساقي

به جُز از نالة دل ما نشنيديم صدائي

گفته اي سِحرِ كلامم شده آرامشِ دلها؟!

ما كجائيم در اين ورطة هستي، تو كجائي

آنچه مي گويم و گفتم همه سوز است و غم دل

جُز از اين نيست مگر قصّه و افسانه سُرائي

دل من خون بُود از مردم نامردِ زمانه

مَپَسند آنكه كنم از دل خود راز گشائي

دفتر عمر من از صفحة هفتاد فزون شد

موسم وصل سرآمد رَسَد آواي جُدائي

شد خزان باغ وجودم ز دَمِ باد حوادث

زين سپس كي شود اندر دل من سبز، گيائي

هر نفس بانگ رحيلم جَرَس آرد به فراگوش

گويدم: خيز در اين غمكده زين بيش نپائي

تو تمنّاي مني »شاهد« با ذوق و دل آرا

دوري، اما همه جا چون دل و جان در نظر آئي

توئي آن مهر درخشنده كه مي جويمت اي جان

همّتي، در دل من شوق محبّت بفزائي

مانده در حسرت ديدار، دل و ديده ام اي گل

اي خوش آن روز كه يكباره به من رُخ بنمائي

عمر ما صرف شد اندر ره عشق و مي و مستي

ليك از ماهرُخان هيچ نديديم وفائي

بس كن »انزاب« ز گردون نكني شكوه، خدا را

يار چون يار نباشد چه وفائي، چه صفائي

 

مرا ياد ـ تو را فراموش

هوشنگ رحيمي

شب است و بي تو شبستان من، چه خاموش است؟

بيا كه بي تو مرا درد و غم، هم آغوش است!

بس انتظار كشيدم كه شب ز نيمه گذشت

دلم چوخم مي، از التهاب در جوش است

شب فراقِِِ مرا نيست از پي اش سحري،

فروغ صبح سعادت از آن بناگوش است

شميم زلف تو را، گل چه ماهرانه ربود

كه عندليب از آن رنگ و بوي مدهوش است

به جام لاله مگر ژاله، بادة ازلي است؟

هميشه بلبل بيدل از آن، قدح نوش است

اگر نبود ترا پيشه، غارت دل ها...

كمند زلف سيه، از چه بر سر و دوش است؟

چه خاطرات خوشي از توام مرا ياد است

اگر چه قصة عشقم، تو را فراموش است.

با انجمن ادبي دانش

شهرام  ميرزايي

"نيمه شب اضطراب يعني من

مشت پر از قرص خواب يعني من "

بين خطوط سياه لوليدن

كرم لجوج كتاب يعني من

دور خودم سال هاست مي چرخم

ماهي در تنگ آب يعني من

مي شكنم توي خويش با هر پلك

خواب خفيف حباب يعني من

بودن من جز دروغ چيزي نيست

دورنماي سراب يعني من

روبرويت سال هايت مي پوسم

پنجره و آفتاب يعني من

تو كه بگويي بمير ، مي ميرم

سار ِ شكار عقاب يعني من

از قفس دست هات خواهم ريخت

تكه يخ روي آب يعني من

صبح هميشه به خير يعني تو

روز هميشه خراب يعني من.

 

قربانعلي آيرملو (مهاجر)

زندگي ديده به در داشتن است

بذر اميد به دل كاشتن است

حسرت خواستن بي پايان

خواستن ها به دل انباشتن است

زندگي نيك به بد دوختن است

زندگي ساختن و سوختن است

زندگي گاه حقيقت دارد

زندگي ديدن و آموختن است

زندگي عطر گل ياسمن است

زندگي نزهت گل بر چمن است

چون بهاري ست خزان در پي او

زندگي مال تو مال من است

زندگي گاه طراوت دارد

گاه سختي و مرارت دارد

زندگي مي دهد و مي گيرد

مي كند كار خود ، عادت دارد

زندگي گاه چو شهد است و شراب

زندگي گاه خراب است و خراب

زندگي گاه ز دل مي رويد

همچو نيلوفري از پنجه ي آب

زندگي درد دل خسته ي من

زندگي بال و پر بسته ي من

بار اين زندگي زنده كُشان

مرگ هر روزه و پيوسته ي من

كاش چون خاطره بودم در ياد

يا كه چون قاصدكي در تك باد

نه ، تعلق نكند چاره ي كار

كاش بودم ز تعلق آزاد

 

با انجمن ادبي دانش خوي

محمد نوروزي

 

كه سايه كجا و اين شب تاريك كجا

كه لعل لبت كجا و ماتيك كجا

در چشم تو دنياي من آزاد تر است

چشم تو كجا و چشم تاجيك كجا

پيغمبر شعرم و رسالت دارم

در حالت كلي دو حالت دارم

يا من نه منم نه من منم يا اينكه

من از طرف شما وكالت دارم

خشكيده لب كتاب تو ، پروانه

يعني خبري نيست درين كاشانه

ام دل من سخت كباب است عزيز

بوي تن من ، برو در آشپزخانه

لوطي شده ايم پس ارادت داريــم

با پيـــر وجوان قصــد رفاقــت داريــم

گفتند دل سوخته ي دبش بيار

گفـــتيم كه قربان مرامت داريــم

از قاشق تو درين ميان افتادم

بر ميز جهان ، دهان دهان افتادم

يك قطره اشك در دل ابر سياه

از چشم تو يا از آسمان افتادم

زيبايت آينه ي ترفند شكن

اما دل تو از همه پيوند شكن

از حبه لبت سخن نمي گويم هيس !

لبهاي تو در چانه ي من قند شكن

عشق آمده تا مرا تعهد بدهــد

با تابلوي ممنوعه تردد بدهـد

با اين همه قفلي زده بر سينه من

تصميم گرفته رمز بي كد بدهــد

از چشم تو انگور دلم ميخواهـد

هر چند كه با زور دلم ميخواهـد

بايد كه تورا براي خود عقد كنم

مامورم و معذور دلم ميخواهـد

بالا زدم آستين كه داماد شوم

با آتش و آب جمع اضداد شوم

رفتي نرسيدم به تو و روياهام

اين مرتبه مي روم كه معتاد شوم

از قهوه خود فال تو را مي گيرم

آرامش امسال تورا ميگيرم

رفتي و به پشت ديگري تكيه زدي

با حلقه خود حال تو را ميگيرم

كلبه خيال

پند و پرهيز

 

سيد محمد حسن ناصحي (خوئي)

 

بجرم آنكه، دل از حسرت تو لبريز است

نگاه كين رقيبان به سوي من تيز است

حكايت شب غم، با تو نيز نتوان گفت

ز بس كه تلخ و ملال آور و غم انگيز است

نظر به روي تو افكندم و ندانستم

كه يك نگاه گهي تا چه حد بلاخيز است

دمي ز عشق سخن گفته ام، پس از عمري:

نگاه شهر به رويم ملامت آميز است

ميان زلف تو، آن چند رشته تار سپيد

چه پرشكوه و چه با جذبه و دلاويز است

گل هميشه بهاري، به نام عشق هنوز

مراست در دل و فارغ ز باد پائيز است

بلاي عشق به دنبال مي رود شب و روز

مرا، اگر كه به شيراز يا كه تبريز است

مرا كه سوخته جان سال ها به آتش عشق

دگر چه فايده »ناصح« ز پند و پرهيز است

 

 

 

گفتم مرو...

هوشنگ رحيمي

 

گفتم مرو، كه خانه خراب تو مي شوم!

همچون حباب، نقش بر آب تو مي شوم

دست دعا به سوي خدا مي كنم دراز

دلواپس اياب و ذهاب تو مي شوم

غير از تو نيست خواب و خيالي به سر مرا

با اين دل شكسته، مجاب تو مي شوم

با من كه جز عتاب و خطابي نداشتي!

قربان آن عتاب و خطاب تو مي شوم

خواهم به يك بهانه چو شب را سحر كنم

بازيچة نشان و سراب تو مي شوم

بر من بتاب بار دگر اي فروغ مهر!

در مقدمت به بوسه تراب تو مي شوم.

 

 

 

ساقي باقي

انزاب خويي

 

دل از آن روز كه بر حلقة زلفت پيوست

عُلقه از هستي و از عالم و آدم بگسست

هم از آن روز كه سودائيِ رخسار تو شد

پشت پا زد به همه خواسته از هر چه كه هست

من از آن چشم سيه مستِ تو مستم، عجبا

خلق خواند به خطا نام مرا باده پرست

حاصل پرخوري باده بُود بد مستي

چشم مستِ تو ولي با همه مستي خوش مست

درد عشق تو به جان دارم و خرسندم از اين ـ

هر كه در دامن تو چنگ زد از درمان رست

زاهد اميد به تسبيح و عبادت بسته

ليك مستان ز دل اميّد به الطاف تو بست

ساقي باقي از آن مي كه عنايت فرمود

كمر غم به يكي جرعه كه خورديم شكست

مي سراغي غزل طرفه به مستي »انزاب«

بي سبب نيست كه مستانه رَوَد دست به دست

با انجمن ادبي دانش خوي

 

www.daneshkhoy.blogfa.com

محمد ارثي زاد

تتق... كه در زدي و دست هاي من وا شد

زمان به صفر رسيد و چه زود فردا شد

 

سماور از هيجان قل گرفت بشكن زد

براي رقص سر ميز استكان پا شد

 

همين كه شانه به دستت رسيد آينه جَست

همين كه شانه زدي در اتاق غوغا شد

 

تو شانه مي زدي و آبشار مي شوريد

شرابخانه ي چادر نمازت افشا شد

 

تمام پنجره ها مات روي آينه اند

كه روبروي تو هر كس نشست رسوا شد

 

دلت گرفت كه ديدي دو ماهي قرمز..

دلت بزرگ شد و تنگ نيز دريا شد

 

قدم زدي لب قالي گرفت پايت را

تكاند سينه ي خود را و غنچه پيدا شد

 

بهار داخل اين خانه قدعلم مي كرد

كلاغ پر زد و گنجشك گفت: "حالا شد"

 

حضور گرم تو محسوس بود در خانه

كه قد خانم يخچال از كمر تا شد

 

تو خواستي كه ببوسي مرا معاذالله

ميان چشم و لب و گونه هام دعوا شد

 

غزل به خط لبت آمد و سوالي شد

غزل به روي لبت تا رسيد امضا شد

 

تمام قدرت مشكي ِ كردگار چطور

درون دايره ي خال صورتت جا شد ؟؟

 

قربانعلي آيريملو ("مهاجر)"

 

نه زيادش گفتم نه كم اش بشنفتم

نگهي سوي من انداخت گذشت

رد پا ماند به جا من ماندم

جاي پايي شده آنجا ماندم

جاي پايش را با خود برد

باز كر از دل من قصه عشق

از لبم كلمه ي تو

قاب عكسي كه فقط عكسي از او در آن بود

باز كرد از چشمم با خود برد

كلمه را با خود بر قصه را با خود برد نغمه را با خود برد

همچو خشتي شده آنجا ماندم

در گرفتش باران

رعد بغضم تر كيد

گونه ها م خيس نمود

رعد بغضم تركيد

و بدهكار نشن گوش كسي

نه كسي آنجا بود ونه بر كسي جايي

من ماندم تنها يي

با انجمن ادبي دانش خوي

www.daneshkhoy.blogfa.com

 

 

براي شهيد شهامت

شهرام ميرزايي

من گريه مي كنم تن شمشير ديده را

در خاك و خون كشيده ي تيغ كشيده را

چندين محرم است كه بر سينه مي زنم

دستي به سوگواري دست بريده را

 

چندين محرم است كه اشك عزاي من

در هر سپيده ريخت سياهي ديده را

اي تيغ شب گرفته بيا رو به قبله باش

حالا كه مي بُري سر پاك سپيده را

 

اين آفريده خون خدا بود در زمين

آيا كه ريخت خون همين آفريده را !؟

اين جلوه گاه كيست چنين هديه مي برند

هفتاد و دو تجلي در خون تپيده را

 

ديدند آنچه را كه شما ها شنيده ايد

روزي كه بود فرصت ديدن شنيده را

* * *

شمشير خود در آر به خون خواهي اي امام

مپسند در غلاف غرور خميده را (1)

........................................

1 . ابروي يار بار تواضع نمي كشد

خم در بناي تيغ غرور خميده است (بيدل)

 

 

 

عطا آغاسي

1

اتفاق نبود كه مي افتاد

بغض نبود كه مي شكست

و اتفاق نبود كه مي افتاد

شايد

چوپان دروغگوي ديگري بود كه

به جان تمام بره هاي جهان

سوگند خورده بود

2

دو كبوتر

 نه ...

سه كبوتر

وقتي كه آمدند

پدرم تمام جرات خود را

توي برنوي قديمي اش نعره كرد

* * *

سه كبوتر

 نه

دو كبوتر

وقتي پرزدند ....

 

 

 

سولماز حسن زاده

عزارئيل هم فراموش كند

تو فراموش نمي كني

هنوز برادرانت را نكشته اي

 آستينت را مي زني بالا

گندم مي كاري

لايه ي ازن

هر روز سوراخ تر مي شود

خورشيد زمين گير تر

آتش درو مي كني

گرگ ها برادرانت را دوست دارند

تاريخ را آتش مي زني

جهان گشاد تر مي شود

روي مبل لم مي دهي قهوه ات را مز مزه مي كني

بايد براي عزرائيل

فكر تازه اي كرد .

با انجمن ادبي دانش خوي

www.daneshkhoy.blogfa.com

 

فاطمه جمالي

حاجيه خانوم ُ و فلان حاج آقا

مي خوان برن به مكه ي معلي

هنوز نرفته يه مراسم دارن

از همه جا تحفه براش ميارن

 

دسته دسته مردم ميان روبوسي

با چه وضعي ! انگار مي رن عروسي

خلاصه با صد صلوات و دعا

سفر به خير مي گن دوست و آشنا

 

برگشتني ماجرا آغاز مي شه

كتاب قصه مون تازه باز مي شه

خرج زيارت نداره مشكلي

مي تونه راحت بده هر عاقلي

 

اما نگو از اون يكي هزينه

از اولش همين بوده و اينه

هزار تا فكّ و فاميل و آشنا

منتظر سوغاتين ...واويلا

 

خلاص مي شن وقتي از اين دردسر

ميشن گرفتار بلايي بدتر

بايد بدن وليمه ي زيارت

نشونه ي عزته و لياقت !

 

مي خوان كه با شخصيتش بدونن

با اون غليظي " حاج آقا "بخونن

بايد زيادتر بكنه مخارج

ورنه شده از اين قاعده خارج

 

بنابراين طبق رسوم و سنت

چاپ مي شه يك عالمه كارت دعوت

هفصد و هشصدي صدا مي كنن

حساب بكن ...! خدا خدا مي كنن

 

آبرشون تا نره پيش مهمون

بايد بياد پلو با بره بريون

اين مي گه از اون يكي بالاترم

رنگين ترين سفره رو مي گسترم

 

رنگ و وارنگش مي كنن ،عاليه

 سفره نگو دكون بقاليه

دلمه ، دسر ، پن شيش خورشت و حلوا

ترشي و نوشيدني و مربا

 

سالاد الويه ، كلم با آهو

فردا لابد مد مي شه گوشت آهو

مگه مي شه اين همه رو يك نفس

قورتش بدي تو شكم پر هوس

 

گرم شده بازار و پُز و افاده ت

و اين ميون ياد خدا كساده

كيا ميان ؟ معلومه كه پولدارا

كارمندا هم اون رديف آخرا

 

هر كسي كه تحفه داده يك كلام

با دست خالي نمي شه والسلام

بياي بگي زيارتت قبوله ؟

نه جان من ، دوستي فقط با پوله

 

يكي نيس كه بگي آدم حسابي

اين كه نشد ثواب ، والّا كبابي

فقط نكن دعوت دوست آشنا

همسايه ها ، خان دايي و خاله ها

 

به سفره ات چن تا يتيم صدا كن

يادي از اين مردم بي نوا كن

فك كن ببين مسلموني همينه؟!

اين همه حاشيه تو متن دينه؟

 

به جاي اين همه بريز و بپاش

به هر خونه نذر كني يه كاسه آش

خيلي از اين مريضا رو شفا داد

با پول اون دلاشونو صفا داد

 

باها ش مي شه خيلي چيزا بسازي

تو كه اهل زكات و روزه و نمازي

عبادت م همين خدمت خلقه

نه سجاده ، نه تسبيح و نه دلقه

 

فاطمه عليلو

گفت : " »دوستت دارم «"

و مات و مبهوت در آن گوشه نشست

 او به آن سردي عادت كرده بود

ـ زير برف ، بي لحاف و بي‌پتو –ـ

مي خواست گرم شود به جاي معشوقه شدن ، عاشق شدن

* * *

دختر كبريت فروش از خودش پرسيد

اسكيمو ها هيچ وقت بخاري نداشتند؟"«

 

محمد سوداگر

امروز10 دقيقه به خودم ماندم

عقب گرد خودم به خودم

در اين سكوت

يك.دو.سه.پرتاب

پرتاب مي‌شوم به سوي زمان

عقب تر از خودم به خودم بر مي‌گردم

آن قدر از خودم عقب ماندم

كه

شايد

هيچ وقت به خودم نرسم

حتي

با موشك

كلبه خيال

 

 

چشم سياه

سيدمحمد حسن ناصحي (خوئي)

دارم به دل محبت ماهي كه، آه ازو

مي‌سوزم از شرار نگاهي كه، آه ازو

مژگان صف كشيده و چشمان مست بين

فرمان برد ز مست سپاهي كه، آه ازو

فارغ مباش از من و از جان خسته ام

دارم به سينه، شعله آهي كه، آه ازو

ما را به كوي وصل رسيدن، اميد نيست

ماييم و پاي خسته و راهي كه، آه ازو

از ما نشانِ »ناصح« آشفته دل مپرس

او شد اسير چشم سياهي، كه آه ازو

 

تو چيز ديگري

انزاب خوئي

از گُل به جلوه بهتر و از گُل‌رُخان سَري

با اين جمال و قامت و رفتار، مَحشَري

كو آن دلي كه صيدِ نگاهت نگشته است؟

خوش رسمِ دلرُبائي و طنّازي ازبري

فرق تو با بُتان دگر اين بُود كه تو

هم دل دهي و هم دلِ عُشّاق مي‌بري

يك امتياز ديگرت اينست اين ميان

هم ناز مي‌فروشي و هم ناز مي‌خري

اين حُسن، اگر كه مهر و وفا در كنار داشت ـ

كس را نبود با تو به عالَم برابري

دَم از وفا زني و عنايت نمي كني

اين نيست اي قشنگِ من آئينِ دلبري

زيبا و دلربا به جهان نيست كم، ولي

جانا، به قول »سعدي« »تو چيز ديگري«

مستي فزاتر از لب تو نيست باده اي

كي مي شود نصيبم از آن باده، ساغري

يك جُرعه زان شراب دل آرامت آرزوست ـ

»انزاب« را، چنانچه تو كامش برآوري

 

پـنـدار

هوشنگ رحيمي

كاش، عمري دوباره ممكن بود

بر دل خسته، چاره ممكن بود!

روزهاي گذشته را آسان

سعد و نحسش نظاره ممكن بود

همه جا »خير« بود و »شرّ« مفقود

كار بي استخاره ممكن بود

حسد و كينه ها ز چشم رقيب

خواندنش آشكاره ممكن بود

از بساتين كهكشان فلك

چيدن يك ستاره ممكن بود

قطره اشكي چو دانه الماس

رخنه دادن به خاره ممكن بود

دل تنگ و سياه مه‌رويان

نرم كردن به زاره ممكن بود

به گواهي عشق، روز حساب

هر دل پاره پاره ممكن بود

رفتگان ره قيامت را

بار ديگر زياره ممكن بود

دوره كودكي چو بر مي گشت

لاي لاي و گواره ممكن بود

دايه اي مهربان تر از مادر

داشتن در كناره ممكن بود

فارغ از رنج و محنت ايام

زندگاني هماره ممكن بود؟!

با انجمن ادبي دانش خوي

www.daneshkhoy.blogfa.com                                                

 

محمد ارثي زاد

نه در ميان عروسي مدام رقصيدن

شبي كنار تو بودن دو گام رقصيدن

خوشا دو چشم تو و من به هم كلام شدن

به روي متن نيِ بي كلام رقصيدن

مدام مست شدن ها مدام خسته شدن

مدام مست شدن تــا مدام رقصيدن

مسافرت به روش هاي نو ؛ جهانگردي

كه از خويِ خودمان تا به شام رقصيدن

از ارتفاع نترسيدن و دلير شدن

شبانه بر لبه ي پشت بام رقصيدن

خيال خام پريدن به سر زدن ، پرواز

وَ بين ماه و زمين خام خام رقصيدن

درخت باشي و سرشار برگ هايي زرد

رها كنند تنت را به نامِ رقصيدن

وَ هفت مرحله در گير از طلب تا فقر

گذشتن از همه تا به مقام ِ رقصيدن

به عرش مي رسي و سجده كرده اند هنوز

 فرشتگان همه به احترامِ رقصيدن

 

محمد نوروزي

خواستم ... عاشقم كه كور شده

ديد خاصي به نامه ات بدهم

از ته حلق باد نعره شده

درّه درّه ادامه ات بدهم

حوض هايي كه تنگ كرده مرا

خواب ماهي به روي جلبك سبز

پشت يك دوربين مي افتي در

جوب يك عكس با فلش بك سبز

زير مادون قرمز لب تو

سايه اي از انار افتاده

لذتي از ازل مهيا در

زخم هر انفجار افتاده

خواستم ... عاشقم كه نامه ي تو

روزگاري كبوترم بكند

پر بگيرم به ارتفاع اجل

زندگي خاك بر سرم بكند

از صدايم بلندتر بشوي

كلمه كلمه فضا گشاد شود

: باورت نيست دوستت دارم

تا به اين جمله استناد شود

گيسوانت از اصطكاك هوا

عقل ما را به باد خواهد داد

گرم تر، گرم گرم گرم مرا

آفتاب امتداد خواهد داد

نامه ام هيچ وقت پست نشد

و نفهميدي كه دوستت دارم

در گلويم چقدر خشك شدي

توي چشمم چقدر تر دامن.

