معاملة عشق

سيدمحمدحسن ناصحي »خوئي«

 

دانم، كه در معاملة عشق، سود نيست

بي آن ولي بهانه براي وجود نيست

هر آنچه بوده، باخته ام در قمار عشق

ديگرمرا به‌دل غمِ بود و نبود نيست

در هر زمانِ عمر، توان شد دچار عشق

آنجا حديث پير و جوان، دير و زود نيست

برق نگاه مي‌زند آتش به جان خلق

ورنه گنه ز چشم سياه و كبود نيست

دارم هزار شكر كه در خانة دلم:

بركين كس هر آينه راه ورود نيست

جز با خيالت، اي بت شيرين تر از خيال

با هيچكس مرا، سَرِ گفت و شنود نيست

اي دل بساز، با همه جُوري كه مي كند

رحمي به دل در او، كه دل از ما ربود نيست

آواي خوش زياد بوَد در جهان ولي:

خوش تر ز نام دوست به عالم سرود نيست

تنها نماز عشق بوَد، پيش حق قبول

و آن، بي حضور دل به قيام و قعود نيست

زنهار! آب روي نريزي ز كس رفيق!

كاين آب پر ز شأن و شرفِ آب رود نيست

»ناصح« به هيچ قاعده، قادر به ترك دوست:

عمري توان و طاقت خود آزمود نيست

 

انزاب خوئي

 

در عشق او نديده نشان از وفا هنوز

دارد به جان خسته جفا را روا هنوز

پايان گرفته قصة عشقم ولي دريغ

دل مي زند به لجّة خون دست و پا هنوز

با آنكه چند سال اين ماجرا گذشت

يادش نكرده خاطر ما را رها هنوز

هر چند در فكندمش از دل و ليك هست

بر ملك جان هر آينه فرمانروا هنوز

از فتنة رقيب شكايت كجا برم؟

فارغ نِيَم، به جاست همه ماجرا هنوز

در اين زمانه رنگ صداقت نمانده هيچ

آيد ز خلقِ جامعه بوي ريا هنوز

دردا متاع راستي و دانش و هنر

در ساحت زمانه ندارد بها هنوز

بازار شعر گر چه رواج است و شاعري

»انزاب«، هست فرق مس و كيميا هنوز

 

شعر چيست؟

هوشنگ رحيمي

 

اي شعر، اي نواي دل بي نواي من

اي مونس سياهي شب هاي پر هراس!

اي مرهم شكسته دلاني، غم آشنا

اي نغمه ي خدائي و شايسته ي سپاس

اي شعر اي ترنم بال فرشتگان

دلكش تر از سرود همه آبشارها

اي شعر اي شكوفه ي عطر خيال و وهم

افسانه ي شكوه شب نوبهارها

اي شعر اي تسلّي زندانبان درد

پيك نشاط و مژده ي پايان رنج ها

اي مظهر طراوت و آرامش بهشت

آئينه ي نيايش دلهاي بي ريا

اي شعر اي زبان نياز پري رخان

اي خوشترين روايتي از هر فسانه اي

اندر غروب خلوت و كور خزان عمر

لالائي سكوت غم جاودانه اي!

اي شعر اي اميد دل نااميد من

همراه من به تيره ره زندگاني ام!

آواز پرطنين سرود لسان غيب

هم‌بزم و هم‌نشين غم و شادماني ام

اي شعر اي تراوش سرچشمه ي نياز

زيباتر از شمايل الوان دشتها

فريادها، حكايت بوس و كنارها

طوماري از غبار غم و سرگذشتها

اي شعر اي عروس سراپرده ي خيال

درياي عقل را گهر سفته‌ي تراز

طبع مرا به تار تو روز ازل تنيد:

اكسير عشق، پود غم و جادوي نياز