 

سميه فياضي نژاد

گريز از فرط تنهايي

به سمت اولين كوچه

نفس هاي بريده باز

يه دور باطل پوچه

همه دنيا پر از حرفه

فقط حرفاي تكراري

يه مُش روزاي سرگردون

توي تقويم ديواري

تموم آدما خوابن

تو خواب غفلت ترديد

همه چشماشونو بستن

رو مرگ تلخ اين خورشيد

سكانس اول تقدير

شروع پوچ يك پرسه س

حضور تلخ يه باور

تو فال آخرين بوسه س

همين تيك تاك ساعت ها

يه شكل ساده از مرگه

يه دسمال پر از گريه

تو دست آخرين برگه

سر پيچ همين جاده

يكي با دستاي پنهون

طناب دارُ انداخته

به دور گردن بارون

سر تقسيم روياها

يكي بادبادكُ برده

غزل ها خودزني كردن

ته بغضاي خط خورده

كنار سرفه هاي شب

ستاره تو خودش مسته

رگ خوشبختي دنيا

ته يك كوچه بن بسته

كلبه خيال

مرد و دريا

اسماعيل لطفي

خسته اي! آئينه را برگردان،

و كسي كه چكمه داشت، خسته بود

و قايق خاكستري از نان،

و قايق خسته بود،

مرد با دريا روئيده بود،

*

برگشت

*

كسي دستهايش گم نشد . . .

كسي چشمهايش گم نشد . . .

هميشه رفته بود انگار وقتي، مي آمد

هميشه آغاز نان بود وقتي، تشنه مي شد

هميشه آب را مي فهميد وقتي، گرسته بود

 

 

سخنوران خوي

رياحي خويي

كلبعلي خان ميرپنجه ملقب به نايب لسان الولايه و متخلص به »رياحي« از مريدان و ستايشگران جلال الدين محمد مجدالاشراف بود و در جلد دوم جلاليه مقداري از اشعار او درج شده، از اوست:

نام علي كه خود شده ذكر دوام ما

از نام او جهان همه گردد به كام ما

* * *

صنما به طور كويت به نشستم از گدايي

كه مگر ز نور رويت برسم به روشنايي

اگرم به طرف چشمي ز كرم نظرنمايي

غم و رنج و درد و حرمان همه را كني دوايي

كه گدا ز در نرانند به جرم بي نوايي

(جلاليه، ج2، ص67)

  • به نقل از سخنوران آذربايجان تاليف عزيز دولت آبادي

 

 

ئولمه ميشدن صاحاب اولون

حسين عباس دوست (جوشقون)

بو توپراقين شاعيري يم

ئولمه ميشدن صاحاب اولون

نفسيم گلير ديري يم

ئولمه ميشدن صاحاب اولون

 

اورگيزي داغلامايين

دردي غمي چاغلامايين

مندن سورا آغلامايين

ئولمه ميشدن صاحاب اولون

 

سوزلر جوشور اورگيمده

نه لر قالدي ديلگيمده

غمين يوكي كوره گيمده

ئولمه ميشدن صاحاب اولون

 

دان اولدوزي سحريمده

كيمسه يوخدي قهريمده

بير غريبم شهريمده

ئولمه ميشدن صاحاب اولون

 

اورك سوزومه گولمه يين

هئچ‌وعده‌شوخلوقي‌بولمه‌يين

ئولدوم قبريمه گلمه يين

ئولمه ميشدن صاحاب اولون

 

هارا گئتدي شهرياريم

منيم ادب اوستاكاريم

قوروماميش قان داماريم

ئولمه ميشدن صاحاب اولون

 

مندن سورا دسته دسته

گول توكمه يين قبريم اوسته

»جوشقون«غمدن‌دوشوب‌خسته

اولمه ميشدن صاحاب اولون

با انجمن ادبي دانش

شهرام ميرزايي

بــه خــود هيـچ مي رســم از خود

بـه خـــــداونـد اُمــي از نيــچـــه

بـه خلا ء، به سـر و صداي سكوت

ـ پشــه هــاي گـــرفته ماهيــچـه ـ

 آدم ســــاده‌ي بـــلاتــكـليـــف

آدم هيــــكـــلِ نپـــــوشـــانـده

يــــخ زده در جـــهـــنـم موعود

در بــــهشـــت مـلــخ زده مانده

 به سقوطي ـ كه هيچ وقــت ـ آزاد

بــستن خود به بـــال هاي مــگس

پــرت بـــودن به هــيـــچ از قضيه

برنگشتن به پيش ، از ايـــن پس ...

  قــــورت دادن مــرا به زور بزاق

تــــلخ بودن شبــيـــه دارو كه ...

بــستگي هاي من به توـ بي خودـ

بستگي هاي موش و جارو كه ...

 بــــا خــــودم راه مي روم ازمــاه

ابـــرها روي شـــانـــه ام خيــسند

ـ چرت يك گله ي رها در شـب ـ

بـــره هايي كه گرگ مي ليـــسند

 ربـــط دارم به زنــــدگانـــي تـو

مثل ربــــط تـــو به لباس عروس

تـو ولي فكر مي كني عادي ست

ربــــط دوصنـــدلي ته اتــوبوس

 ربط دارم به تو ، چه بي ربط است

بغض خفاش دل گـــرفتـــه به نور

ربـــط عقـــد مـوقتــــي به طلاق

" ناــمه هاي فــــروغ به شـــاپـــور "

 قـــرص هايي كه زندگــي تو را

تــــوي محــلول آب حـل بكند

حشري بودن از خودت به مرگ

كـــه بيـــايد تـــو را بــغل بكند

 * * * 

غصـــه هـــاي تــو بيشـتر شده اند

مي روي تا كمـي هوا بــــخـوري

غصه هاي تو بيشـــتر شـــده انـــد

دوست داري كدام را بـــخوري؟!

 

سجاد حاجي‌حسينلو

مشتي كلام بي سر و ته؛ استعاره

هر پنج انگشت تو انگشت اشاره

پروين و اكبر، اصغر و ناهيد، شب ها

در پشت بام خانه ي عمه ستاره

با ما مفاتيح الجهان را ختم كردند

كيهان نوردان از طريق ماهواره

اجراي هر چه بهتر آداب ديني

پخش اذان »نامجو«(1) پشت مناره

»انسان تك بعدي«(2) بدون ياخته، و

بحث مدرن و سنتي در اين هزاره

خرماي بي هسته، زبان بازي شيرين

طنز نطنز و طرح هاي نيمه كاره

سعدي براي حافظيه، قرن ها بود

درگير كاغذ بازي توي اداره

 

1ـ خواننده ي موسيقي تلفيقي!

2ـ مهمترين كتاب هربرت ماركوزه، جامعه شناس معاصر

 

بهرام خليلي

بريز پاي خودت را درون چكمه ي راه

بترس از شب برفي، بپوش شال و كلاه

بكش دو خطّ موازي، شبيه ريل قطار

سوار مترو ـ هوس، سمت ايستگاه گناه

به زير رنگ سياهي بايست دوش بگير

شبانه پرده ي مشكي بكش، به صورت ماه

به جاي كيك تولد، تو قرص اكس بخور

و منفجر بشو هر شب بدون بمب و سلاح

اسير موج توهّم، كمي شبيه جنون

كه توي كلبه ي وحشت برقص با ارواح

شروع كن رژه ات را به زير پاي چپت

بزن به سيم حماقت تو با تمام سپاه

كه مي روي تو بسوزي، به شكل دود شوي؟!

يكي، دو پاكت سيگار هم، بخر سرِ راه

بمك به زور لبانت و دود كن نخ نخ

شبيه بغض پدر، از درون بكش، آه... آه

كلبه خيال

 

تلاطم عشق

سيدمحمد حسن ناصحي (خوئي)

بفرصتي، غم خود را، به يار خواهم گفت

اگر چه نيست مرا غمگسار، خواهم گفت

دگر گذشته ز حدّ توانِ دل، غم دوست

كمي بر او ز غم بي شمار خواهم گفت

ملول تا نشود بيشتر، به صد نرمي:

ز درد خويش يكي از هزار خواهم گفت

گذشته كار، مرا ديگر از نهانكاري

هر آنچه هست به دل: آشكار خواهم گفت

اگر چه حرف زيادست در دل اما من:

كمي از آن همه، با اختصار خواهم گفت

دمي بحال خودم، گر زمانه بگذارد:

چه ها كشيده ام از روزگار خواهم گفت

سپرده عقل كه با كس، مگو حكايت خويش

باختيار نه... بي اختيار خواهم گفت

نديده چشم به راهي، اگر بر او برسم

چه كرده با دل من انتظار، خواهم گفت

ز بسكه حسرت آب حيات بوده مرا

هماره ز آن دو لب خوشگوار خواهم گفت

گَرَم امان دهد اين گريه هاي شام فراق

نشسته يك غزل آبدار خواهم گفت

قرار يابم اگر، يكدم از تلاطم عشق

كسي كه كرده مرا، بيقرار خواهم گفت

ز درد عشق به»ناصح« نگفته ام سخني

خود آن زمان كه بدان شد دچار خواهم گفت

 

آزالماز هوسيم

انزاب خوئي

تئلّلرين ايز ساليري حُسنيوه اسديگجه نسيم

يوخدي دامانيوه افسوس منيم دسترسيم

عشقي آختارمادا چوخ جور و جفا چكديگيمه

سينه ده حسرت و غم، قالدي بوغازيمدا سسيم

باغ آمال‌ده بير قوش كيمي قوندوم آغاجا

بولمديم شاخه‌سي بير گون اولاجاقدور قفسيم

شوق ديداريوه گوز، گوزله دي بير عمر سني

لااقل گل باشيم اوسته گوزل آخر نفسيم

كونلومون بندي اونون عشقينه باغلانميش ازل

مهريني كس‌سه او، ممكن دگيلي منده كسيم

خلوت وصلينه ياريم مني دعوت قيلاجاق

او قدر قالموري ديداره نه لازم تله‌سيم

خطّ پايانه يتيشديگسه ده عمروم »انزاب«

سونمز عشق آتشي كونلومده، آزالماز هوسيم

 

 

در ديـار خوي

كريمي خويي

بيا و بشنو ز سراي دل نگاري

كه آن »اورين«، كوه راز داري

گرفته همچنان در دامنِ خويش

چو »شمس«ي با نگينش در مزاري

به آن دم گر رسيدم شهرِ او را

سر تربت بگريم مثل ياري

بيا اي دل كه اكنون آه زاري

تو را ياري نباشد غمگساري

تو گر يابي در آن دريا شنا را

از آن دريا بنوش آن عشق جاري

كنون درياب خود را تا چه جامي

نشان باشد جهان را مي گساري

كلبه خيال

رباطي خويي

آقا سيدحسين متخلص به رباطي از مريدان جلال الدين مجدالاشراف (متوفي به سال1331 ه.ق.) از اقطاب سلسلة ذهبيه بود. از اوست:

آتشي در دل فروزان كرد عشق

نار خود بر دل گلستان كرد عشق

باده نوشان حلقه زد بر دور دل

دل به رقص آمد نواخوان كرد عشق

آن‌قدر مي خورد عقل از پافتاد

مست شد چون مي پرستان كرد عشق

دامن پيرت »رباطي« سخت گير

جسم را جان داده انسان كرد عشق

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

جلاليه، ج2، ص90 ـ98)

  • به نقل از سخنوران آذربايجان تاليف عزيز دولت‌آبادي

 

مفروش

سيدمحمدحسن ناصحي(خوئي)

 

به عيب عاشقيَم بر بهاي كم مفروش

گَرَم به هيچ خريدي، به هيچ هم مفروش

به اهل معرفتم، رايگان بده، اما:

به غير اهل، به خروارها درم مفروش

كنون كه قصد تو، اي آشنا فروختن است

براي خاطر بيگانه، دست كم مفروش

مرا دلي ست، در اين سينه، پر ز گوهر عشق

به دوره‌گرد كسان، جاي مفرغم مفروش

خداي را، مدهم بي هوا به دست كسي

كه زود مي شكنم بس كه نازكم، مفروش

به خويشتن ز من عاشق تري نخواهي يافت

نگاه دار و به دنيا و درهمم مفروش

جز آستان تو جايي، نمي شناسد دل

ورا، به حرمت اهل وفا قسم مفروش

پناه جسته ام اينجا، به زير سايه‌ي عشق

مزن بساط من خسته را به هم، مفروش

ز دست نوش لبي گر ترا رسد جامي

بنوش »ناصح« و آن را به جام جم مفروش

 

شيما چمني

در گير و دار تلخي يك هجرتم غزل

غربت گرفته بال و پرم طاقتم غزل

اينجا به نام اسم تو خنجر كشيده اند

بر تكه تكه هاي قد و قامتم غزل

روي دخيل بسته به بازوي غصه ها!

من در پي رسيدن به حاجتم غزل

اينجا دريده بغض گلوي پرنده را

فرياد در سكوت شده عادتم غزل

هي پرده مي كشند ميان من و شما

با سقف هاي نم زده، هم صحبتم غزل

دنيا دو روز بود اگر مرگ هم دو روز

دنيا دو روز بود ولي . . . غربتم غزل...

شاعر نبوده اي كه بفهمي چه مي كشم

مرداب سهم من، همه ي قسمتم؛ غزل

 

تجربه جوان

وقتي تو بيايي

تقديم به آقا امام زمان(عج)

رقيه كتابي

وقتي تو بيايي دل من از غصه رها ميشه

لحظه هاي دلواپسي از رو آينه پاك ميشه

وقتي تو بيايي زندگي تازه شروع ميشه

ديگه بهونه براي گريه پيدا نميشه

وقتي تو بياي گذشته ها رنگ امروز ميگرن

ثانيه ها با تو غم ديروز و از يادم مي برن

وقتي تو بياي من ميشم يه قربوني

سر راهت بايد سرم و ببري

وقتي تو بياي آدما با من ميشن صميمي

تو رو كه ببينم يادم مي افته اون عشق قديمي

وقتي تو بيايي من از فردا هراسي ندارم

تو با مني و من ديگر كاري به دنيا ندارم

اي كاش وقتي تو بياي من زنده باشم

مثل يك پرنده اسير دستاي تو باشم

كلبه خيال

تايب خويي

نامش خداوردي، مولدش قصبة چورس از توابع شهرستان خوي است. شاعري زاهد و باتقوي و بزرگوار و از معاصران و مصاحبان ميرزاحسن زنوزي مؤلف رياض الجنه بود از طريق داد وستد امرار معاش مي كرد. وفاتش به سال1201 ه.ق. در زادگاهش اتفاق افتاد. صاحب رياض‌الجنه ماده تاريخ فوت او را چنين گفت:

بگفتا (تايب ما از جهان رفت)=1201

گويا خود تايب هم در ساختن ماده تاريخ مهارت داشته. اين غزل از اوست:

در دل ما غم خوبان وطني ساخته اند

خوش مكاني است در او انجمني ساخته اند

در ره عشق دل و دين شده تاراج از آنك

چشم جادوي تو را راهزني ساخته اند

كرده است آنكه چنين طبع تو را عهد شكن

متحمل به جفا همچو مني ساخته اند

گل تايب بسرشتند ز درد غم عشق

به بلا و به عنا ممتحني ساخته اند

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

(رياض الجنه، روضة پنجم، قسم دوم، ص807 ـ808، دانشمندان آذربايجان، ص84، الذريعه، ص163، دايره المعارف شيعه، جزء4، ص386)

* به نقل از سخنوران آذربايجان تاليف عزيز دولت آبادي

 

نـجـوا

هوشنگ رحيمي

بشكست اگر ز محنت ايام، قامتم

مشكن دگر دوباره به سنگ ملامتم

دارم به گوش حلقه صفت وعده هاي تو

يعني كه من براي هميشه غلامتم

غافل مشو ز حال اسيري كه عاشق است

در بند آن عطاء و مرام و كرامتم

هر چند عمر كوته ما را كفاف نيست

من شادمان به وعدة روز قيامتم

دل به سر دو زلف سياه تو بسته ام

مگذار تا ز پاي فتم از ندامتم!

درد مرا طبيب ندانست و ايدريغ

هر دم شمرد قصه و پند و حكايتم

اشك مرا نديد كه دزديده مي رود،

خوني دگر نمانده به دل از وخامتم

گفتا برو به صومعه و صبر پيشه كن!

منهم پي شفاي دلت در شفاعتم.

اي نازنيني كه جور و جفايت كشيدني است

ناز از فلك نمي كشم و نيست حاجتم،

خواهم شبي ز كوي تو مستانه بگذرم

سر برنهم به خاك رهت در زيارتم!

 

تجربه جوان

فاطمه فارغ زاد

نگاهت مي كنم اما صد افسوس

نمي خواني ز چشمانم مرادم

صدايت مي كنم آهسته اما

به گوش تو نمي آيد صدايم

به دنبال تو مي آيم ولي تو

نمي خواهي كه من با تو بمانم

مرا صد بار اگر از خود براني

بدان اي گل بدنبالت مي آيم

فدايت مي كنم جان را اگر تو

بگويي مي شود با تو بمانم

بگويي مي شود تا كوچه عشق

كنارت نه به دنبالت بيايم

بيايم با تو و شايد كه روزي

دل تو نرم شد بر حال زارم

به اميد نگاهي يا كه حرفي

هميشه تا ابد چشم انتظارم

كلبه خيال

 

پرويزي خويي

ميرزا عبدالحسين ملقب به سلطان الشعرا و متخلص به »پرويزي« در نيمة اول سدة چهاردهم هـ .ق مي زيسته و از مريدان و ستايشگران پرويزخان صفيرالعارفين بوده و تخلص از نام او گرفته است. خود گويد:

دل پرويزي از اوصاف پرويز

به تن پوشد لباس جاوداني

از اشعارش در جلد دوم جلاليه آمده است.

بيتي چند از ساقي‌نامة اوست:

بيا ساقي چارده ساله ام

ز هجرت شب و روز در ناله ام

به من ده شرابي زخم طهور

كه موسي نشانده است تاكش به طور

به اندازه ام باده در جام كن

مرا فارغ از رنج ايام كن

همچنين در مدح جلال الدين محمد مجدالاشراف گويد:

اي طواف تو مقصد دل پاك

كعبة اهل دل در عالم خاك

(جلاليه، ج2، ص187، ...)

به نقل از سخنوران آذربايجان تاليف عزيز دولت آبادي

 

ياد خوي

سيدمحمدحسن ناصحي (خوئي)

چه حاجتي است به غيرم كه يار من اينجاست

قراربخش دل بيقرار من اينجاست

نياز نيست بباغ و بهار و سنبل و گل

كه سنبل و گل و باغ و بهار من اينجاست

قبول منّت صيّاد ديگري نكنم

كه آن بلا نگهِ ـ جان شكار من اينجاست

غم از ديار دلم، رخت خويشتن بربست

چو ديد يار من و غمگسار من اينجاست

ز آشنا و ز بيگانه دل كناره گرفت

كه آشناي وي اندر كنار من اينجاست

ز يار شهد و شرابي طلب نمودم و گفت:

بيا، بيا كه لب شهد بار من اينجاست

چه اعتناست بشمع و چراغ و مهتابم

كه روشني ده شبهاي تار من اينجاست

ز كوي لاله رخان پا، نميكشم هرگز

كه گلشن و چمن و لاله زار من اينجاست

بهيچ روي دل از خوي نميكنم»ناصح«

كه شهرِ ـ يار و ديار تبار من اينجاست

 

حنا در مزرعه

رباب حاجي حسينلو

پروانه يك صبح از خواب پا شد

چشمان نازش آرام وا شد

از باغ هاي پر ميوه و گل؛

از خواب‌هاي خوبش جدا شد

پايش لب حوض يك لحظه سُر خورد

در آب افتاد، عكسش دو تا شد

تابال هايش را شستشو داد

زيباي زيبا، مثل خدا شد

هي روزنامه، هي با مجله

با دوستان خوب آشنا شد

از بچه هاي هم سن و سالش

باهوش تر شد مثل شما شد

قصه بلد بود، آنقدرها كه

مادربزرگ پروانه ها شد

... و دختري كه در مزرعه رفت

پروانه اي بود، اسمش حنا شد

كلبه خيال

 خدمت دوست ارجمند، شاعر گرانمايه جناب آقاي حبيب حسن نژاد

انزاب خوئي

 

شد »حبيبا« مدتي، اي شاعر شيرين سخن

كز تو پيغامي نديده اين دل مهجور من

نيست منظورم شكايت ليك دلواپس شدم

داده اي عادت مرا بد گونه بهر خويشتن

تازه بعد از سالها جُستم تو را همدرد خود

از ميان آنهمه، هم مسلك و اهل سخن

دوستي، كورا بُود فعل و كلام و دل يكي

در جوانمردي سمين و همچو گوهر پُر ثَمَن

نغمه پردازي كه او را جُز تني نشناخته

بلبلي كورا سَزَد آرايش باغ و چمن

»قدر گوهر گوهري داند« نه مرد شيشه گر

از كجا داند »چلنگر« فرق فولاد از چدن

باد ننگش آنكه نشناسد غزل را از »خزل«!

يا نداند فرق طشت و ديگ و سيني و لگن

ترّهاني چند مي بافد بنام شعر و زان

باد اندازد به غبغب بيحساب از كيل و من

ياد باد از »دانش« آن مرد صفا و بي ريا

با چه آمالي پي افكندش بناي انجمن

شد فزون از بيست سال و تاكنون نشنيده ام

انجمن پرورده باشد شاعري داراي فن

كس در اين مدت از اين محفل نديده معجزي!

جز به همديگر تفاخر كردن و تهمت زدن

درد بدبيني غرض درديست بي درمان، رفيق

كاين چنين افتاده در اين شهر بين مرد و زن

بيش از اين گفتند پيش از ما، نيامد سازگار

»ساقيا مي ده به قول مستشار مؤتمن«

لطف كن پاسخ به مكتوبم فرست و شاد كن

اي رفيق حسن خلق و شاعر بدعت فكن1

تا كه هستم با خسي ياد من افسرده كن

بر مزارم تاج گل، دارد چه سودي بعد من؟!

اينهمه پند و نصيحت گفتي »انزاب« عاقبت

بهر فاطي كي شود تنبان، مدرّان پيرهن

ـــــــــــــــــــ

1ـ اشاره به سبك خاصي است كه آقاي حسن نژاد در لفظ و معني و مضمون اشعار ابداع و ايجاد كرده كه با سبكهاي ديگران بخصوص پيشينيان متفاوت است

 

 تقديم به رزمندگان و همرزمان سالهاي دفاع مقدس

پاي پيمان

دكتر حسن دهقان )منتظر)

 

از چه ما را اين چنين دل كينه بست

با شمايم، باز هم دل كينه هست؟

ما كه باهم سالها در راه عشق

بند بند جانمان، از هم گسست!

در دفاع از سنگر ايمان و عشق

لشكر دشمن ز تير ما نَرَست

ياد باد از روزهاي جنگ و خون

يا علي تان، گردن دشمن شكست

آفرين كز خوف تكبير شما

لرزه بر اندام دشمن مي نشست

آن صداي ياعلي گويان چه شد؟

قفل سنگين بر دهان ما كه بست!

ما كه فرياد رساي حق بُديم

پس چرا مُهر سكوت آن را نشست؟

حال با ما از چه رو بيگانه ايد؟

افتراي بي وفايي را كه بست؟

همتي ياران، كه باهم پا شويم

زَهَره دشمن، از اين خواهد گسست

»منتظر« يار وفادار شماست

پاي پيمان با شما، خواهد نشست

كلبه خيال

 

غزل

مفتون اميني

 

آتام دئيه‌ردي بيزه عشقي‌نيز حيالي گره‌ك‌دي

ايه‌ر باهار تكي كال اولسا دا، صفالي گره‌ك‌دي

عاشيقلاريندا سؤزون سازلاريندا دينله‌مي‌شم كي

گؤزل نه قدري گؤزل اولسا دا وفالي گره‌ك‌دي

آتيلما هرسويا، آسلانما هربوداقدان عزيزيم

جاوانليق عالمي فرضا كي ماجرالي گره‌ك‌دي

اييت‌ده خوشدوكي سئوداسي، سئوگي‌سي اولا، آمما

بوبيرشكاردي، قماردي، كي اعتدالي گره‌ك‌دي

هاواسي‌خوشدو بوشهرين حئييف‌كي گه‌ل گئدي يوخدو

بوخوش هاواليي يئرين خلقي خوش ادالي گره‌ك‌دي

نه كؤرپو وار كئچك اوننان، نه پنجره‌ز آچيلان دي

چاي اطرافيندا اولان قونشو، سس صدالي گره‌ك‌دي

آخير سؤزوم بودوكي، آيريليقدا، ال توتان اولماز

آدام، آدام لارا، داريولدا، اعتنالي گره‌ك‌دي.

 

عذرخواه

انزاب خويي

 

بعد از چهار سال شبانگاه بازگشت

با صورت تكيده و چشمان اشكبار

با حالتي شكسته ز اندوه و درد و رنج

رنگ از رخش پريده پشيمان و شرمسار

×

بعد از سكوت، لب به سخن باز كرد و گفت:

آن ماجراي كهنه بيفكن ز يادها

هر آنچه بوده بين من و تو ز خوب و بد

بسپار بي سئوال به كل دست بادها

×

گفتم: بلي گذشت ولي با چه قيمتي؟!

گيسو، ميان چنگ گرفت و ز دل گريست

گفتا: نگاه كن به من و چشم عذر خواه

گفتم: به بر زياد كه حاجت به عذر نيست

×

اين بار حلقه كرد دو بازو به گردنم

رخ بر رخم نهاد و سرشكش به گونه ريخت

آن صحنة عجيب ندانم چه سان گذشت

گوئي كه خواب بود ز چشمان من گريخت!

 

 

پروانه ها

عطاء الله آقاسي

 

بگذار شعر،

آرامش واژه ها بر لب هاي تو باشد

وقتي كه از دامنه ها مي گذري

و، قلمرو پروانه ها را فتح مي كني

بگذار، بي بهانه ببارم

بهار را

و تو را

كه ديگر اغلب اوقات خود را در حاشيه سپري مي كني

مثل عكسي كه تو را در آغوش گرفته است

آتشي كه عكسي را در آغوش گرفته است

مردي كه آتشي را در آغوش گرفته است

و تو

مثل هميشه

از حاشيه متن، برايم دانه مي پاشي

بابونه مي چيني

شمع روشن مي كني

نمي دانم، ولي

هر وقت كه لب مي گشايي

»پروانه اي ميانمان، شروع به پرواز مي كند...«

 

 

باياتيلار

نصير پايگذار

 

گول‌ اؤسته‌ آري‌ خوشدور

هئيوانين‌ باري‌ خوشدور

قيشدا قاري‌ سئـوه‌ره‌م

پاييزين‌ ناري‌ خوشدور

 

سنسن‌ آلما گؤزه‌ليم

آلما، آلما، گؤزه‌ليم

جاوان‌ قال‌ قيرميزي‌ قال

تئز سارالما، گؤزه‌ليم‌

 

اوْدوني‌ ييغ‌ قوجاقا

گتير قالا اوْجاقا

هر نه‌ اوْلسا، اوْلاجاق

چاره‌ يوْخ‌ اوْلاجاقا

 

تَر شـاماما طاغيندا

بهشتي‌ وار باغيندا

ساوالان‌ اولو داغدير

درياسي‌ وار داغيندا

 

بـو سو، نييه‌ ليل‌ گلير

كسيلمير بير تيل‌ گلير

اوْن‌ گوندورياريم‌گئديب‌

هر گونو بير ايل‌ گلير

 

آق آلماني‌ سوْيمارام

سوْيوب‌ يئره‌ قوْيمارام

بير ده‌ بير عؤمور تاپسام

محبّتدن‌ دوْيمارام‌

 

قاشلارين‌ قاراسينا!

خال‌ ساليب‌ آراسينا

اوره‌ك‌ سنين‌دير اؤزون

آچيب‌ باخ‌ ياراسينـا

 

گؤزلريمين‌ ياشلاري‌

اَريديري‌ داشلاري

فلك‌ مندن‌ آليري

تاپديقيم ‌ يـولداشلاري‌

 

اينسان‌ گره‌ك‌ هر ايشه

صداقت‌له‌ گيريشه

نييه‌ گره‌ك‌ چكه‌سن‌؟!

ايكي‌ منّت‌ بير ايشه‌

 

يئل‌ اَسر گوللر اوْينار

قيزيل‌ سونبوللر اوْينار

آغير اوْتور باتمان‌ گَل‌

اوّل‌ يونگوللر اوْينار

 

بـاخ‌ شبنمين‌ ياشينا

اَله‌نير گول‌ باشينا

بولبول‌ گؤرجـك‌ خزاني‌

ايستير باغدان‌ داشينا

 

كلبه خيال

 

راه بي سرانجام

سيد محمد حسن ناصحي

 

برده از من دل، دلارامي نميگويم كه كيست؟

لعبتي، شوخي، گلندامي، نميگويم كه كيست؟

ميكشد ياري دل سرگشته را دنبال خويش

سوي راه بي سرانجامي نميگويم كه كيست؟

با يكي از محرمان، يك شمه از احوال خويش:

داده ام بر دوست پيغامي نميگويم كه كيست؟

از شما پنهان چرا، گهگاه پنهان ميزنم

از مي لعل لبش جامي نميگويم كه كيست؟

نرم نرمك پيش او، گاهي غزل هم خوانده ام

ميكنم رامش بآرامي، نميگويم كه كيست؟

ميكند برپا، هزاران فتنه، گرداند رقيب

چيده در هر يكقدم دامي، نميگويم كه كيست؟

ميشناسم: ليكن آن شوخي كه غارت ميكند

دين و دل از عارف و عامي، نميگويم كه كيست؟

»ناصحا« هر آشنائي راز دار عشق نيست

ز آن به هر ناپخته و خامي، نميگويم كه كيست؟

 

 

 

خدا و چهارده معصوم

الهوردي مرشد

 

اول دفتر به نام او زنم

تا نفس دارم نداي هو زنم

باقي عرضم بياد مرسل است

بهترين مخلوق، آدم كامل است

حرمت زهرا به هر دردي دواست

مهر مادر نعمت بي انتهاست

اولين مهرم علي خيبر فكن

حيدر كرار آن لشكر شكن

دومين مه بس كه مظلوميت اش

از ملك بهتر كه محبوبيت اش

خون سوم رفته تا هفت آسمان

پيكرش باريده بس تير و كمان

چارمي شد با اسيران همسفر

آن مريض الحال طوفان بسر

علم كامل از امام پنجمين

فضل او سيراب كرده علم و دين

ششمين عشقم به استادي بقاست

مابقي شاگرد و استادي فناست

پاي هفتم سالها زنجير بود

جاي نالش در زبان تكبير بود

هشتمين اختر رضا شاه غريب

مهر او بر دل اثر دارد عجيب

نهمي را نه فلك حيران شدند

سر فرود آورده و قربان شدند

ماه دهم آن مه ي رخشان ما

مظهر مهر است و هم ايمان ما

يازده را بس كه غايب را پدر،

حرمتش افزوده مهدي منتظر،

ديدگانم منتظر بر نايب است،

علت العدل آن امام غايب است،

مرشد از قعر وجودش گفته است.

كين دل از نامردمان آشفته است.

كلبه خيال

اضطراب عشق

سيدمحمدحسن ناصحي

اي پيش تو، هميشه دلم، پيش كيستي

اي جورپيشه، يار و وفا كيش كيستي

با چاشني آشتي و قهر و ناز و خشم

اي كان غمزه، نوش كه و نيش كيستي

از رشك، ريش تر شده اين دل خدايرا

پنهان مگر بفكر دل ريش كيستي

دارم بدل هواي تو، بيش از تمام شهر

جانا، تو در هواي كم و بيش كيستي

مردم ازين خيال، كه با آن تن لطيف

در بستر خيال كج انديش كيستي

»ناصح« نشسته بر نگهت، اضطراب عشق

باز اينچنين به چنبر تشويش كيستي

 

اشك و سكوت

انزاب خويي

از دور ديدمش، نه دل آسوده، خنده لب!

غمگين و خسته منظر و در اضطراب بود

آن ديدگان سبز، درخشش دگر نداشت

مانند چشم مي زده مايل به خواب بود

دزدانه پر گشود به سويم نگاه او

خورد آن زمان گره نگهش با نگاه من

ميخواست وانمود نمايد مرا نديد

اما قضا نخواست گريزد ز راه من

ميزد به بحر چشم وي امواج رنج و غم

زان چلچراغ سبز درخشان خبر نبود

چون سبزه زار تشنه و پژمرده از عطش

از جلوه و نشاط و طراوت اثر نبود

يك لحظه ناگزير ستاديم رو به رو

بيگانه وار بود نگاهش غريب و سرد

در چشم من سكوت مرور گذشته ها

بر چشم او ندامت و اندوه و رنج و درد

اين لحظه هاي ساكت و آرام و بي سخن

شرح هزار خاطرة پرملال بود

حرفي به جز سكوت اگر در ميان نبود

طرز نگاهمان غزل وصف حال بود

من منتظر مگر سخني بشنوم از او

او ساكت و پريش به رفتن شتاب داشت

لغزيد اشك ديده اش آندم به گونه اش

معلوم شد ز حرف زدن اجتناب داشت

 

حبيب حسن نژاد

»اي مگس! عرصة سيمرغ نه جولانگه توست«

حافظ

نه گرد قافله ، نه ناله ي جرس  مانده

نه هاي و هوي حُدي خوان ، نه همنفس مانده

نه از بهشت نشاني در اين جهنّم سرد

نه سيب سرخ ، نه حوّاي پُر هوس مانده

ببين، پرومته آتش به كام انسان ريخت(1)

عقاب پير ِ جگرخوار در قفس مانده

كجاي كاري يوسف ؟ چرا نمي شنوي؟

نفس هناسة  گُرگ است ، اگر  نفس مانده

به دستبوسي سلاّخ مي رود سيمرغ

زمانه عرصة جولانگه مگس مانده

براي سكّة زخم تو يك نمك مرهم

در اين زمانة ناكس ، به دست كس مانده؟

*

مرامِ تيغ ندارند و از نيام پُرند

زبان ِ مُندرس و واژه هاي پسمانده .

ــــــــــــــــــــــــــــــ

1)پرومته ، قهرمان اساطيري يونان كه آتش را از خدايان ربود و به انسان داد.

كلبه خيال

 

روزگار

ع. آيرملو (وفا)

بيري صداقتين كؤزونده يانار

بيري ده وئرديگي سؤزونو دانار

او يانار، بو دانار، دونيا فيرلانار

آدامدان آد قالار نيشانه فقط

ياخشيني ساخلايار زمانه فقط

هر كيمسه بو يولو گليب گئده‌جك

ياخشيني ياماني بيليب گئده‌جك

ديريلن بيرگون ده اؤلوب گئده‌جك

يامانين يادلاردان گئده‌جك يادي

ياخشي‌نين تاريخده قالاجاق آدي

بيري قويروغونا قيزيل دوزه‌جك

بيري يوخسوللوقدان چيپلاق گزه‌جك

بيري درد اليندن جانا بئزه‌جك

بيري وورولاجاق يارين خالينا

بيري آلداناجاق دونيا مالينا

بيري بو دنيادا گوله‌جك فقط

بيري گؤز ياشيني سيله‌جك فقط

بيري گونده مين يول اؤله‌جك فقط

بيري اؤله‌جكدير نعمتده نازدا

بيري مئيخانادا، بيري نامازدا

بيري آلاجاقدير، بيري ساتاجاق

بيري اودوزاجاق، بيري اوداجاق

بيري آتاجاقدير، بيري توتاجاق

بيري اؤله‌جكدير بوراندا قاردا

بيري بوغولاجاق دؤولتده واردا

بيري‌نين اَسه‌جك تئللري يانا

بيري‌نين دؤنه‌جك اورَگي قانا

بيري درد اَليندن گله‌جك جانا

بيري مجنون اولوب ديله دوشه‌جك

بيري باش گؤتوروب چؤله دوشه‌جك

بيري ايچديره‌جك، بيري ايچه‌جك

بيري كؤچدوره‌جك، بيري كؤچه‌جك

بيري كسديره‌جك، بيري بيچه‌جك

بيري خوش اولاجاق بير قورو آدا

بيري دويماياجاق اولسا دونيا دا

بيري دانيشاندا دوزلو مزه‌لي

بيري اوخوياندا توركو غز‌لي

بو شعري اوخويان خويون گؤز‌لي

دئيه‌جك بختَوَر نه غزل يازيب

نئجه دوزلو يازيب، نه گؤزل يازيب

اوزامان ديللرده گزه‌جك سؤزوم

شعريم قالاجاق، اؤلسم‌ده اؤزوم

بيري‌نين قالماسا قلبينده دؤزوم

سالاجاق وفانين بو شعرين يادا

ياشاماق چتيندير يارسيز دونيادا

 

 

پير سبز1

هوشنگ رحيمي

اشك خونينم به مژگان رج به رج، قنديل بست

برف پيري ناگهاني بر سر و صورت نشست

عاشقي آموخت كز رنج و غم و اندوه سوخت

اين دل سرگشته و ديوانة آتش پرست

كوه را فرهاد كند و صيقلش را اشك داد

بس كراماتي كه در هر ناله و فرياد هست!

آب سيل از بوسه دادن رخنه بر خارا كند،

تير صياد از تواضع صيد را بنيان كن است

آتش آهي بگيرد يك زمان بر دامنش

هر كه با نخوت دل هر بيگناهي را شكست

زندگاني بي اميد و آرزو ميسور نيست

عشق مي بايد كه دل بر طرّه دلدار بست

شانه بر زلف پريشان مي دهد نظم و نسق

ورنه با اندك نسيم از همدگر خواهد گسست

دي رهم افتاد از دشتي كه پيري سبز داشت

چشم من روشن شد از ديدار پير پاكدست

گفتمش گم كرده اي دارم (جواني) ـ گفت: هان

او سوار اسب صرصر بود و از اين ورطه جست!

ــــــــــــــــــــــ

1ـ »پير سبز« نام درخت سرو كهنسال و مرادبخشي است در حوالي روستاي فورگ بيرجند

كلبه خيال

 

خليل برين

بهره از عمر و جواني نشد و پير شديم

شد تلف عمر به اندوه و ز جان سير شديم

 

دل نشد شاد ز بس محنت ايام كشيد

يك زمان برد به بالا و گهي زير شديم

 

هر چه ديديم همه صورت و بي معني بود

عاشق و شيفتة صورت و تصوير شديم

 

دل به تار خَم آن سلسله موئي بستيم

از سَرِ آن خم مو پاي به زنجير شديم

 

هر كجا حرف درستي و حقيقت گفتيم

مورد دشمني جاهل و تكفير شديم

 

چون كه پايان همه عمر و جواني پيريست

خواهم آن روز نيايد كه زمين گير شديم

 

نازم آن بزم كه ياران همه جمعند در آن

فارغ از دغدغه و خدعه تزوير شديم

 

قدر آئينه بدانيم كه تا هست به دست

نقش ما بود در آن آئينه تفسير شديم

 

شكر لله نشد آزرده كنم تا كه دلي

كس نگفته است سر موئي زتو دلگير شديم

 

 

 

تجربة جوان

ف ـ رحيملو

در آسمان دلت خواستم پر كشم

پر و بالم شكستي و رفتي

تازه براي چشمانت غزل مي سرودم

چشمهايت را بستي و رفتي

خواستم به شوقت آواز سر دهم

زدي، صدايم را در گلو شكستي و رفتي

سالهاست چشم به راه و منتظرم

تا كه هم عهد شوي و برگردي

از كدامين راه رفتي نمي دانم

وصل را فصل كردي و رفتي

 

كلبه خيال

آلما

شعر از: حميد مصدق

ترجمه: چنگيز سربلند

سن منه گولدون

دابولموردون

نئجه ليكله اوره گيم چئرپئناراق قونشو باغيندان

آلماني اوغورلادم

باغچي آرديمجامنيم، قاچدي يئهين

چاتيب آلماني سنين اَلينده گُوردي

آجئقيله منه باخدي

يئديغين آلما اَلينده ن اوزولوپ توپراقادوشدي

سن دا گئتدين

هَله ده

ياواش ياواش

اولار ايللردي سنين آديمين خئشئلتسي قولاغيمدا

دؤنه دؤنه

وِرير آزار منه

دالقينام ايندي ده من

كي نه ايسه

خئرداجا ائويميزين

يوخويموش آلماسي

 

 

 

 

 

حبيب حسن نژاد

تا خوف و خطر نبود، مردِ ايل اند

تا شهپرِشان نسوخت، جبرائيل اند

اين قوم هميشه منتظر مي مانند

هر جا نبُريد كارد، اسماعيل اند

 

 

 

حُسن يوسف

عباس حاجي زاده

مجلس بيارائيد خوش، پيغام دلدار آمده

قمري و صلصل بر چمن با چنگ و دف تار آمده

از چهچه بلبل به دشت هنگامه اي برپا شده

مرغ غزل خوان در چمن بر ديدن يار آمده

دشت و دمن بار دگر سبزين قبا بر تن كند

آلاله رخ افروخته، سوسن به گلزار آمده

سرخ و سفيد و ارغوان و آن يك به رنگ نيلگون

پيرايه بسته چون عروس از عشق سرشار آمده

هردم نوازد روح و جان خوش خوش نسيم جانفزا

بر زلف سنبل هر دمي از بهر تيمار آمده

با صد كرشمه عشوه چون ره ميرود دامن كشان

آهو به تنازي كند عزم چمن زار آمده

سازد نواي عاشقي كبك خرامان هر سحر

مرغان عاشق پيشه را اينك جلودار آمده

خيزد نواي دلكشي در گلستان از هر طرف

بر حُسن يوسف منظري گوئي خريدار آمده

از جوشش لطف ازل بيني شقايق را سحر

شاداب و سرمست هر گلي بر باغ بسيار آمده

جان گيرد از لطف خدا گل در چمن بار دگر

فارغ شد از خواب گران اينك پديدار آمده

از نغمة مرغ چمن شد (مرغ حق) بار دگر

سرمست از عشق و عاشقي اين سان بگفتار آمده

 

 

 

سِحر كلام

ميرحسين مجاور

معصوميت كلام تو شيدايم مي كند

كليد هزاران قفلي

ساده و بي ريا

قياسي نيست بين سروده هاي تو و من

تنهائي من

لطافت بال پروانه در شعرهاي توست

تو فروغ ديگري بر تاريكي ذهن

من حبابي بيش نيستم

نگاهت مي مكد مرا

تنها دستهايم با دستهاي تو آشناست

آنهم به لمس گونه اي

لمسي كه خستگي از تنم ميروبد

و خواب از چشمهايم

***

سِحر كلام تو

دريچه هاي بسته را ميگشايد

و دوستت دارم را

در مجراي زمان

بر روزنه هاي نور جاري مي كند

كلبه خيال

گرداب محنت

انزاب خوئي

جان به لب آمد مرا از درد تنهائي الهي

نيست حاجت باز گويم، خود به احوالم گواهي

اين سر شوريده را جز شور عشقي نيست جرمي

وين سرشك ديده را نبود به جز حسرت، گناهي

خامي اين ديدة زيباپرست ماست، ورنه

كي روا مي بود سوزه جان و دل از يك نگاهي

سوخت در سوداي عشقش هستي حسرت نصيبم

ناله اي هم نيست دل را، تا كنم سودا به آهي

غافل از بي مهري اش بر بي وفائي باختم دل

با همه هشياري ام كردم چه بيجا اشتباهي

هر چه كردم تا رهانم دل از اين گرداب محنت

بود بي حاصل كه هستم بستة بخت سياهي

جلوه گر سازم مگر روي مهش را در خيالم

ديده ميدوزم به ماه آسمان هر شامگاهي

مي شكفت »انزاب« در دل غنچة اميد هردم

گر نگاه مهرباني داشت بر من گاهگاهي

 

كيمه نه!

شهلا قناعت دوست

جاهلي كور ايليب توستي قورانلار كيمه نه!

حمالي مفته منيب شيره سورانلار كيمه نه!

كول اولور هرزه ليغه چوخلو جوانلار كيمه نه!

آهي آه اوسته چكير بوزدا ياتانلار كيمه نه!

         سورسون قانيمي گوي الي اللرده اولانلار كيمه نه!

كاسبين يوزده بيري دكتر اولار يا كي آقا

زهرمار دادي سوراچيخماياجاقدير داماغا

ساللابيب قولاقلارين ديجيه آتيرميش اولاغا

بسله ييب انساني حيوان كيمي خانلار كيمه نه!

           سورسون قانيمي گوي الي اللرده اولانلار كيمه نه!

بيرينين ياغدا الي گونده يير قارني شيشير

بيريده رنگي سولور چون ايشه محكم گيريشير

ايشچي ني شاختا ويرير يا ئورگي گونده پيشير

شاد ياشير خلقي بئله درده سالانلار كيمه نه!

          سورسون قانيمي گوي الي اللرده اولانلار كيمه نه!

بهاليق بير مني يوز رستمي الدن سالاجاق

ني چاليب روده لريم، لوت قارنيم اوينوياجاق

پاس كسيب بئينيمي چون آغزيمدا بيد باساجاق

اوياتان گوزلره چيخسيندا چيبانلار كيمه نه!

           سورسون قانيمي گوي الي اللرده اولانلار كيمه نه!

جوانين يوخ ايشي فرهاد و شيرين پس اولار

آناسي درده دوشر گوزلري قان ياشه دولار

ائنلن دمده فساد هاميدا غيرت دادالار

بيزي بيزلردن آليب بويله نادانلار كيمه نه!

           سورسون قانيمي گوي الي اللرده اولانلار كيمه نه!

 

 

كلاس عشق

حامد درخشاني (كندييار)

بيرگون قديم زمانلار ياخشي كلاس واريدي

او كيلاسين ايچينده ياخشي دوسلار واريدي

بيري قيشلاخ يوردونان بشي وار يولداشيدي

ياريسي خويون اوزونن، عجب دوران واريدي

حامد، جواد، عليرضا، مهدي، محسن، عين اله

بيرده شايد گورمويم اونلاري من اي ا...

ميلاد، سالارنان، نوروز، حبيب بوكسرنن، حجت

عجب گونلر گئچيديخ، دوسلارنان ياخشي يامان

كتابلارا باخارم، دوستي يادا سالارام

بيردن اوره گيم دولوب، او گونلره آغلارام

ايندي بولمورم فلك حانسي، دكتر باشادي

حانسي ديوار ديبينده، ايشي حقا ماشادي

او گونلر هاردا قالدي، باهمليخجه قالايديخ

ديوار اوسته، تخت اوسته، يادگاري يازاديخ

يادگارلار بيردادي، اما هاني اوزلري

او كيلاسدان اي ا...، تك ديولور سوزلري

ايندي سنن من ا...، تنها بيرشئي ايستيرم

حاضرم هر شئي وره م، او دورانا گئييدم

كلبه خيال

سخن از وفا كُنيم

انزاب خوئي

 

برخيز تا دوباره در عيش وا كُنيم

هر آنچه مِحنَت است و شكايت رَها كنيم

فصل گل است و موسم شادي و شور عشق

فصل غم از كتابِ طبيعت جدا كنيم

انصاف نيست عُمر به اندوه بِگذَرد

اين چند روزِ مانده به جا را صفا كنيم

از قيل و قال و چون و چراها دلم گرفت

كوتاه بَحثِ خويش از اين ماجرا كنيم

مقصود، زين جدال مُيَسّر نمي شود

بيهوده پس چرا شر و شوري به پا كنيم؟

با هم شويم پاي درختي كنارِ جوي

سوزِ درون به نغمة سازي دوا كنيم

بانگ غزل به عشق غزالي بر افكنيم

جاي جفا و جور، سخن از وفا كنيم

ايراد و انتقاد اگر هست، بي غَرَض

با منطق و دليل و متانت ادا كنيم

دنيا به اقتضاي محبت بنا شده

اين اصل را به شرطِ ادب اقتفا كنيم (1)

وين پندِ عارفانه ز »انزاب« بشنويم

فارغ ز حُبّ و بُغض، سپاس خدا كنيم

ـــــــــــــ

(1)اقتفا= پيروي كردن

 

كلبه خيال

 

نمــاز

عبدالعلي آيرملو (وفا)

اي جنود جبهه قرآن به پيش

اي سپاه خالق سبحان به پيش

اي مسلمانان وضو سازيد زود

از براي جنگ با شيطان به پيش

اي تمام رهروان راه حق

طالبان صحبت جانان به پيش

باب احسان باب رحمت باز شد

با شمايم اي گنهكاران به پيش

عَجِلّوا وقت نيايش با خداست

اي مسلمانان با ايمان به پيش

گفتگو با يار هنگام نماز

مي كند هر درد را درمان، به پيش

پاكبازان، سرفرازان، عاشقان

اي تمام مردم ايران به پيش

ياد جانان شد وفا،‌دل مي رود

تا فداي او شوي اي جان به پيش

 

 

 

آمدن يا نيامدن

ميرحسين مجاور

با توست با نمك

آمدن يا نيامدن

نه »بودن يا نبودن«

من خواهشي اگر بتو ميكنم ادا

يك حرف كهنه نيست

كه از نو شروع كنم،

نيلوفري نه وحشين

كه به پيچم به سوسني

يا با نداي تو اي كوه سربلند

به ريزم چو بهمني.

از من نمانده جز هاي و هويَكي

درياب ميهمان چند روزه بيش نيستم

از من گذشته بسي كاروان عمر

حيرانم از اينكه سالها بي تو زيستم.

گفتي ميآيم و چشم انتظار من

يكدم نخواست حتي پلكي بهم زنم

نيامدي؟ خيلي متشكرم

اين بدست توست

حتي نخواستم، لحظه اي

آرامشت را بهم زنم.

آمدن يا نيامدن

حرفي تازه نيست

ديدار تو همواره آرزوي من

بس گريه كرده ام ز دوريت پيش ديگران،

ميرود آبروي من.

اما بي پرده گويمت

تا وقت كافي باقي است

من را ز من مگير

آنچه از من و دستهاي من مانده

مال توست

دست من بگير

من نه كاشف تو

تو كاوشگر مني

باز تكرار ميكنم

من را ز من مگير

 

1ـ از شكسپير

 

 

علي نقي لو

تجربه جوان

صبر نما عيان شود، شور من، اشتياق تو

گر چه عيان شدست و من، غايبم از نظار تو

مرا فروخت كرده اي، به قلب زر به جان تو

ليك نباشد حد دُرّ، در نظرم بهاي تو

مي رود آن دم از پي ات تا شودم نثار تو

لحظه فرقت است و من خاك شدم به خاك تو

اشك امان نمي دهد بوسه كنم جمال تو

جفاي تو صفاي من بوده ولي جفاي تو

دريغ كرده اي صفا تا چه رسد جفاي تو

به دشت دل اشارتي نما، شود خزان تو

لاله و گلشن ام تو را بستر و خاكسار تو

عجول گشته دل ولي كاسه سر به خواب تو

نقش زند به جان و تن رونق جان فزاي تو

مست نموده است مرا ذكر شب از وصال تو

روز طواف عشق تو، كي رودم ز ياد تو

قبله تويي و اين همه، مسجد و خانقاه تو

حلقه زنم به حلقه ات، ياهو در هواي تو

خلسه به دف نمي شود، تا نشود سماع تو

كلبه خيال

 

ماكـو

زنده‌ياد ع.آيرملو(وفا)

منه هر گوشه‌ن اولوب خاطره‌لر دفتري ماكو

آنايوردوم، وطنيم، آي ديليمين ازبري ماكو

او گئچنلر كيمي ايكاش يئنه‌ده ممكن اولايدي

دولانايديم ياريلان باغچاجوقي سنگري ماكو

اوجا داغلار كيمي باشين اوجادير ائللر ايچينده

بسله قوينوندا بويوك طايفا، آغير ائللري ماكو

زنگبارين ائله من‌سيز سنه شاققيلداسا خوشدور

خان چوبان نئيليه جكدير ساراسيز سئللري ماكو

چمنين قيزلاري يازدا ساري كؤينك بوروننده

آلاجاق داغي داشي لاله لرين لشگري ماكو

 

 

قانلي لاله

سيدابوالفضل صديقي (مايل)

غم هيجران هامميني ييخدي، ويصال ايستميرم

هاني آيريملو كه حال اهليدي، قال ايستميرم

آراميزدا ايله بير شاعيرِ كاميل هاني بس؟

لال اولوب‌دور ديليم عرضيمده كمال ايستميرم

طاق ابروسيني گؤرسم اونا قوربان اولارام

قره آفاقيده من قورص هيلال ايستميرم

خسته بير قوش كيمي دوشديم بئله بير مهلكيه

مركبيم لنگيدي، بو يئرده مجال ايستميرم

گؤيلومون لوحينه ترسيم اولونوب چهرة يار

آغلاماق حالي گلير، لوطف خيال ايستميرم

بولبولين نغمه سي گول عطريني بازاره چكر

سوزونه عاشيقيديم، من‌كي جمال ايستميرم

بير غزاليم واريدي گئتدي فنا چوللّرينه

اؤچيام سيندي بئليم، بيرده غزال ايستميرم

دئين انزاب و كريمي يازالار مرثيه لر

تنگ اولوب عرصه منه، من‌كي مقال ايستميرم

داخي بوندان سونرا سو ايچمييب عطشان قالارام

ايچرم گؤز ياشيني، آب زولال ايستميرم

بئله تازه گؤله ائتميش ديلر پروانه مني

يانارام غم اؤدونا، من پر و بال ايستميرم

بئله شهرين اودباسينده تعصّوب يارانيب

من بو جمعيّته دوران‌دا ملال ايستميرم

شوعرا شهريدي خوي شهري، هامي بيرليكده

بئله بير وحدته دونياده زوال ايستميرم

مايل آز آغلا، دوشوب سرو روان آختارما

قانلي لاله‌م هاني؟ من تازه نهال ايستميرم

 

 

در سوگ وفا

انزاب خويي

رفتي و از غم رويت سر و سامانم نيست

بي تو اي دوست دگر طاقت هجرانم نيست

حاصل تاب و توانم همه شد صرف وفا

هست بر جان، غم جانان و غم جانم نيست

هر كجا مي نگرم نقش تو آيد به نظر

كس خبردار از اين حال پريشانم نيست

شب هجر تو كه چون شام قيامت ماند

جز سرشك غمم از ديده به دامانم نيست

شمع سان سوختي و لب به سخن نگشودي

گفتي: از فيض وفا خدشه به پيمانم نيست

كلك تو گويد از اسرار دل سوخته ات

اين حقيقت بود انگيزة بهتانم نيست

من هم اي دوست دلي سوخته دارم چون تو

ليك از طالع برگشته به فرمانم نيست

تا به درد و غم عشق تو گرفتار شدم

با غم و درد خوشم رغبت درمانم نيست

سوگوارند ز فقدان »وفا« اهل صفا

كم، پريشاني ام »انزاب« از ايشانم نيست

 

 

سنگ بهانه

شهلا قناعت دوست

اي كاش همچو خورشيد تاج شهانه بودي

يا اينكه جاي مهتاب شاه شبانه بودي

بغضي است مثل شيشه بي هيچ جرأت آه

ايكاش سوي گريه سنگ بهانه بودي

زيباست باغ و بستان. اما نه سرد و خاموش

اي كاش از لب گل شعر و ترانه بودي

ديري است دل فسرده، خشكيده شاخة عشق

ايكاش در وجودم شوق جوانه بودي

تا اسمان عشقت پرواز مي كنم من

تنها تو در خيالم اوج كرانه بودي

كلبه خيال

 

مير هادي مظلومي

گوزو ياشلي كوچه لردَن

 بير يئل كيمي كوچدوم آمان

تئللريني يئله وئريب

قال دئسَه يدين قالماز ميديم ؟

 من آغليييب چالان زامان

گولومسويوب  دئسيدين

گوتور سازي محبت دن

 چال دئسَه يدين چالماز ميديم ؟

باشيم آچيخ ياخا ييرتيخ

 دييه ميره م بوندان آرتيق

بير شيرين ديل گوزله ييرديم

 آل دئسه يدين آلماز ميديم؟

 ناغيل اولدوم ديلدَن ديله

اوخونوردوم تئلدَن تئله

گوتور مني ائلدَن ائله

سال دئسه يدين سالماز ميديم؟

 

 

اسماعيل لطفي

بيا برگرديم ، بيا برگرديم

 ريشه در ريشه هستي  ،

بيا برگرديم به سرآغاز ،

به سرآفتاب  دشتها و كوهها ،

به خانه هامان برگرديم،

به چند آهن خفته در سرشت يك آهو،

 به چند سنگ و تاريخ،

بيا برگرديم

ديواره سنگها را بچينيم

و تو :

كه به آتش خيره خواهي بود

از كدام تنور سر برآورم بسوي تو؟

***

اين سرآغاز هبوط من بود...

-(به ابليس بهانه مكن)-

در من حسي به بهانه زمين مي تپيد...

بايد برگردي

بايد برگردم

***

تاريكي ؛

خاك را به خورشيد هديه خواهد داد...!

كلبه خيال

 

قله اميد

محمد شاطرلو

 

مي خواهم كه در اين صبح دل انگيز

در دامن اين كوه سرودي بسرايم

پر گرفته چو مرغان سبك بال

چهچه زنان سوي تو بيايم

* * *

خورشيد طلائي از آن قله پربرف

نور گسترده و آغوش كند باز

شاهين، مرغ بلنداي برون آمده

ميل در كوي تو دارد

* * *

پرواز به آن قله نشاط است و سرور

پرواز به آن قله صلاه است و غرور

هر لحظه در آيينه نوراني خورشيد

چشم تمناي رسيدن به تو دارد

* * *

من زنده به عشقم اي قله اميد

چه كنم راه عشق همين است جز اين نتوانم

تو آسوده و راحت در اوج طبيعت

من به خيال زدن بوسه بپايت هستم طالب ديدار

* * *

ما هر دو در اين صبح دل انگيز

داريم تمناي ملاقات

از خلوت شب از قهر طبيعت

يكراست بدوريم.

* * *

ما دوست يك رنگي و وفائيم

ما عاشق هم، عشق و صفائيم

تا خورشيد هست و وجود هست

من در طلب تو ره ديگر نتوانم كه بپويم.

 

 

 

يعقوبم از كنعانيان

ربابه محمدي

 

مرا مهرِ مهروان، ويرانه كرد از آشيان

گشتم مثال عاشقان، هان دل! نگو اين با كسان

چون شعله مي سوزد دلم، هر جا بيفروزد به غم

ياران بدانند عاشقم با اين سخن، با اين بيان

گفتم خدا دردم تويي، محبوب دل هر دم تويي

درمان دردم هم تويي، بر ما نظر افكن هر آن

اي عشق من اندر كمين، اندر كمينِ نازنين

بگشا كمين از اين زمين، پرواز كن بر آسمان

اين دل بيارامد به تو، هر دم بياسايد به تو

از بس كنار آمد به تو، رسوا بشد در اين جهان

آبي بكن بر آتشم، با آنكه ز آتش هم خوشم

منّت ز تو هر دم كشم با هر خط و با هر زبان

من از عطش خشكيده ام، افسردگي را ديده ام

نوري بده بر ديده ام، يعقوبم از كنعانيان

 

صبر كن

بهناز بخشعلي زاده

 

صبر كن تا برايت بگويم كه چقدر تنهايي من بزرگ است

صبر كن تا برايت بگويم كه انتظار چقدر پرمعناست

صبر كن تا برايت از گذشته بگويم

صبر كن، صبر كن كه به همه ثابت كنم كه تو نرفته اي

كه تو نرفته اي و باز دوباره باز خواهي گشت

صبر كن مي خواهم واسه برگشتن از ديار غربت

عنواني براي طرحم انتخاب كنم

صبر كن پيش از اينكه ازم بپرسي كي هستم

جواب كاملي براي پرسش تو انتخاب كنم

صبر كن نزار بي تو من با ستاره ها همسفر باشم

صبر كن نزار بي تو من در شبهاي بي فانوس

قدم در هستي وجود بگذارم

صبر كن پيش از اينها صبر كن.

كلبه خيال

 

تمنّا

هوشنگ رحيمي

اي صبا گر گذري، نيمه شب از موطن يار،

مشتي از خاك درش را ز تبرّك به من آر!

تا شود روشن از آن سرمه دو چشمان ترم،

دل جواني كند از شوق تماشاي بهار

هوس ديدن گل چون به سرم مي افتد

خيزد از سينه من تا به سحر، ناله زار

وه چه مستي دهد اين نكهت باد سحري

كز پي اش نيست ملالي و نه پرواي خمار

بنده خاك ره دوست كسي خواهد بود

كه نه از نام بينديشد و نه عسرت و عار

اشك دلسوختگان، سيل دمان مي گردد

چشمه از صافي دل گفته چنان آينه دار

دست من گير و از اين وادي غربت برهان

بار الها تو دلي را تك و تنها مگذار!

 

موعلم

حسين عباس دوست

شعر و غزله چوخ گوزل عنواندي موعلم

ظلمتلره بير شمع فروزاندي موعلم

عطري ياييليب عالمي حيران ائلي ييب دير

سرمست اولوب ئولكم گول ريحاندي موعلم

ايستكلي سسي روحوما درمان يارانيب‌دير

بولبول كيمي گولشده غزل خواندي موعلم

باغبان‌سيز اولا باغ سارالار قونچا بوداقدا

علمين باغينا ئولكه ده باغباندي موعلم

هم تربيتين معرفتين كاني تانين ميش

دونياده محبتلي بير اينساندي موعلم

اؤرگتمك اؤزي چونكي عبادت ساليبدير

دينه وطنه حافظ قرآندي موعلم

علمين چوخ اوجا داغلاريني فتح ائليييب دير

يوردوم گووه نير گور نئجه اصلاندي  موعلم

دوز دوركي »حسين« شعر و ادب درسين آليبدير

من قطره يم اما بويوك عمّاندي موعلم

 

به مناسبت هفته معلم (شغل معلمي)

اصغري )ساربان(

گفتم كلام اول كز هر چه بهترين است

گفتا كه نام خالق اولي و برترين است

گفتم كه من ندانم درس از عَلَق بخوانم

گفتا حديث وصلي كاندر حرا چنين است

گفتم امام اول(ع) فرموده درس مكتب

گفتا غلام آن باش چون رسم مكتب اين است

گفتم پيام زيبا از نطق رهبر آمد

گفتا معلمي را چون شغل مرسلين است

گفتم مشقّتي نيست با بچه همكلامي

گفتا كه ساربان را بس نكته ها در اين است

 

كلبه خيال

به مناسبت روز معلم

زنده ياد ع. آيرملو (وفا)

تو آن نوري كه كردستي جهاني را چراغاني

فروغت ميبرد از دل غم شبهاي ظلماني

نگاهت مهرباني را صفا را مي دهد معني

صداي دلكشت دارد صفاي صبح سبحاني

تو شمعي؟ چلچراغي؟ آفتابي؟ چيستي آخر

كه از نور تجلاّيت جهاني گشته نوراني

چراغ علم و دانش را فروزان مي كند دستت

مزيّن مي كني جان را به زيورهاي انساني

به تدبير تو مي رويد گل اميّد در دلها

بهار آرزوها را تو مي بخشي خراماني

تو آن ماه درخشاني كه در شبهاي تار ما

هميشه نور مي پاشي هميشه پرتوافشاني

نهاني با تو مي گويم غم دل زانكه ميدانم

كه بعد از والدين من تو هستي محرم ثاني

نه تنها وصف بالايت ز دست من نمي آيد

كه وصفت بر نمي آيد نه از سعدي نه از ماني

مبارك باد روز تو كه تو پيغمبر عشقي

تو در گوش وفا هر دم سرود عشق مي خواني

 

 

 

سن سيز

آي ـ سل ـ ياغيش

بير گئجه واقتي

كوچه‌لرده گئديرم

گؤزلريم‌دن ياش آخير

من هايانا بو سئلينن گئديرم

كوچه خالي، كوچه سن‌سيز

آيرليق اوْلدو بيزيم آخريميز

قاپيلار، پنجره‌لر

هر بيري تك تك سوروشورلار:

آي قارا گؤزلو

قارا ساچلي

اينجه بئل، گؤزلري ياشلي

هارا يا لقوز گئديرسن

دئيرم:

داها مَن‌دن ايشيز، اوْلماسين هئچ

بير خيانت

بير يالان سؤز ورمه‌لره

بير يامان بيرده يالان دونياني من گؤرمك اوْچون

اليمه خنجر آليب،

سينه‌سي ني سوكمك اوْچون آختاريرام

 

كلبه خيال

 

بي همزبان

غلامحسين ولايي

در كوير بي همزباني، مرغكي گم گشته بود.

ريگ زار و تشنه بي آب حيات،

بال و پر بشكسته، بهر همزبان،

جستجو مي كرد در آفاق ها.

. . . . . . . .

روح تشنه در كنار دجله ها،

حسرت آن چشمة پاكيزه داشت.

زورقي بشكسته از طوفان غم،

در ميان ورطه و گرداب سخت،

چشم ياري داشت از امواجها.

. . . . . . . .

در چمن آن بركه آب زلال،

همچو مرغي در قفس وامانده بود.

دور از او، تشنه و تنها يكي،

بر خودش لرزان ز باد مهرگان،

تك درختي در ميان دشت ها.

 

 

 

بهاريـه

انزاب خويي

بهار آمد و شد گَهِ شادماني

و نوروز و روزِ باستاني

عروس چمن باز آراست خود را

بپوشيد پيراهنِ پرنياني

گذر كرد باد صبا تا به گلشن

به او بوسه ها داد گل رايگاني

بخنديد گل، وز نشاطِ طبيعت

بشد چهرة ارغوان، ارغواني

بديدار گلها سحرگاه، بلبل

به باغ آمد و كرد شيرين زباني

ز جور زمستان و آفات سرما

قَدِ سرو و شمشاد شد گر، كماني

ز انفاس بادِ بهارن دوباره

شكوهي فكندند چون يارِ جاني

ز لطف خداوند و فيضِ بهاران

جهان يافت از نو صفاي جواني

دلِ سرخ گل خون شد از خارِ در پا

گل زرد را چهره شد زعفراني

كنون كه به هر جا رُخِ گل شكفته

بِگُستر تو هم سفرة شادماني

به سوئي بِنِه قهر و كين و كدورت

ز نو پيشه كن الفت و مهرباني

بود عمر ما هم چو عُمر گل، اندك

كسي نيست در اين جهان جاوداني

بِگاهِ جواني بُكن فكر توشه

كه پيري بُود موسمِ ناتواني

پِيِ هر بهاري خزانيست »انزاب«

خوش آن بهره گيرد از اين زندگاني

 

 

 

سوزگون باخيش

بهرام صاحبدل (هايم)

هر درس اؤخويان عشقيده اوستاد اؤلا بيلمز

هر خؤش دانيشان طوطي قناد اؤلا بيلمز

عشق اهلي چاتار اوج كمالاته گومان سيز

كيم سئوگي يؤلون گئتمسه هئچ زاد اؤلا بيلمز

شيرين كيمي بير سئوگيلي يه اؤلماسا وورغون

كيم يارسا دا داغ اؤ دلي فرهاد اولا بيلمز

اؤز نفسينه كيم تابع اؤلوب برده ليگ ائتسه

نفسين قويوسوندان چيخيب آزاد اؤلا بيلمز

كيم سئوگيلي جانان نازيني چكمسه بيلسين

تك ليكده قالار غصه لي، داماد اؤلا بيلمز

كيم ايسته گينه چاتماق اوچون ائتمسه اقدام

حسرت ده ياشار عمر بؤيي شاد اؤلا بيلمز

حال درسينه، قال اهلي اگر اؤلماسا دارا

افلاطون اولا، مايه ارشاد اؤلا بيلمز

كيم دانسا ديلين يا آناسين سالسا نظردن

غيرتلي آنا يوردونا اولاد اؤلا بيلمز

گون عارضيني سئوسه كيم اؤل نازلي نگارين

جان وئرسه ده اؤز سئوگي سينه ياد اؤلا بيلمز

من بير باخيشا وار يؤخومي ساتديم ازل گون

»بارز« سؤزو تك بير اوجا فرياد اؤلا بيلمز

»سوزگون باخيش ايستر آلا جان اهل نظردن

هر قاشي كمانين گؤزو صياد اولا بيلمز«

آد شرته تؤولانما چاليش آللّها باغلان

آلله آداميندان يوخاري آد اؤلا بيلمز

هايم بو خرابه ورگين سئوگي‌يه تاپشير

ويرانه كؤنول، سئوگي سيز آباد اؤلا بيلمز

 

كلبه خيال

بهاريه

گَل بير گور وار نه‌لر داغدا

عباس حاجي زاده

آچيب گوللر اوخور بولبول صفالي نغمه لر داغدا

يارالديب سرو خوش منظر گوزل بير صحنه لر داغدا

اَسر يلّ لر تاپار داغ جان ساچين سنبل اِئيدر افشان

قورار هنگامه لر قوشلار سالار چوخ فتنه لر داغدا

چكيب باش زيروه لي داغلار سَرَه لرده قالار چوخ قار

اُو قاردان قاينيب هردم بولاخلار چشمه لر داغدا

ايچر سو چشمه دن اولار سوري ايچره قوزي اوينار

گورن عاشق اولار جيران نوايه خوش گلر داغدا

بولود آغلار سو شاقلدار چمن پارلار ياشيل الوان

هوسدن كهليكين اوينار گوزل جيران مه لر داغدا

گلنده عشقه بلدرچين اِئيدر غوغا اولار محشر

قيامت قوپدورار عشقين جهانه بولدورر داغدا

آچيب باشدان باشا الوان گولون عطري توتار دشتي

نگارين وصلينه چاتسين اوچار پروانه لر داغدا

سونالار، دورنالار صف صف چيمر گوللرده قاقلدار

اوخور قمري نوائيله گَل بيرگور وار نه لر داغدا

صداقت ده، كرامت ده، محبت هامّسي داغدا

اؤركلردن كُوچر قالخار كدرلر، غصّه لر داغدا

رياكار و مزّورلر اِئيديب زندان بو دنياني

قاچار خلقين جفاسيندان قالار بيردينجه لر داغدا

چيخاندا داغ داشا »مرغ حق« اولار شيدا و ديوانه

آچار گوز قدرت حقّي تاپار فرزانه لر داغدا

 

 

 

نوروزيه

گلين ائي نازنين جانلار

 بو گون نووروزي سولطاندير

 صفالار سورسون اخوانلار

 بوگون نووروزي سولطاندير

 بوتون مؤمين بوتون ايسلام

 بو گون ائتمك گرك بايرام

 همن سون ساقييه گل جام

 بوگون نووروزي سولطاندير

 علي ـ ييوالمورتضا حئيدر

 جاهاني غرقي نور ائيلر

 بوتون قورت ـ قوش بونو سؤيلر

 بوگون نووروزي سولطاندير

 علي‌نين دوغدوغو گوندور

 بوگون هر گوندن اوستوندور

 همن ساقي قدح دؤندور

 بوگون نووروزي سولطاندير

 

 

 

باياتي

گوزوم قالدي او قاشدا

او كيپريكده او قاشدا

 مجنون تك دلي گويلوم

گزيري داغدا داشدا

من عاشيقم آهيم ديلر

گوز ياشيم آهين ديلر

يار ايله كئچن گونلر

اولايدي آه اينديلر

اغ الما قيزل الما

تاقچايا دوزول الما

بيلسئديم يار گوندريب

ساخلارديم يوز ايل الما

ابي دونون استانا

كحليك گيريب بوستانا

قور خورام ياغيش ياغا

قارا تئل لر ايسلانا

يار قاپيني آچيبدي

 نيه رنگين قاچيبدي

دور گل، بيزيم باخچايا

گور نه گولر آچيبدي؟

 

كلبه خيال

گريه

مفتون اميني

 

پاييز گفت:

»ميوه هاي سرخ«ام، »جنگلهاي رويايي«ام، » شب‌هاي ضيافت « ام

زمستان گفت: چه بگويم؟

* * *

بهار گفت:

نسيم گره‌گشاي‌ام، آفتاب زندگي بخش‌ام، و اين پرگل‌ام

تابستان گفت:

چه بگويم؟

* * *

و شاعر

به جاي همه خاموشان، سخن گفت . . .

 

 

بي حضور دوست

انزاب خويي

 

اي دل چو قصة غمش آغاز مي كني

در سينه، انقلاب نُوي ساز مي كني

اي اشك، تا ز ديده به رخسار مي‌خزي

راز درون سوخته ابراز مي كني

اي آه سينه‌ اين همه سوز نهان ز چيست؟

يا، از چه، داغ تازه به دل باز مي كني

در كوي او نشانه ز مهر و وفا چو نيست

اي مرغ دل ز بهر چه پرواز مي كني

منّت كش توأم همه شبها من، ‌ اي فراق

باري، ز بس به طبع غزلساز مي كني

نازم صفا و لطف تو در اين دَمِ ملال

اي طبع خوش ترانه كه اعجاز مي كني

رفتند همرهان و شدم بي حضور دوست

بشتاب اي اجل چه قدر ناز مي كني

عطر نسيم تُربت حافظ چو مي رسد

»انزاب« ياد خطّه شيراز مي كني

 

تقديم به ساحت حضرت شمس

فريده اباذرلو

 

من با خدا هم خانه ام، مست مي و ميخانه ام

بر آستان روي دوست، همچون پر پروانه ام

گر در ازل آن دلستان، با يك سبوي بي نشان

شوري فكند اندر جهان، من از خم اش شوريده ام

با لعل ميگون لبش، ديوانه گردم هر نفس

چونكه از نگاه نرگس اش با خود خمار آورده ام

با صوفيان سرزندگي، با نوريان نازندگي

با عاشقان ورزندگي، من دلشده وامانده ام

رقص و سماع كردم وداع، از عشق مولا تا لقا

بين سماء و خاكيان، چون آسمان ناليده ام

اي شمس ما، سوداي ما، اي منجي مولاي ما

در روزگار وصل تو، چون گلستان خنديده ام

در شهر خود شور افكني، بر قلب ما نور افكني

ديگر نجويم جنّتي، فخر تو بس كاشانه ام

گر هاتف غيبي سحر، ناگه خبر كرد از سفر

بالين سردم كوي شمس، حتّي القيامت زنده ام

دارم تمنا از خدا، هر گه رسد مه كيميا

گويد به شمس خود، كه من ره را نشانش داده ام

شمس الحق و مولاي ما، نورالنّظر شد بهر ما

از رحمت آرامگه اش، بر شهر خود باليده ام

كلبه خيال

 

اينانانميرام

مجيد جعفرزاده كسياني

باخيشلار يالانچي گولوش لر آجي

باخاندا گوز لره اينانانميرام

ديينده سن منيم باشيمين تاجي

اشيدن سوز لره اينانانميرام

 حياتين يولونا قدم قوياندا

گوروردوم  اينسان لار اينسان سوياندا

بير بيرين آياقين آلتين اوياندا

قالارلي ايز لره اينانانميرام

 تپه ني گورنده دره سانيرام

من بئله دونياني يالان قانيرام

اونودوپ اوزومو گاهدان دانيرام

اينانين  سيز لره  اينانانميرام

 بئله جه وارليقا نئجه اينانيم؟

عشقه اينانار كن اوتونا  يانيم؟

داغ  دره  يالاندير قوي  باري  دانيم

من بئله  دوز لره  اينانانميرام.

 

 

اسماعيل لطفي

بيا برگرديم ، بيا برگرديم

 ريشه در ريشه هستي  ،

بيا برگرديم به سرآغاز ،

به سرآفتاب  دشتها و كوهها ،

به خانه هامان برگرديم،

به چند آهن خفته در سرشت يك آهو،

 به چند سنگ و تاريخ،

بيا برگرديم

ديواره سنگها را بچينيم

و تو :

كه به آتش خيره خواهي بود

از كدام تنور سر برآورم بسوي تو؟

***

اين سرآغاز هبوط من بود...

-(به ابليس بهانه مكن)-

در من حسي به بهانه زمين مي تپيد...

بايد برگردي

بايد برگردم

***

تاريكي ؛

خاك را به خورشيد هديه خواهد داد...!

 

 

الهه حميدي

بايست

انتهاي اين كوچه،چند پله مي‌خورد

 به خواب هاي منبسط و تكراريِ دختري كه باور كنيد من نيستم.!

او كه كوچيد از تمام شعرها

و رفت تا برديواري بياويزد خودش را

در چارچوبي رو به غروب

رو به دريا

بمان...

كه تنها خاطراتم از "تو" يكي،دوتا از

پ

 ل

  ه

   ها

بالا مي روند و

پايين نمي ايند...

حرفي نيست...

 من،نه از خوابهاي دختري كه نمي شناسمش...

نه از غروب..

از عاشق شدن "تو" در كوچه هاي بن بستِ بي انتها ميترسم...

 

كلبه خيال

 لسان خويي

در خرابات مغان مست شرابم كردند

پي آبادي دل خانه خرابم كردند

سال ها تشنه لبِ ساحل وحدت بودم

از عطش جا به دل قلزم آبم كردند

دستخوش مغبچگان را كه به يك زخمة شوق

آگه از زمزمه چنگ و ربابم كردند

روي افروخته و طره اشفته دوست

جان و دل روز و شب اندر تب و تابم كردند

تا شدم دردكش مصطبه پير مغان

جام جان ساغر دل پر مي نابم كردند

 

 قسمت

ع.آيرملو(وفا)

نه عمي دن عمي چئخدي نه دايي دان دايي بيزه

باشدان ديبه حسرت اولدي بو دنيانين پايي بيزه

أوزگه لرين يوخوسونا مَلَك گلر پري گئدر

بيز يوخودا گوره ريك كي يوگوروري آيي بيزه

هر كيمه‌كي‌بئل باغلاديق‌گوردوك‌عجب‌موفت اولموشوق

پوشك آتاندا فلك وئردي بوتون گيجي گايي بيزه

اولدو يازيق اوره كيميز حسرتلرين داوارجيغي

نِي گوز ياشي توكه توكه، اوخشادي آخ وايي بيزه

هانسي ياخشي يولداشينان دوشدوخ باغا چاقالايا

بولوشنده وئردي بوتون داش دگني زايي بيزه

ياي دا بيزيم باغچاميزدا شاخدا ووردي يميشلري

ديرم ديرم قار توكولدي گويدن مرداد آيي بيزه

بو يالانچي روزگارين بيرچه سوزي دوز چيخمادي

اللي مين جور يالان سوزلر سويله دي هر جايي بيزه

ايش كي گلدي روزگارين غم يوكوني داشي ماغا

فلك دئدي اپار گوره ك، چاتدي آغير تايي بيزه

بولاقلارين زمزمه سي قسمت اولدي دوشونمزه

شاققيلداييب سئل اولاندا دؤندي قطور چايي بيزه

هاشا ياخشي يولداشلاردان خورخودكين خيناواسي

ياي ايله دي قيشي بيزه قيش ايله دي يايي بيزه

بيزنن دونيا لجه دوردي ترسه سينه ايشي قوردي

دالبادالا يارا ووردي يوزمين تسبيح سايي بيزه

يالان دنيا يامان وئردي عمرموزي يئله »وفا«

سايا گلمز حسرت اولدي بو دنيانين پايي بيزه

 

 

 اصل خويش

الناز عباسي

تجربه جوان

 

مي بيني توي عمق دريا اين همه زيبايي را؟

حباب ها به سوي بالا در حركت

چرا اينقدر مصمم

چرا بين اين همه گياه ، سبزي، ماهي و سنگ و . . .

فقط حباب ها؟!

براي پيوستن به اصل خويش از همه پيشي مي گيرند

حباب هاي خالي

خالي از نفرت، كينه و زشتي

درونشون پر از عشقي كه ما هر لحظه بر درون خود مي فرستيم

ما در عشق غوطه وريم

كه قدرت وصل به آن را نداريم

حباب ها براي رسيدن به آزادي و عشق فناناپذير

خود جان فشاني مي كنند

پس بياييد ماهم خود را از هر پليدي و زشتي پاك سازيم

با هر دم و بازدم عشق را تجربه كنيم

كلبه خيال

 

آرزو

ع.آيرملو(وفا)

خواهـم آنگونه بپيچد به بر و دوش تو دستم

كـــه تـــــو پــندار كني ساقة نيلوفر مستم

كاش آنگونه پريشان كنم آن زلـف سيه را

كـه به آيينه دو صد شكوه كند شانه ز دستم

تو چنان مست شوي تا كه نداني كه هستي

و مــن آنـــگونه كه باور نكنم با كه نشستم

اول آرام ببوســــم ز دو چشمان سيـــاهت

بعد آهسته بگويم كه ز هجرت چه شكستم

سپس آزرده بپرسم ز كمند ســــــر زلفت

چه خبر داري از آن دل كه به پابوس تو بستم

با تو گويم كه چه ها ديده ام از روز جدايي

وه چه شـبها كه سحر آمد و من ديده نبستم

گاه چون باد به اميد تو هر سوي دويـــــدم

تــا نشــــانــي ز تو جويم سر هر راه نشستم

تو همان دلبر دُردانة من هســـــتي و بودي

من همان عاشق بيچارة تو، بودم و هستم

صد بهار آيد اگر، جز تو گلي هيچ نبـــــويم

صــــد خدا باشد اگر جز تو خدايي نپرستم

رشته مهر و وفا را تو گسســـتي تو رميـدي

مــن به چشمت قسم اما نه رميدم نه گسستم

پس مگو رسم وفا را نشكستي، نه، شكستي

مـــن بـه چشمت قسم اما نشكستم نشكستم

 

 

مشكل گشا

بهرام صاحبدل (هايم)

كــو چـــاره گــري تا گــره از كار گشايد

زنـجير و غل از گردن افكار گشايد

در دام بلا مــرغ دلــــــم مانده گرفـــتـــار

كــــي سلسله از پاي گرفتار گشايد

بـــــس خســـته ازين گــردش ايّام و ملولم

سـاقي وش من كو دل غمبار گشايد

در كرب و بلا تشــنه لبان ديـــــده به راهند

سقّــــــاي حرم راه به جوبار گشايد

هر جا كه روم بسته در وصــــل و اميـــــدم

ايــن در مگر آن حيدر كرّار گشايد

آن فاتــــح خيـــبر كه بود معجزه كـــارش

گــر لطف كند مشكل بسيار گشايد

من مســــت خراباتيم آن شاهــــد قــدسي

از روي كـــرم خـــانة خمّار گشايد

ما خــــانه به دوشـــــان جهان گذرانيـــــم

تـــا كي ز كرم شه در دربار گشايد

گر پرده بگيــــري تو از آن طلعت زيــــــبا

ذّمي ز ميـــــان حلـــقة زنّار گشايد

»هايم« منشين يك نفس از پاي و همي رو

تا گــلخن غم روي به گلزار گشايد

 

 

 

جانيم اللّهيم

عبدالمقصود جبلي

تجربه جوان

پــنــاهلارين پـــنــاهي، يـــوخدور توانيم الله

اولـــدور مـــني بــوگونـــده يوخدور قراريم الله

چــــوخ يارالار وروللار بو سينيق قلبيمه الله

درديـــمله نيــســگيليم وار ســولدوم نيگاريم الله

الله يانير اوره ييم آه آه چكيـر بو قـــوشــــلار

داغـــلار تلاطـــوم ائيــليـــر درديــمله زاريم الله

يانديم اوتا بويانديم يوخ درديمين ميـــثـــالي

چــــون آغـــلاشــــار گئـجه لر احوال نازيم الله

گوللر آچيب سولوبدي من دا سارالميشام هم

چــــون درديــمين يـــاراسي يوخدور ميثاليم الله

ســـن بيــر خبر ورردون قوشلار نوايه گلسون

چـــون يـــاريم آدّي بيرده ن اُولدور بوجانيم الله

الله رئوفا رحم ائيله آغلار گوزي يــورولـــدي

عرشين صـــداسي گــلدي اي پادشاهيم الله

كلبه خيال

 

 

مفتون اميني

زيبائي آفتاب

           در نور خيره كننده آن گم شده بود

                                            و زيبائي تو

                                                              در مهرباني است

***

پيش از آنكه ماه شب را برگزينم

           يا گل صبح را

                             چه شد

              كه غبار سفيدي افق را فرا گرفت

                                                   و سايه سردي روي تو را

***

پس بدان ساعت بود

       كه تو و آفتاب، هر دو زيبا شديد

                      او، در آسمان، براي خدا

                                                     تو، در زميني، براي من

 

 

 

جنون عشق

سيد محمدحسن ناصحي (خوئي)

رفتـم ز كوي يار، به بينم چــه مي شود

حـــال دل نــزار، به بينم چه مي شـــود

عمري بشهر عشق غريبي كشــيــده ام

چندي در اين ديار، به بينم چه مي شود

افتاده كار اين دل وامانده، با رقيب

زيـــــن نابكار، كار به بينم چه مي شود

يادم نكرده روزي و يادش كنــم هنوز

روزي هـــــزار بار، به بينم چه مي شود

روزم ز دست چشم سياهان، شياه شد

از دســـت روزگار، به بينم چه مي شود

ساقي فداي چشم تو، ما را خمار كشت

برخيــــز و مي بيار، به بينم چه مي شود

با ناله كار عشق بســـامان نمي رســــد

اي ديـده خون ببار، به بينم چه مي شود

تا توتياي ديده كنم خاك راه دوسـت

هستـــــم در انتظار، به بينم چه مي شود

ياران طريق عافيت و ما طريق عــــشق

كرديـــــــم اختيار، به بينم چه مي شود

هر جا كه بوده ام سخن از عشق گفته ام

پنـــــهان و آشكار، به بينم چه مي شود

ديگر نمانده طاقتم اي غم، خـــــدايرا

دست از دلم بدار، به بينم چه مي شود

عشق و خرد بجان هم افتاده اند سـخت

پـــايــــان كار زار، به بينم چه مي شود

واعظ مكن ملامت»ناصح« براي عشق

او را بـخود گذار، به بينم چه مــي شود

 

 

 

قرباني

هوشنگ رحيمي

اي ماه جـبين ، روي چو ماه تو، مرا كشت

آن گــردش چشـــمان سياه تو مرا كشت

در شهر شما عشق مگر جرم و گناه است؟

اين كشتن بي جرم و گناه تو، مرا كشت!

پاســور زدي، خال تو از مـــــن دل بــرد

بـــا ســـورِ تو لكّاته و شاه تو، مرا كشت

در روز جزا از تو روم گــــــر به شكايت،

كـــو شاهد عيني كه نگاه تو مرا كشت؟

با شال و كله، جانب صحـــرا چو گرفتي،

آن روسـري و شال و كلاه تو مرا كشت!

اي كــاش مرا نيز به نخجير بخـــواندي...

شــايد كه قضا، بر سر راه تو مرا كشت؟!

دزدانه به حالم نظري كــردي و رفتـــــي

آن مــــرحــمت گاه به گاه تو مرا كشت

با سنگ صبــورم، غم دل تا بشــــمــردم

گفـــتــــا كه نگو! ناله و آه تو مرا كشت

از هيچ ننالم، نه ز ابــرو نه ز مـــــژگـــان،

آن گــــردش چشمان سياه تو مرا كشت

كلبه خيال

عاشورا

زنده ياد: حاج شيخ حسن بصيري

به عاشورا قيام حقّ و باطل

تجلّي كرده اندر حدّ كامل

ببين باطل چه شد ناحقّ كجا رفت

ولي حقّ را چه شأن و رتبه حاصل

*  *  *

به عاشورا قيام خون و شمشير

دو نيروي حقّ و ناحقّ درگير

ببين خون شهيد راه حقّ را

چگونه شمع باطل كرده شبگير

*  *  *

به عاشورا دل از غم آب گرديد

دل جنّ و ملك بي تاب گرديد

شكسته كشتي آل پيمبر(ص)

دچار ورطه گرداب گرديد

*  *  *

به عاشورا جلال حقّ هويداست

كمال بندگي بر حقّ پيداست

حسين(ع) آن سرور آزادگان بود

كه از عشق الهي همچو شيداست

*  *  *

به عاشورا حقيقت آشكار است

حقيقت در جهان غير از شعار است

حسين بن علي(ع) دلبند زهرا

به تن صدگونه زخم بيشمار است

*  *  *

به عاشورا كمال عشق پيداست

به عشق ذات حقّ جمعي چو شيداست

حسين بن علي(ع) بي دست و بي سر

فتاده غرق خون در سطح بيداست

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

به عاشورا سراسر شور بودي

هزاران موسئي در طور بودي

هزاران چون مسيح اندر ره عشق

به حيرت زان جمال نور بودي

*  *  *

به عاشورا قيامت قائم آمد

يزيد بد به دنيا حاكم آمد

عدالت رفت و حقّ و اهل حقّ خوار

قيام از بهر دفع ظالم آمد

*  *  *

به عاشورا قيامت گو كه برپاست

حقيقت از ميان يك دفعه برخاست

حسين(ع) از بهر دفع ظلم و بيداد

چوكوهي سخت و ثابت نيك برجاست

*  *  *

به عاشورا قيامت را تو بنگر

نبوده مثل آن يك روز ديگر

حقّ و باطل هميشه روبرو بود

ولي هر يك نشست آندم به سنگر

*  *  *

به عاشورا غم دل بي حساب است

زمين و آسمان در اضطراب است

ملك مبهوت و انس و جنّ حيران

كه هستي سر به سر در پيچ و تابست

*  *  *

به عاشورا سرشك غم روان شد

ز دود آه مهر و مه نهان شد

حسين فاطمه(س) مقتول گرديد

همه ماتمكده ملك جهان شد

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

به عاشورا دل از غم داغدار است

كه حقّ مظلوم و ظالم كامگار است

ولي حقّ زنده و جاويد گرديد

كنون باطل همه در قعر نار است

*  *  *

به عاشورا چه سودا با خدا بود

حسين فاطمه(س) اينره بپيمود

دل و جان در ره معشوق داده

به عهد خويش بر كوي وفا بود

*  *  *

به عاشورا خدا را بندگي بود

كه مردن راه حقّ خود زندگي بود

به جز راه خدا راهي نبوده

اگر پيدا شود شرمندگي بود

*  *  *

به عاشورا گل و گلشن به پا شد

بني هاشم به راه حقّ فنا شد

حسين بن علي(ع) سبط پيمبر(ص)

به دفع شر از قرآن به پا شد

*  *  *

به عاشورا گلستان شرح دارد

دگر بلبل به گلشن مي نخواند

هوا تيره فضا پر درد و محنت

دل ار سنگي بود طاقت نيارد

*  *  *

به عاشورا كسوف شمس تابان

خسوف اندر قمر گشته نمايان

زمين و آسمان در آه و افغان

حسين فاطمه(س) شد تير باران

كلبه خيال

 

دولاب دهر

غلامحسين ولائي

مرور دهر بسايد چو سنگ خارا را

تو مغتنم بشمار اين دو لحظه را، يارا

نگاه كردم و ديدم امور پنهان را

حكايت ازل و كاينات و انسان را

بزير پرتو خورشيد، چيز تازه نبود

هر آنچه بود، ببودست و باز خواهد بود

چو ذرّه پر بشود، قطره افتد آخر كار

چو قطره پر بشود، خانه ريزد آن ناچار

سبو شكسته شود عاقبت سرچشمه

گسسته مي شود آخر لباس را تكمه

بيفتد از سر انگشت ساقي سرمست

بلور ساغر گلگون، چو بايدش به شكست

ز چنگ پاره شود سيم نغمه گر روزي

نه چنگ ماند و نغمه، نه آه جانسوزي

به خاك تيره بلورين بدن شود مستور

هوس رود ز سر و آرزو شود مهجور

وصال خسرو و شيرين و حسرت فرهاد

ز كوه پرس كه گويد، زمانه داد بباد

گسيخته شود او تار و خون شود دَلَمه

چه تا جور چه گدا يا كه محسن و ظلمه

نه آفتاب دهد نور، نه شود مهتاب

ستاره تيره شود بهر آنكه رفته بخواب

بزير خاك رود آنكه آمده از خاك

نگارخانه چيني دوباره گردد پاك

گسيخته چو شود سيم نقره فام رباب

رسد به نقطه پايان، داستان كتاب

دوباره باز همان داستان آغاز است

حكايت لب شيرين و چشم غمّاز است

حكايت جم و دارا زنو شود آغاز

بصورتي دگر آيد غبار خاك اياز

بسا كه لاله شود خاك ليلي و مجنون

كه داغ بر دل و بر چشم چشمة از خون

حديث تازه نباشد حكايت اضداد

ضرورت است چنين گردشي به كون و فساد

خسرو رود چو در آغوش تنگ خاك »اورين«

به يمن بخت برآيد به طالع پروين

 

بازي نقاشي

اسماعيل لطفي

روي بوم ساده تعبير يك بازي،

خط خورد تمام خط خطي‌هاي كودكانه نقاشي را،

اولين سفر رنگ،

آخرين نفس دست،

كودكانه كدام تصوير را گريسته بود

در جشن مبهم ترين تولد تبسم‌هاي بي خبري

كه زرديش را چون آينه،

بر آفتاب نقاشي پاشيده بود...

ـ اي نقاش آبستن اين طرح بزرگ،

مرا در تمام زردهاي معاصر

جا گذاشته اي...!

كلبه خيال

 

چـه شـد؟!

سيدمحمدحسن ناصحي (خوئي)

گاهــي از من، با پيامي، يـاد مي كردي چه شـد؟

خـاطر غمديــده اي را، شـاد مي كردي چه شد؟

گر چـــه بيداد فـــراوان داشـتـــي، امــا گـــهي

بـــر خــطا يا بر تغــافل، داد مي كردي، چه شد؟

تا ببينـــم ســيـــــرتر، دور از نــگاه ايــن و آن

جــلوه هــا با آن قد شمشاد مي كردي، چه شد؟

جز دل من جمله دلها را ز بنــــد زلف خويـــش

چون كبوتر يك‌به‌يك آزاد مي كردي، چه شد؟

تا كه مي ديدي ز پا افتــاده در كـــــوي عشــــق

مــي گرفتــي دستم و امداد مي كردي، چه شد؟

خانة دل را كه ويـــران كرده بــودي از فـــــراق

در شبي با وصل خويش آباد مي كردي چه شد؟

تا نــگردد خار ره، بيـــن مـــن و بـــين رقيـــب:

خـــود بنــاي الفتــــي، بنياد مي كردي، چه شد؟

جان كني ها مي‌كنم در عشق و مي‌گويم بخويش

آن ملامت ها كه بـــر فرهاد مي كردي، چه شد؟

ديدم ايدل، باز هم دنبال آن شــــوخــي هنــــوز

آن هــمه كز دست او فرياد مي كردي، چه شد؟

ناصحا چندي است خاموشي، خدا را راست گو

در غـزل گاهي كه آن بيداد مي كردي، چه شد؟

 

 

 

زيبائي جمال محبت

انزاب خوئي

در جــام دهر جز غــم و درد و شرنگ نيست

مـــا را در ايـــن مقــام هــواي درنگ نيست

دريـــا دليــــم و بـا خــطر مــــوج آشـــنــا

اســتــــخر و بركه جــاي شناي نهنگ نيست

چون ذره چرخ خورده به خورشيد مي رسيم

جـــا بهر دل در اين قـــفس سينه تنگ نيست

انســان ز خـــويـــشـــتن به بلا هــست مبتلا

بــــود و نبــــــود آيـــنه از غير سنگ نيست

عهديــست بيـــن ما و تو بر پايـــــــة وفـــــا

پــــــابند عهد خويـــش نبودن قشنگ نيست

دلبر چو باوفاست، نكو روي و دلـــربــاست

زيــــــبائي جـــمال محــــبت به رنگ نيست

در وادي جــــنون پــي گمـــــگشــته آرزو

رفـــــــتن بــه سر ببـايد و با پاي لنگ نيست

در راه وصل دوســت كه آرام جان از اوست

بي نام و بي نشان شدن »انزاب« ننگ نيست

 

 

 

يا امام رضا(ع)

چنگيز سربلند (پولاد اوغلي)

گلميـــشم قـــوناق آل سلاميمي يا امام رضا(ع)

من سنه قوربان آل بو جانيمي يا امام رضا(ع)

هـر گــئجه گــوندوز آديني آقا ذكريم ايله ديم

شــــفاعت ائله سن بو ذاكري يا امام رضا(ع)

آهـــو دگــيلم آهــليام آقــا، ضــــامــن آهـــو

ضـــمانت ايله سن بو آهليني يا امام رضا(ع)

من بير يوخسولام سن كرامتين ســـولطانــي آقـا

ايــــله بـــي نيــاز من بينواني يا امام رضا(ع)

كونلوم ايستيير گوئرچين اولوم باشـــيــوا دونوم

هي قـاناد چاليم گزيم حرمي يا امام رضا(ع)

يوخدور قاناديم اوچا بولموره م چوخلي عاجزه م

گـــل علاج ايـله من عاجزي يا امام رضا(ع)

گوز ياشـيم دنيز طوفاندير آهيـــم غـــرق بلايام

يا پيش اليمده ن دونده ر بلاني يا امام رضا(ع)

سيـــزده ن آيريليب دئيه بولــموره م الــوداع آقا

الســـلام عليك آل سلاميمي يا امام رضا(ع)

كلبه خيال

 آه آتشين

مظهر خويي

 

بــا خــــداجــويان بي حاصل، بتا تا كــي نشـــيــنم

ســـاعتـــي بنــشــين خــدا را، تا خدا را در تو بينم

آسمان نازد به ماه خـــويشــتن غــافل كه هر شـــب

تا ســـحر مـــن خــفتـه با يك آسمان مه در زمينم!

زير لب گــويد به هنگام نگـــه كــردن به عـــاشــق

عـشــــوه ها بايـــد خريد از نـــرگـس سحرآفرينم

اي كه گفتي: »سست عهدي، ديگري بر من گزيني

كـــي تـــوانم ديــگري جــانا به جان خود گزينم؟

آن كــمــان ابرو غـــزال، اندر كمند كـــس نيـــفتد

مــــن بديـــن انديــشه، اي صياد عمري در كمينم!

گــاه گــاهــــي با نگاهــــي گر نــــوازي دور نبود

مستحقم، چون تو صاحب خرمني، من خوشه چينم

اي نسيم كوي جانــــــــان بــر ســر خاكم گذر كن

آب چـــشـــم اشـــكبـــارم بيـــن و آه آتشــينـــم

اين سـرود نغــز گر بر تربــت سعـــدي بـــخـــواني

ســـــر درآرد از درون خــــــاك بــهــر آفـــرينم

آستيــــن مر شيــخ را خشك است و، دامن رند را تر

مــظـــهرا مـــن عــور سـرمستم، ملول از آن و اينم

 

  

گريه

مفتون اميني

 

آب مي گفتي

             دريا مي ديدم

                    سنگ مي گفتي

                               كوه مي ديدم

                                          برگ مي گفتي

                                                           جنگل مي ديدم

آه!

          همه را يكجا بگو

                             چه مي بينم؟

ـ سنگ خزه بسته اي

                   و گلابه اي

وَه، چه خوش آراستي ديروز

                         و چه بد پيراستي امروز

                                                 دست مريزاد اي عشق!...

 

 

 

تنها گريستم

هوشنگ رحيمي

 

دوشينه در فراق تو از غم گريـــستم

از شـــام تــا به بام، دمـــادم گريستم

ديوانه وار، شام غريـــــبانه داشـــتم

در حـســرت نگاه تو، ماندم گريستم

غافل دمي ز عطر خيالت نبــــوده ام

رؤيـا شد آن حكايت مبهم، گريستم

رفتي سفر كه داغ دلم تازه تر كني؟

تنـــها شدم، به خانه نشستم، گريستم

افسردگي به حد نهايت رسيــده بود

بـــگريــختم ز عالم و آدم، گريستم

من الفتي به لعل لبت داشتم، دريــغ!

ديدم چو نيست جام شرابم، گريستم

كلبه خيال

 

گله

ع.آيرملو (وفا)

ديــده ام در غــم تو خونبارست

هـــمه شب تا به سحر بيدارست

چشم بيمار تو درمان شد و خفت

دل مـــــــن باز همان بيمارست

گر تو را ميل سخن با من نيســت

گلــــه ها از تـــو مرا بسيارست

كز تـو با آنهـــمه زيبــايــــي ها

آنــــــــچه ما را برسد آزارست

آه از آن طـــره تــــاتـــــاري تو

كــــه به تردستي صد طرّارست

رفتي و هيچ نگــــفتي چه كـــند

آنكه بي روي تو كارش زارست

عهد كردم نكنم يــاد از تــــــــو

گر چه اين كار بسي دشوارست

گر چكد خون دل از چشـم وفا

همه اش كار تو شيرين كارست

 

 

 

حبيب حسن نژاد

گفتم اي يار بهار آمد و شـــــور انگيزم

بي تو اما چه بهاري؟ كه پر از پايــــيزم

زير سقفي كه تو را ـ آه ـ تو را كم دارد

از غم دايـــــره عجـــــز و عـــــزا لبريزم

در پس جام نهان مي شوم و مي يـابد

مي درد غم جگرم را،به كجا بگــــريزم؟

آه، شن هاي روان كـــوه فروريخته اند

ياري ام كن كه غريــبانه فرو مي ريزم...

?آن كه مانند شب زلـــزله ويــــرانم كرد

كـــاش بازآيــد و با ياري او بــرخيـــــزم

 

 

مرد و دريا

اسماعيل لطفي

خسته اي! آئينه را برگردان،

وكسي كه چكمه داشت، خسته بود

و قايق خاكستري از نان،

و قايق خسته بود،

مرد با دريا روئيده بود،

* * *

برگشت،

* * *

كسي دستهايش گم نشد...

كسي چشمهايش گم نشد...

هميشه رفته بود انگار وقتي، مي آمد

هميشه آغاز نان بود وقتي، تشنه مي شد

هميشه آب را مي فهميد وقتي، گرسنه مي شد

برگشت!

خانه هيچكسي روشن نيست!

خش خش پياده رو...

نگاهش لكنت گندم داشت

و درختي كه جغد ديوار به ديوار آنرا

مي چيد،

پياده رو تنها،

انگار به رستگاري هيچ پياده روئي نخواهد رسيد

ذهن شهر بي رنگ بي رنگ،

* * *

برگشت!

×

ساحل رنگ بهت ماهي داشت

باران مي آمد يا نه

دريا، بوي نم رنگ نقاشي اش را بلعيده بود

و كسي كه چكمه داشت چون غبار...

و كسي كه خسته بود،

شبيه سايه اي مي رفت،

مردم، شهر،چشم: نفرين! نفرين!

دريا قصه او بود:

مرد سرسپرده به امواج!

كلبه خيال

 

خلوتكدة ناز

محمد آقاسي (دانش خويي)

ميــروم بــاز به خــلوتــكده نـــاز هنـــوز

مــي‌كنــد دل به لــب بـام تو پرواز هنوز

رفتي و عهد شـكستي من ديـــوانــة خــام

مــانده ام ديده به در گوش به آواز هنوز

دارم امـــيد دل مردة مـــن جـــان گيـــرد

هست در چشم سيه مست تو اعجاز هنوز

خانه اي از غم عشق تــو نديـــدم خـــالي

هــستـي اي آفت جان خانه برانداز هنوز

شب تاريـك فرو مرد گل صبــح دمــيــد

بــا خـيــال تــو بود ديـدة مــن بـاز هنوز

خادم ميــكدة عــشقـــم و يعنــي اي مــاه

هســـتـم از دولت عشق تو سرافراز هنوز

بزن اي مطرب عشــاق كه مــن ميـشـــنوم

ســـوز و ســـاز دلــم از زمزمة ساز هنوز

دل و جاني است مرا، در همه عالم »دانش«

تا چه خــواهد ز من آن لعبت طناز هنوز

 

 

 

آهوي رم كرده

سيدمحمدحسن ناصحي (خوئي)

آنكه شــهري را بــهم زد، يار زيبــاي كه بود؟

شــهـــر پــرغــوغا ز غــوغـاي تماشاي كه بود؟

آن بت شــيرين لب شور آفرين عــشـوه جوي

نـــاز پرورد كداميـــن شــهر و مـأواي كه بـود؟

كس نگفت از آنهمه مردم كه آن وحشي غزال

آهــوي رم كــرده از هامون و صـحراي كه بود؟

خلق را با يك نظر، يكباره مجـنون كرد و رفت

او خود اما، كس نگفت آنجا، كه ليلاي كه بود؟

بر مشــام جـان كه عطر سنــبل تــر مي رســيد

بــوي مســتي بخــش زلــف عنبرآساي كه بود؟

آن نـگه كـز هر غريب و آشـــنــا مي بــرد دل

از دو چــشــم فتـنه خيز مست و شهلاي كه بود؟

اهل شهري هر يكي افتاده در يك گوشه مست

سخــت حيـرانم كه اين مستي ز صهباي كه بود؟

ديشب ايندل يكنفس هم، رنگ راحت را نديد

يــارب او تا صبــحـگاهان راحت افزاي كه بود؟

آنكه جمعي را ميان آتش حســرت بــسوخت

خـــود ميــان آتـش عــشــق و تـمـنّاي كه بود؟

»ناصح« بيچاره را دانــم كه درد عــشـق كُــشت

بـــر ســرش اما نــمي دانم كه ســوداي كه بود؟

 

 

 

اولمايان يئرده

حسين عباس دوست

يازيلماز عشقيدن بير آن، دوز ايلقار اولــمايــان يئرده

عبث دير سوز دئمك اي گول، گوزل يار اولمايان يئرده

بو بير رسم طبيعتدور، سوسار بولبول ديلين آچــمــاز

دانــشمـاز هئچ ديله، گلمز چمن زار اولمايان يئرده

اورگيم دوزدي باغلانميش، عجب ديوانه دير كونلوم

وفـــاســـيــزدان وفــا اومما، وفادار اولمويان يئرده

گورن سويلور ندن بيله هميشه غملي سـن دوســتــوم

نجور روحوم صفا تاپسين، كامان تار اولمايان يئرده

حسين بسدير يغشدير داي قلــم له دفــتري گيــزلــت

سـوز آچما بير داها، شعردن خريدار اولمويان يئرده

كلبه خيال

 

آرام خلوت

زنده ياد منصور ديبا

خون مي خورم، جان مي كَنَم، وه زندگاني را ببين

خم شد نهال قامتم، به به، جواني را ببين

هر شب فغان و اشك و غم، تا صبح مهمان منند

اي گُل تو هم يك شب بيا، اين ميهماني را ببين

از دست تو در آتشم، بار غمت را مي كِشم

آن سست مهري را نگر، اين سخت جاني را ببين

سر در گريبان غمت، چشم اميدم كور شد

اي تالي يوسف بيا، يعقوب ثاني را ببين

مي رفتي اما اشك غم، نگذاشت بينم روي تو

بر پايت از چشمم بيا، گوهرفشاني را ببين

زين همرهان »ديبا« تو را يك همزبان پيدا نشد

رو كن به خلوت لذت بي همزباني را ببين

 

 

بمناسبت يادوارة بزرگداشت شمس و مولوي در شهرستان خوي آبانماه1386

انزاب خوئي

تابنده باد شمس درخشان مولوي

پاينده بايد مكتب عرفان مولوي

صدها خزان برآيد و صد قرن نو بهار

تا حشر خرم است گلستان مولوي

گوهرشناس دهر هلاگرم جستجوست

بس گنج ها نهفته به ديوان مولوي

پوشيده رازهاست به ابيات مثنوي

پاشيده از دهان دُر افشان مولوي

صدها مفسّرند چو »علامه جعفري«(ره)

هر يك به نوبة سلسله جنبان مولوي

بشنو ز ني حكايت جانسوز عشق يار

داري اگر گذر به نيستان مولوي

بشنو ز ني نواي انا الحق بگوش هوش

تا پي بري به ساحت ايمان مولوي

دلهاي عارفان بيابان شرق و غرب

هستند در قلمرو سلطان مولوي

بشنو ز ني حقيقت اسرار عشق را

بنگر عيار سنجش ميزان مولوي

جمعي به شهر خوي به صفاي مزار شمس

هستند ميهمان فراخوان مولوي

انزاب كيست؟ خادم دربار عاشقان

انزاب كيست؟ ريزه خور خوان مولوي

كلبه خيال

سيد محمد حسن ناصحي خوئي

ديريــست يار ديـگــــر، با ما نمــي نشيـــند

با ما دگــر نهــان و پيــدا، نمـي نشـيند

روز و شــب فـــراوان، بـا مــا نشــــسته امــا

تا كـرده عشـق ما را، رسـوا نمـي نشيند

از ايـن و آن شنيــدم، كان شــوخ ديـده با ما

از بيــم حـرف مـردم،گـويا نمي نشيند

مبـهوت مانده دل هم، از يك چنين نشــستي

امـروز مي نشــيـند، فــردا نمــي نشيند

با او چـگــونه گويــم، از درد و داغ هـجران

با مـن كه خود زمانــي،تنها نمي نشيند

كس در ميان خوبان، همتاي يار ما نيست

در دل بجــاي او هـم همــتا نمي نشيند

عمــري بلابـه گفـــتم از عاشقــي حذر كن

حرفي بگوش اين دل، اصلاً نمي نشيند

آن شــوخ نوش لب را، امشــب بيـاري مــي

تا خـانه ام كشـــاندم، امّا نـمـي نشــيند

كيــن رقـيـب در دل، با مـــهــر او نگنـــجد

ديـو و فـرشــته باهم، يكـجا نمي نشيند

برخاست تا ز محـفل، غوغا ز جمع برخاست

ننـشيـند ار دوباره، غــوغـا نمي نشيــند

گويند دور بنشين از هر چه عشق و سوداست

مـــن دور مي نشيـنم، غوغا نمي نشيند

در راه عشــق » ناصح«  پــرواي جــان ندارد

سر مي‌دهد در اين ره از پاي نمي‌نشيند

 

 

چهار رباعي

 از :

حبيب حسن نژاد

 

1

از كار زمانه مات ماندم ،

يك راست

 افزود به من هر آن چه خود خو است ؛

                                                وَ

                                                   كاست :

من لال كه بودم ، از دهانم پُر كرد ،

وقتي كه پُر از دهان شدم ،

                              لالم خواست !

 

2

                         به : درويش ِ ترم چهارم

 

باور كن اگر به زخم ، بارت بزنند

در دهر به جُرمِ عشق ، جارت بزنند

حلاّج نمي شوي ؛

                     اگر هر روزِ ــ

صد سالِ تمام را به دارت بزنند !

 

3

   وقتي به غريبه مي رسي ، مي خوانم :

تا كي خبرِ هندسه ي اقليدس

 هِي در بدر ِ هندسه ي اقليدس

 قانونِ دو تا خطِّ مُوازي كشك است ،

 گورِ پدرِ هندسه ي اقليدس .

 

4

به هميشه دوست : شهريار گلواني

از عشق بپرس ، عقل انساني

                                             چـه

مي داند از رموز پنهاني ؛ چـه ؟

صد سال سياه هم گره نگشايد

از فلسفة زندگي ما ، نيچـه !

كلبه خيال

 

در سينه دارد شهر ما شمس و قمر را

عباس حاجي زاده

ناگـه نگــار نازنــيـن از در بــرآمـــد

بر اهـل مجلـس زد شرر شوري برآمد

افتـاد يكـدم غلغـله در كـوي و بـرزن

از آسمــان شـهر خوي يك اختر آمد

يارب نگهدار اين مهندس‌حيدري1 را

از بهــر اثبـات حــق او كاوشـگر آمد

باطل نمـود او فـرض هاي ياوه گويان

حيـــدر صفـت از بهـر فتـح خيبر آمد

در سينه دارد شـهر ما شمـس و قمر را

اينــك مراد مــولوي چون گوهر آمد

اينـك سپيـده سـر زده اي هوشـياران

از خـاك زرخيزش برون كان زر آمد

مطرب‌بزن باچنگ‌ودف كن‌پايكوبي

ساقــي مــيان اهـل دل با ســاغـر آمد

يارب عـطا كــن عمـر بر پيـران نستوه

بر مـا مـوحـد2 با رياحـي3 سـرور آمـد

اين عالمان عيسي دم و موسي كلامند

شيوا قلم شيرين سخن چون شكّر آمد

دادند رونقي شهر ما را اين دو عـارف

تا اوج گــيرد نام خـوي بـال و پر آمد

بر (مـرغ حق) آمـد ندا از هاتف غيب

اي مـرغ عاشق پيـشه اين غصه سرآمد

توضيح:

1ـ مهندس حيدري سرپرست باستان شناسان و كاوشگران كه طي حفاري هاي چند مرحله از محوطه مزار شمس بعمل آوردند به خيلي از مسائل كه تابحال به مردم ايران و جهان پوشيده بود پايان دادند. الحق يك انسان والا و خوش قلب هستند.

2ـ دكتر محمدعلي موحد مورخ نامي و شمس شناس تبريزي كه يكي از گنجينه هاي گرانقدر ايران زمين هستند در شناساندن خوي بعنوان مدفن حقيقي شمس نقش بسزائي داشتند. خداوند عمر باعزت و پربركت عطا فرمايد.

3ـ دكتر محمدامين رياحي خوئي از مورخان بنام و شناخته شده در جهان مي باشند كه طي مقالات متعدد از قرن هشتم تا بحال ادعاي وجود مدفن شمس در خوي را كه آن زمان مهد اسلام و فرهنگ و علم بود به اثبات رساندند.

 

 

شمس ما، شمس جهان

دكتر حسن دهقان

پرســشي دارم ز يـاران، شمــس كيـست؟

مــولــوي را جــز غمــش، تيـمـار نيـست!

جان مرواريدشمس ومولوي وي را صدف

زير و رو كرده جهان و گفته ما را لاتخف!

مـولـوي عاشــق شده، چــون شمــــس را

زيــــن گـــــهـــــــر، پيـــدا نموده رمز را

گر شكــــفـتي اين صــدف بُردي تو جان

شمـــس ما، شمــس جهـــان باشــد، بدان

آب و آتـــش، هــــر دو او را ســر بِـــراه

پــيـــش او، دنــيــا نـمــايـــد پــــرّ كـــاه

غمزه چشــمي زد و مولا چنان ديوانه شد!

محــرم اســرار ديـد و گــرد او  پروانه شد

بلبلي شيدا شده، گفت هر چه بوده گفتني!

ماه شده از پرتوش، يارب عجب بشكفتني!

آنچـــه بنمـــودش، ز چشـــم ما، فـراست

مـــولــوي ديــدش كه آيت ، از خداست!

بركشيــم ار پـــرده از رخ، شــمـــــس را

از محــــــبت كـــرده پـيــــدا، رمـــــز را

در سخـــن هـرگــز نگنـــــجد، شمس ما

چشــــــــم اميــــدم نرنجــــد، شمــس ما

خوي نشـــان از شمــس دارد، شمـس دل

مـرحــبـا وي را كه شــــد مــا را سِـــجِل!

اي جــهـــانـــداران، بـــراه آريــــــد دل

كشـــتي انـســان شكــست و مانــده گِــل

باز بنـــــمائـيــــد ما را شـــــمـــــس دل

تــا بــــرون آريــــم انســـــان را ز گِـــل

مــــن، ســــخــن كوته، توانم بيش نيست

باز مــي پرسم كه يـاران، شمــس كيست؟

كلبه خيال

 

قسمت

سيد محمدحسن ناصحي (خوئي)

 

اگـر چه قسـمت من از تو، جـز جفاي تو نيـست

هنـوز نيــز در اين دل كــس بجــاي تـو نيـست

چــه آفتــي تــو، نــدانــم، كـه هـر كـجا رفتـم

كســي نيـافتـم آنــجا كـه مبتــلاي تــو نيـست

بــلاي عشــق تــرا مــي خــرم بجــان زآنـــرو

كـه هيـچ عافيتــي بهتــر از بـــلاي تــو نيــست

بيـــا و كـم كـم ازيـن كـار دلبــــري كـم كـن

عـزيـز مـن دل شهــري همــه بــراي تـو نيـست

نمــــاز رفتـــه تــــوانـم قضــــا كنــــم روزي

خداي‌را تـو مــرو فــرصت قضــاي تـو نيــست

مـلامــــت مــن درد آشنـــا كنــــد در شـــهر

هر آن كسي كه خود اي عشق آشناي تو نيست

طبيــب عشـــق خيــال مـــرا چـه راحـت كـرد

دمـي كـه گفـت بـرو در جهـان دواي تو نيست

تـو خـود بسـوي فنــا مـي روي ز جـادة عشــق

وگــرنه هيچــكس اي دل پـي فنـاي تـو نيست

ز دردهــــاي درون تـــو آگهــــم » ناصـــح «

چه حكمتـي است ندانـم ولي سـزاي تو نيـست

 

قوربان كَسيم!

هوشنگ رحيمي

قـوربـان كَسيـم سنــه، قــــربـان ـ فــداي تـو

گــر قـابـل تـــو بـود، ســـر و جــان فـداي تـو

يـوخـدور منيـم اليمـده مگــر كــاغـذ و قلـم،

چـوخ ايستـه سـن، كتـاب و قلمـدان فـداي تـو

من شعريمي جيريب سويا توكدوم كه بيلمديم

ييغســام اولار كتــابچـا يـا ديــوان، فــداي تـو

ايمـكاني يوخ يـولـوندا سالام فـرش قيـرميـزي

امّـا ميــتيـل دوشـكچـه و يــورقـان فــداي تـو

بـاش اَگميشـــم هميشــه ســــنـه احتـــرامنـن

ســن اَگميســه ن قاشيـن منه هر آن، فـداي تـو

بيـزلــرده نه پيشيـك تـاپيلار نه كيچيـك تـولا

امّـا نه چـوخ قـاريشقـادي هــريـان ـ فـداي تـو

انباريميـز يـاتـاقـدي سيچــانـلار ايچـون ولـي

هستنــد بـا عصــا ـ همــه لنـــگان، فــداي تــو

شعـــر مــرا بخــوانـي اگــر بـا صـداي خـوش

تــرسـم شـــوي ز غصــه پــريشـان، فـداي تـو

بـا شــاعـري كســي بـه جهـان »راكفلــر« نشـد

مـن شـاعـــر فقيــــر غـــزل‌خـوان فــداي تــو

آلــدي فلــك اليمــدن آپــاردي قـــراريمـي

مـن بـي قـرار و بـي ســـر و سـامـان فـداي تـو!

 

 

به جفا دلم مرنجان

انزاب خوئي

بخــدا قســم، مــرا بــود هميشـه آرزوئــي

شود ار به قيمت مرگ، به بينم از تو روئـي

به هواي شوق رويت به سر آمدم به كويت

كه اگر خـدا بخـواهـد بــرسـم به آرزوئـي

دل اگر ز كينه ورزان بشكست نيست باكم

كـه بـه پيـش پـاكبـازان هله دارم آبـروئـي

سخني ز راز عشقم به كسـي نگفتم، اينـك

همه جا ز اشتيـاق من و تـوست گفتـگوئـي

بـه رقيـب گــو ببنــدد لـب از اتّهــام، ورنه

فكنم به جانش آتش كَشم ار ز سينه هـوئي

ز تنــم غبــار هجـران بـرود، نـدارد امـكان

مگــرم به آب لعلــت بــدهنـد شستشــوئي

چو نشسته در تو اي دل ز صفاي محبـت او

همـه او تـوئي سـراپا و ز سر به پا تـو اوئـي

به نوازشي سـزد گـر كنمـت نثــار جـان را

كه نكو كننده را نيست سـزا به جز نكـوئي1

چو خوشيم چند روزي به جفا دلم مـرنجان

كه سرآيد آخر اين عهـد و اثر ز ما نجـوئي

بـه فسـون نابـكاران مـكن اعتمـاد اي جـان

كه زياد ديـده »انــزاب« ز ناكسان دوروئي

1ـ هَل جَزاءَ الاِحسان اِلّا الاِحسان؟ = آيا سزاي خوبي غير از خوبي است؟ (قرآن كريم)

كلبه خيال

 

آبستره خيال

اسماعيل لطفي

 

     در طبيعت بود كه گم شد!

پلك هاي گريزان،

در مسير تموج زردهاي افتاده،

برگ... سكون...

سرخ جامه اي كه به آبستره خيال نزديك مي شد...

در طبيعت بود كه گم شد!

در آغاز بلندي، در سيلان،

ذهن حرير تابستان، سايه به سايه مرد

در طهارت يك سنگ،

اذان مي گفت...

چندمين سده تاريكي زمين بود

كه به تو هم ايمان رسيد...؟

* * *

     آتش نماز بر بلنداي كدام تپه،

ـ حضورش را بوسه خواهد زد ـ

دستي كه به حرير آتش مي نشست مدام؟!

و مرد همچنان ميرفت...

و مرد همچنان ميرفت...

* * *

هنوز چراغي براي انسان روشن نبود

هنوز هيچ مرثيه اي براي فرزندي نخوانده بود...

زمين به روح تنش لبخند مي زد

در طبيعت بود كه گم شد!

در طبيعت بود...

سرخ جامه اي كه به آبستره خيال نزديك مي شد...

* * *

     واژگونه به صداي درخت پيچيد،

در روح باد در فلسفه آب جاري شد؛

ـ (من به سرانجام مي انديشم

رسيده به ابتدا،

من به سرانجام مي انديشم)

ـ آلوده به برگي سبز... ـ

در طبيعت بود كه گم شد!

و مرد همچنان ميرفت

و مرد همچنان...

در سيلان بود كه مي خواند

(مرثيه اي كه هرگز نسروده بود)

»در سيلان بود كه سر درگم مغزش را«

به تو پيوند مي زد

درخت در لابه لاي پلك او مي مرد

                 و مرد پيش ميرفت...

                              و مرد همچنان پيش ميرفت...!

* * *

     در سوسو تركهاي زمان به زمزمه مي خواند بر آغاز بلندي

بر التهاب پير تپه و انگار،

به تهي آسمان مي سپرد پنده عمقش را...

ـ(آسمان به انعطاف پرنده محكوم است

پرنده به انعطاف پرواز محكوم

و من:

به چار ميخ كوهستان...)ـ

به تهي آسمان سپرد پرنده عمقش را...

به مفهوم سنگ... به ابتدا كه رسيد

روح مادرش در تسبيح بودا جاري بود

و خداي محض،

به ژرفاي نگاهش دستي از بودن مي كشيد

ـ انسان سرخ... سياه

انسان سپيد...

انسان زنگوله به چشم،

مرد به حريم زمين زخمه مي زد،

پيچ در پيچ تمامش

طرحي از نرفتن را به انتظار مانده بود

و تنش تب آلود...

شنهاي تنش در بلنداي سيلان

پوسيده مي شد در سرگيجه باد

اما مرد،

اما پرنده،

به نطفگي خويش مديون،

به فرجام داس پدر

به بطن زني خشكيده و ترك خورده،

به زني مديون كه قرنها لابه لاي مزرعه ها

مدفون بود،

اما پرنده... اما مرد

در سيلان بود كه مي خواند:

(مرثيه اي كه هرگز نسروده بودم)

آبستره خيال خالي...

درخت...

باد...

برگ...

سكون...

در طبيعت بود كه گم شد!

در طبيعت بود كه گم شد...!

كلبه خيال

 

تو نبودي؟

بيرجند ـ هوشنگ رحيمي

تو نبودي كه بداني ز فراقت چه كشيدم،

وز پي ات ندبه كنان تا بكجاها كه دويدم؟

نامه هر سوي نوشتم كه سراغ از تو بگيرم

تا، كسي از تو نگيرد خبر، از خلق بريدم

كوله باري ز غم انباشته دنبال تو رفتم

پاي پرآبله از غرب كه تا شرق رسيدم

هر زماني كه به ناز از چمن و باغ گذشتي

از نسيم سحري بوي دل آويز شنيدم

همه جا عطر خيال تو مرا برد وليكن

رد پائي ز تو اندر همه آفاق نديدم

اي همه توش و تنت جادوي اكسير جواني،

از غمت پير شدم بس كه به تن جامه دريدم

 

 

 

سوء تصادف

انزاب خوئي

جان به لب آمده از جُور يكي شور نگاهي

مَپَسند اينهمه اندوه به جان من، الهي

با ستم پيشه به رأفت نتوان كرد مُدارا

سر بجاش آورد اَر گفته شود، آر كلاهي!

مي ندانم ز قضا بوده و يا سوء تصادف

كه نظر بسته فِتاد اين دل بيچاره به چاهي

پاي او ريختم از دست و توان هر چه بر آمد

ادّعا نيست خدايا تو به اين گفته گواهي

شد دگر تاب و توانم همه در راه وفا صرف

بَهرِ سودا نبُود در دل حسرت كشم، آهي

چاره جُستم ز خِرَد از پي آرامش دل، گفت:

جز به دل كندنت از وي نبود چاره و راهي

شكر ايزد كه عيان شد همه اسرار، وگرنه

مي كشيد آخِرَ اين حِدّت و شِدّت به تباهي

لب فرو بند ز بي مهريِ ايام كه بي شك

اينهم »انزاب« بُود حاصل اقبالِ سياهي

 

 

 

عصر بي شهامت

حبيب حسن نژاد

مي ترسم از زمانة بد، يار بي تميز

داش آكل عزيز! هلا عاشقِ عزيز!

 

يك ناگهان به خون شما تيز مي شود

در هُرم داغ فاجعه، چاقوي روي ميز

 

من فكر مي كنم كه خيانت عقيم نيست

مي زايد از حواريِ چشمِ مسيح نيز

 

سهراب را به دست پدر سر بُريده است

افراسياب وسوسة »خيز و خون بريز

 

»هورا حراج يوسف و...«

هي مي رسد به گوش:

من دلخوشِ چه باشم و تو دلخوشِ چه چيز؟

 

 

راهِ گريز نيست، چرا حرف مي زنيم

در عصر بي شهامتِ تسليم، از ستيز؟!

كلبه خيال

 

زينب ميرزامحمودي

در چراغ قرمز زندگي

مردي هراسان، ترمز كرد

و همه پشت سرش بي اختيار ايستادند

مرد پلك برهم زد، چراغ سبز شد

آدمك هاي پر از رنگ و هياهو فرياد زدند:

ديوانه جاده را تا  انتها طي كن

مرد از جدالش گفت با يك غريبه پنهاني

آدمك هاي بلورين بر سرش آوار شدند

حركت كن

مرد چشمهايش اما، همچنان فرياد مي زد

باور كنيد:

يك مسافر، يك غريبه

از دياري دور مي گويد

بايد از خط كشي بين زمين و آسمان گذر كني

بايد از شهر و ديار و خانه ات سفر كني

خنده تلخ آدمكي بر روي خط كشي‌هاي خيابان رقصيد

مرد چشمهايش هيچ نديد

ترافيك غم و درد و ترس

لرزش گنگ صدا

آن طرف تر يك غريبه، برگه گرفتن جان بر دست

دنده نفس خلاص

مرد مرگ

چشم هيچ آدمكي خيس نشد

فردا، صداي كودك روزنامه فروش

در دل زخمي خيابان مي پيچيد

ـ آي مردم:

خبر

در سايه و روشن ديروز

مرد ديوانه اي به بن بست رسيد!

 

 

بهروز اسماعيل زاده

چشمهايش را باز كرد

چشمهايي

به عمق سكوت

به عمق حسي

كه نه مي توان گفت

كه نه مي توان نوشت

چشمهايي به عمق فاجعه

شايد ـ

ته مانده هاي خوابش را خميازه كشيد

تازه يادش آمد

كه

چقدر عاشق شده بود

 

 

 

جواد يوسفي

اي نگاه مست تو روياي من

شوخ من، شيرين من، شهلاي من

اي كه قدت سرو را استاد ناز

باز كن زلف كمندت را بناز

ناز كن نازي كه هوشم مي برد

تا دكان مي فروشم مي برد

اي نواي ناي ني محزون ز تو

اشكهاي حسرتم گلگون ز تو

اي بهشت جاودان آغوش تو

خلق عالم جملگي مدهوش تو

غصه را از سينه ام ياد تو رفت

صبح در آيينه چشمت شكفت

پيش چشمت چشم آهو رم كند

سرو هم پيش قدت سر خم كند

اي لبت رنگين تر از خون انار

پيش رويت پژمرد گل در بهار

اي ترك تتار قصه ها

آب و جارو كن ز قلبم غصه را

اي طنين نام تو شعر آفرين

گشته جانم با غم عشقت قرين

تا كه پيشم نامتان را مي برند

سينه ام را گوئي از غم مي درند

حسرتت آخر به خونم مي كشد

تا به گرداب جنونم مي كشد

مستم از چشمان تو دستم بگير

نيستم گر ذره اي، هستم بگير

اي فروغ عشق در چشمان تو

رخصتي تا جان كنم قربان تو

از تو گفتن نازنين بس مشكل است

گر بگويم بي گمان كار دل است

دل بدار گيسويت آويختم

مثنوي را با غزل آميختم

شعرم از چشمان تو الهام يافت

پختگي اين گفته هاي خام يافت!

كلبة خيال

 

نگارستان

ع ـ آيرملو (وفا)

باغبــان، تختــه كـني گـر تو در بُستان را

گـل، به پيــــغام صبـــا بوسه دهـد دستان را

آنكـه از جانـب جانانه به تدبير و حـساب

مـي دهــد باده به انــدازه همــه مســــتان را

من به يك جرعه ز جام لب او طي كردم

كــودكســـتان و دبســـتان و دبيرســــتان را

شاعــر آنست كه كـاري بكـند  كارستان

ورنه خاك است يكي، گلشن و خارستان را

خرمني برگ خزان جاي يكي گل،ندهد

گــر چــه صــدبار بخوانـــند بهارســـتان را

بــرگــي از شعـــر وفا دسـت صـبا افتاده

كــه چنـين هلـهله پــر كـرده نگـارســتان را

 

 

غزلي در شب

(فانتزي)

هوشنگ رحيمي

كــوتاه و تنگ، جامـه چنانـست بر تنــش!

دستــم نمــي رسد كه بگــيرم ز دامــنش

گويــم كه اي فرشته معصـوم و بي گـــناه

انديشــه كن ز راه كـج  و بيـــم رهـزنش

مُــد آفتــي است طُــرفه از آن سـوي آبها

با شيـــوه اي ملــوّث و ننــگ ملّــــونش

شايســـته  مقــــام تو، عنـــوان مادريــست

خـود را چنين به ذلت و خواري ميفكنش

هر چاكي از قباي تو زخمي است بـر دلم

داري مـگر به سينه، دل از سنگ و آهنش

حيف است اگــر به كوچه و بازار بگذري

پنهان نكرده، موي خود از چشم دشمنش

بر قامتــت چـو ديـدة نامـحـــرم اوفتد

گــردد سـياه، بخــت فـروزان و روشـنش

سنــگ جفا به جام دلــم از چــه مـي زني

آنهــم دلي كه بر ســر زلف تو مسـكنش

با آنهــمه كـرشمه و غنـــج و دلال و نــاز

ترســـم ز شرم، آب شــود جامــه بر تنش

يارب ورا تــو طاقـت مســتوري اش بــده

تا رُخ عــيان نســازدش از در، نه روزنش

بگذشت شب ز نيمه و خواب از سرم پريد

مـن مانــدم و خيـال رخش مانده بامنش!

 

 

 

نفرين

انزاب خوئي

در دل از عشــق نمانده ســت بجـز نام از تو

تلخـــكاميــست مــرا حاصــل ايام از تو

بــودم آگاه ز مـكــر تو  اگـر روز نخــست

گول‌ميخوردكجا اين دِل خودكام ازتو؟!

سـاده دل بـودم و ناپُـخته چـــه مي دانســتم

گُســترانيــده قضــا در ره مــن دام از تو

شـــوربختي بنــگر فكـر نمي كــردم هيــچ

صبــح امّيــد مــن آخــر بشود شام از تو

كي روا بود كه گوشم پس از آن مهر و وفا

بشـــنود جاي دُعـا طعــنه و دشـنام از تو

بــود دل كــندن مـن كـار خــدائي، گـر نه

سَــرِ اين عشــق كجـا داشتم آرام از تو؟

خــوش سرانجام نبيني دگر از گردش چرخ

زانــكه ما نيــز نـديـديـم سرانــجام از تو

رُو كه نفــرين اَبــد بدرقــــة راه تـــو بـــاد

ننــگم آيـد كه از اين پـس ببرم نام از تو

آتــش دل بــود افتاده بر اين صفحه نه شعر

ديــده از بســـكه قلــم آنهـمه آلام از تو

دانــد »انزاب« كه از بخـت نمي گـيري كام

زانكه نگرفت به هر شيوه دلش كام از تو

كلبه خيال

 

حبيب حسن نژاد

نشد زلال بماني، به آب فكر كني

و مثل آينه بر نور ناب فكر كني

به شب كه دورة سختي ست هِي گره نخوري

به همنشيني با آفتاب فكر كني

نسب ز تاك نبردي، بعيد مي دانم

چو بيد سوخته بهر شراب فكر كني

چقدر آهني و زنگ مي زني حتي

براي ديدن يك قطره آب فكر كني...

ـ

براي آن كه بدوزي دهانِ شِكوه، مباد

به جاي بوسه، به سُرب مذاب فكر كني

 

در وصف سوارِ سبز پوش

ليلا حبيبي

به نام او كه انسان آفريد و به همراهش عشق آفريد.

با گريز از همة آشفتگيها و از همة دگرگونيهاي دنيا، فصل سرما و گرما به سوي خلوتگاه هميشگي ام دويدم. با هر قدمي كه مي رفتم زيبايي هاي خداوند را در هر نقطه اي مي ديدم. و به تماشا مي ايستادم. و مي انديشيدم. كه در هيچ مكتبي چيزي نخواندم جز عشق. و در هيچ كاغذي با هيچ قلمي چيزي ننوشتم جز عشق. عشق را در خداوند و خداوند را در عشق يافتم. بي پرده و بي ريا عاشق شدم.

زلال گشتم چون آب كوثر، و روانه شدم چون چشمة زمزم. ديوانه شدم مثال مجنون.

آنقدر دويدم، آنقدر فرياد زدم، آنقدر نوشتم تا كه آخر به تو رسيدم.

شكوفة بهاري در بوستان احمد تو بودي. آفتابي بودي كه بر زمين طلوع كردي. اما كه چه زود چشمانت را از ما دريغ كردي.

عاشق رويت:

من عاشقم به رويت

ديوانه اي به كويت

مجنون در اين حوالي

همواره جستجويت

رخصت بده خدايا

تا روي گل ببينم

حجت بده تو باري

تا بوي گل ببويم

پروانه اي شكسته

بر روي برگ خسته

عاشق ترين عاشق

در كوي تو نشسته

 

 

عطا آقاسي

هر بار

توي يكي از همين كوچه پس كوچه ها كشف مي شوي

و هر بار معجزه اي تازه اتفاق مي افتد

مضبوحانه ترين شب پرسه هائي كه جادة ابريشم را

به سوي خانة تان منحرف مي كند

و حالا ابريشمين جاده اي كه به گيسوت بسته اي

در ازدحام جيرق جيرق زنگوله هائي كه رسيدن محموله‌هاي جديد را نويد مي دهند

هنگ كنگ به زودي خفه مي شود

و كلكته به احتمال قوي زير آب مي رود

بهتر كه ببيني

زمين سريع تر از قبل مي چرخد

آن هم نه به سبك مولوي

كه بلكه به مثابه سيب سرخي كه توي دست هات

                      ترك مي خورد و

                                     روي هوا مي افتد. . .

هر بار

توي يكي از همين كوچه پس كوچه ها كشف مي شوي

                           و قبل از آنكه بيافتي

                                                    اتفاق مي افتي

كلبه خيال

 

يوزي قره ليك قالدي زغاله

انزاب خوئي

 

زولفون سالوب آي حُسنووون اطرافينا هاله

حيران اولي يوسف، گؤزي دوشسه او جماله

هر عضوون أيدير حُسن ده بير عاشقي مفتون

من عاشقم امّا لبين اوستونده كي خاله

ابرولاريوي گورسه اگر زاهد صائم(1)

بول، غُرّة(2) شوّال ده باخمازدا هلاله

قسمت گوني گُلخن منه، گلشن سنه دوشدي

زيبنده دي گولمك گوله، خوشدور نِي ناله

هجران گئيجه سي مخمصه(3) چوخ چكميشكم، آنجاق

اُمّيدلريمي باخلاميشام روز وصاله

سؤز يوخ قوياجاق خانة آماليمي ويران

گؤزياشي آخيب عارضيمه اولسا شلاله

بير عمر صفا باغ محبت ده بئجرديم(4)

عشق آتشي آخردا اوني چكدي زواله

دوشسون فلكين چرخي دولانماقدان الاهي

گلدي نه اليندن جانيما ايتدي حواله

آزاده لره دالدا دييه للّر چوخ اَراجيف(5)

أوز كيفينه باخ، باخما گولوم قال و مقاله

حاسد سنه »انزاب« جفا أيتسه ده گئيچدي

قيش چيخدي ولي يوزي قره ليك قالدي زغاله

*1ـ صائم: روزه دار 2ـ غرّه: اول ماه قمري 3ـ مخمصه: عذاب و گرفتاري 4ـ بئجرديم: پرورش دادم 5ـ اراجيف: سخنهاي بيهوده

 

 

 

الهه لطفي

سكون شب،

شكسته از سنگ ريزه هاي باد،

تلاطم سياهي

مي برد از چشمم نگاه اميد،

من فرسوده از نگاه سنگ آلوده اين خاكي

مي گشايم زنجيرهاي آهني ذهنم را،

رستن... آه رستن...!

مي شمارم برگهاي درخت آسودگي را،

ريزش برگهاشان را...

بي پروا يادم مي رود

چند درخت...

برگ را خاك كرده ام؟!

 

 

 

جواد يوسفي

اي  نـــگاه مسـت تو رويـاي مــن

شوخ من، شيرين من، شهلاي من

اي كه قــدت ســرو را اســتاد ناز

باز كـــن زلــف كمـندت را بناز

ناز كـــن نـازي كه هوشم مي برد

تا دكـان مـــي فروشــــم مي برد

اي نـواي نـاي نــي محــزون  ز تو

اشكـــهاي حـسرتم گلگون ز تو

اي بهــشت جاودان آغــــوش تو

خــلق عالـم جملگي مدهوش تو

غصــه را از سيـــنه ام ياد تو رفـت

صبــح در آييــنه چشمت شكفت

پيش چشــمت چشم آهو رم كند

سـرو هم پيش قدت سر خم كند

اي لبت رنگــين تـر از خــون انار

پيش رويت پژمرد گل در بهار آه

اي تـــــرك تتـــار قصـــــــه ها

آب و جــارو كـن ز قلبم غصه را

اي طــنين نـام تو شـــعر آفـــرين

گشته جانم با غم عشقت قرين

تا كه پيشــم نامــتان را مي بـرنــد

ســينه ام را گوئي از غم مي درند

حسرتت آخــر به خونم مي كشد

تا به گــرداب جنــونم مـي كشد

مستم از چشــمان تو دسـتم بگــير

نيســـتم گر ذره اي، هستــم بگير

اي فــروغ عشــق در چشـــمان تو

رخــصتي تا جان كنـم قــربان تو

ازتوگفتن نازنين بس مشكل‌است

گر بگويم بي‌گمان كار دل است

دل ــبدار گيــسويت آويـختــــم

مثــــنوي را بــا غــزل آميـــختم

شعــرم از چشمـان تـو الهام يافـت

پختگي اين گفته هاي خام يافت!

كلبه خيال

 

 

عطا آقاسي

تقديم به دوست گرامي ـ رمضانعلي ابري

نفس كه مي كشي

اتاق پر مي شود از تابلو،

                                  تار،

                                        عنكبوت،

عكسي كه بي تو به خانه مي رود

عنكبوتهائي كه زمين را توي كهكشان ذهنيشان

به دام انداخته اند،

تارهائي كه تعادل زمين را به هم مي زنند

ـ و من؛

همچون مجسمه هاي لندن،

در ازدحام كبوتران وحشي،

                   آرام...

                                 ايستاده‌ام ...!

 

 

خيال روي تو...

مرتضي غفاري

باز خيال روي تو ربوده از دلم قرار

باز ز ناله مي زنم پنجه به زلف ناز تار

چو جلوه مي كني به دل قلم به رقص مي زند

سياه مشق زلف تو به جلوه هاي ماندگار

در اين سراي مكر و دون دلم غريق خون شده

تو آشنا بيا بيا قدم به ديده ام گذار

مرا به خلوت شبي چنان به سينه ات بكش

كه جان ز تن رها شود چو صيد از قفس فرار

شباب و رندي و گنه كه هر چه شد از اين نگر

بسوخت اين دلم بسي شدش قرار و اشكبار

به صحن گلشن و چمن به هر كجا كه رو نهم

جمال روشنت گلي شكفته است بي بهار

 

 

روح اله اسكندري پور

من فريب خورده ام

شبيه پروانه اي كه خود را مدام

به سپيدي در و ديوار مي كوبد

چشمانم مي لرزد

شبيه شاخكهاي پروانه اي كه در جستجوي

                                                         راه گريز...

ـ من زنده ام ولي:

                  ـ فريب خورده ام ـ

چگونه توانم گريخت از تو

كه پيرامونت:

                  همه سپيدي است...!

 

 

زمزمه خاطره ها

پروانه عليپور

باز در زمزمه ي خاطره ها گم شده بود

يادش آمد كه چرا لنگه ي مردم شده بود

از همان روز كه ديگر نفسي را نسرود

از همان سال كه بازيچه ي مردم شده بود...

به وجود خودش و شعر خودش شك مي كرد

و همين بود كه او عين توهم شده بود

گفته بودند به او عشق در اين شهر بد است

بعد گفتند كه نه! سوء تفاهم شده بود...

خسته بود از غم تكراري شعر زردش

شعر او تشنه يك جرعه تبسم شده بود

باز هم حبس شده در قفس خاطره ها

او ندانست كه اين دفعه ي چندم شده بود!

كلبه خيال

 

ملاحسين ثابت خويىشاعرى ماهر بود و در اشعارش "»ثابت«" تخلص مى‏كرد. مدتى به قفقاز رفته و بعد از اقامت طولانى در آنجا به خوى مراجعت نمود.وفاتش در سال 1336 ه' .ق در خوى اتفاق افتاد. اشعار زيادى دارد. مجموعه‏اى حاوى اشعار نزد فاضل معاصر جناب حجت الاسلام والمسلمين شيخ سعيد فاضلى و كتابچه‏اى نيز در مراثى به خط خودش در نزد نگارنده موجود استبرگرفته از كتاب سيماي خوي ـ نوشته علي صدرايي خويي.

 

ملاحسين ثابت خويى

در تضميني از غزل حافظ:

تمام لشگر اگر مى‏كنند عزم هلاك

گرم تو دوست منى از دشمنان ندارم باك

 اگر صداى تو آيد بگوش من به نفس

زمان زمان كنم از غم چوگل گريبان چاك

 ز شوق وصل تو بى‏صبر و بى قرارم من

بود صبور دل اندر فراق تو حاشاك

 تو گر ذليل بدارى مرا به از عزت

ورم تو زهردهى به كه ديگران ترياك

 به كنه ذات و صفات تو هر نظر نرسد

بقدر بينش خود هر كسى كند ادراك

 ز درگهت نروم گر زنى به شمشيرم

سپر كنم سر و دستت ندارم از فتراك

 اذوق شربت موت بسيفك شوقاً

لان روحى قد طاب ان يكون فداك

 عزير خلق جهان آن زمان شود ثابت

كه بردرش به نهد روى مسكنت برخاك

 

 

كنج تنهايي

ليلا حبيبي

تجربه جوان

شبي در كنج تنهايي نشستم

پلي از دل به سوي نور بستم

غمِ جانكاهِ قلبم باز گفتم

سرودي خواندم و پرواز گفتم

شب شعري ميان كهكشانها

دو بيتيهاي بيدل را شنفتم

شنيدم كان دلي كز يار مي گفت

از آن چشمان، شهلا راز مي گفت

بديدم آن ملك پرواز مي كرد

كنارِ يارِ خود چون ناز مي كرد

به دستانش گل زيباي نرگس

سرودِ عشق را آواز مي كرد

كلبه خيال

 

بخشي از قصيده »علويه« حسام چورسي

اى معدن فتوت و مهر و وفا على

وى كان جود و منبع صدق و صفا على

 اى لنگر سفينه بحر نجات نوح

وى باعث نجات خليل خدا على

 گفته نبى بنص صريح اين كلام را

من شهر علمم و عَلى بابُها عَلى

 گرديد از وجود تو كعبه شريفتر

تنها نه كعبه زمزم و كوه منا على

 گويند يا على به توحلال مشكلات

مشهور بوده نام تو مشگل گشا على

 در حيرتم نيامده بر كربلا چرا

در دفن نعش پاك شه كربلا على

 خون گريه كن "حسام" به مظلومى حسين

شايد شفاعتت بكند مرتضى علي

 

×× ميرزا محمدعلى چورسى متخلص به "حسام"، زادگاهش چورس مى‏باشد، وى در خوى نشو و نما كرده و از شعراى قرن چهاردهم مى‏باشد. شاعرى بود توانا، مخصوصاً در هجو گوئى مهارت خاصى داشت و اشعارى هم به تركى و فارسى در هجو متنفذين سروده بود كه اهل ذوق از حفظ داشتند. وفاتش  خوى در سال 1365 ه' .ق برابر با 1321 ه' .ش در سن 90 سالگى اتفاق افتاد.

برگرفته از: كتاب سيماي خوي نوشته علي صدرايي خويي

 

 

 

تئللرين

مهدي نين غزلينه تضمين

انزاب خوئي

حسن لر ياراشديريب او خطّ و خاله تئللرين

منيم عيار عشقيمي چكير سئواله تئللرين

ساليبدي شهرين اهليني مقال و قاله تئللرين

»او مه جمالين اوستونه سالوبدي هاله تئللرين«

»أوزونده بيلمدين قويوب مني نه حاله تئللرين«

او خطّ و خال و چشم و لب گؤزل دي زينت ايستمز

خدا وئرن وجاهته دليل و علّت ايستمز

مشاطه دن گؤزل جمال أولونجه منّت ايستمز

»گؤزلليگين ثبوتينه بير أوزگه ايت ايستمز«

»دگيشمه ين حقيقتي چكر مثاله تئللرين«

بير عمر أيتديم ارزو او زلف و كاكلين گوروم

تصوّر ايتمديم بو حدده عشق مشكلين گوروم

غريق بحر حسرتم اينانما ساحلين گوروم

»اميدي باغلاديم گليب او بدر كاملين گوروم«

»وليك گوردوم اوخشاديب گنه هلاله تئللرين«

كؤنول قوشون سراغ أيدن گرك دي دانه گزديره

جفا و ناز و غمزه چكمگه بهانه گزديره

گريزپا نگاردن آلا نشانه،گزديره

»دانيشميشام صبائيله تئلينده شانه گزديره«

»دئديم كه سايبان اولا أوزونده خاله تئللرين«

گؤزل لرين ندن دي قلبي مهردن اوز اغليدير؟

بو آتش جفادن عاشقين اميدي داغليدير

خوشا او زلف حالينه آداخليا دوواغليدير

»منيم ده زندگانليقيم اوتار رلفه باغليدير«

»چكير اويان بويانه هي سالير ملاله تئللرين«

آييتدي قونشولاريمي شبانه ناله وورماغيم

بئزيك ديريبدي خلقي بير بيله يول اوسته دورماغيم

هاچان خلاصه قورتولار بساط غصّه قورماغيم؟

»بو ساده ليكده دير مگر ديزاوسته هي سورونماغيم«

»او آن دام صيديني توكور جماله تئللرين«

اولوبدي شهره شهريده مسير عشقه ازماغيم

دويونله شنده غصّه ناخنيله سينه قازماغيم

من »انزابام« محال دور وفا و عهدي پوزماغيم

»بير أوزگه حالدا باشلانيز او حسنه شعر يازماغيم«

»او لحظه لر كه »مهدي« ني سالير خياله تئللرين«

كلبه خيال

 

خواجه على عارف خويى

  »خواجه علي عارف خويي« به نوشته كتاب »روضات الجنان« از خوى مهاجرت كرده (به نقل ازحافظ كربلايى، روضات الجنان، ج 2، ص 75. ) و در آذر شهر به خواجه يوسف، عارف مشهور دست ارادت داده و در قريه‌ي  باداميار ( در دوازده كيلومترى جنوب شرقى آذر شهر) خانقاهى ساخته و مشغول ارشاد شده و در سال 699ه.ق در آنجا وفات نموده و قبرش فعلا در همانجا مزار است. غزلياتى دارد و از اشعار او اين چند بيت است:

 آئيــنه دل گـر كـنـى پــاك

سـيــرت گــذرد ز جـمله افــلاك

 عـرش است مقام مرغ جانت

پــا بــست چرا شدى در اين خاك

 بنــشين نفــسى به ماتم نفس

ايــن جــامه حــرص را بـزن چاك

 ايــن كار نه كار بيــدلانست

مــردى بــايــد دلـيـــر و چــالاك

 تــا از دو جـهان شود مجــرّد

و از عـــالمــيــان نــبـاشـدش باك

 در عــالم قــدس كن نظر تـو

بــردار نـــظر زخــار و خــاشــاك

 زنهار »على« ز دوست مگذر

گرز آنكه تو راست عقل و ادراك

(از كتاب سيماي خوي ـ نوشته علي صدرايي خويي)

 

 

 

آيـت نـاز

انزاب خوئي

عـاشــقم، از سر خوكــي نَهَم اين آئيــن را

شُــكر مــي بــايَدَم اين ديــدة زيــبـابين را

چـشــم زيبــا نگرم هر چه كه بيند زيبـاست

نــازم اين ديده كه خود مِهر شمارَد كين را

جوشش عاطفه و عشق و محبت كه مراست

نـرم مي خواست دل آن دلبرِ دل سنگين را

دلـرُبــايــان نـتوانــــســت بَـرد از مــن، دل

داشــتــم گــو ز بــراي تــو دلِ مسـكين را

جُز نـگاه طــرب انــگيز تــو اي آيــت نــاز

چـــه تــواند بُــكنــد شــاد منِ غمگين را؟

عشــق، خــود آفــت جانست و فزايندة غم

گــو به فــرهــاد ملامت چه كني شيرين را

ســـوي آن يــار گر اي باد صبا مي گـذري

بـــازگــو قــصــه ايــام خــوش ديـرين را

نـاز را داده خدا كــآن صــنم از دولــت ناز

بَرَد »انزاب« ز من طاقت و عقل و دين را

 

 

 

مترسكها غائبند!

اسماعيل لطفي

چه فصلهاي زخمي باراني،

چه زخمه عميق زمين، بر سه تار كبود فردا،

چرا صدايم كردي؟

چرا؟

پستوي كدامين نگاه،

بر چهار ميخ صليب مي لرزد؟

**

مترسك،

آنچه در تو مرده است

لاشه چوبي ست ميان خاك

در انعكاس پژمرده انتظار...

ـ اي افسانه صليب و زاغ

ـ اي سياه پوشالي ـ مترسك،

خورشيد كه رفت

توئي و جسم پوشالي شهر،

توئي و زخمهاي زاغ كبود،

ـ يخ بسته اي شايد در انتظار اسطوره اي ترس؟!

چرا صدايم كردي؟

چرا؟

**

مترسك!

باور مرگ كوير،

يادآور مسلخ باران در فصلهاي زخمي پنجره ها

                                                 نيست...

چرا صدايم كردي؟

چرا؟

كسي نمي فهمد پيوند من و تو در كسالت يك لبخند را!

چرا صدايم كردي؟

چرا؟

بند:چرا صدايم كردي؟

از حسين پناهي