در سينه دارد شهر ما شمس و قمر را

عباس حاجي زاده

ناگـه نگــار نازنــيـن از در بــرآمـــد

بر اهـل مجلـس زد شرر شوري برآمد

افتـاد يكـدم غلغـله در كـوي و بـرزن

از آسمــان شـهر خوي يك اختر آمد

يارب نگهدار اين مهندس‌حيدري1 را

از بهــر اثبـات حــق او كاوشـگر آمد

باطل نمـود او فـرض هاي ياوه گويان

حيـــدر صفـت از بهـر فتـح خيبر آمد

در سينه دارد شـهر ما شمـس و قمر را

اينــك مراد مــولوي چون گوهر آمد

اينـك سپيـده سـر زده اي هوشـياران

از خـاك زرخيزش برون كان زر آمد

مطرب‌بزن باچنگ‌ودف كن‌پايكوبي

ساقــي مــيان اهـل دل با ســاغـر آمد

يارب عـطا كــن عمـر بر پيـران نستوه

بر مـا مـوحـد2 با رياحـي3 سـرور آمـد

اين عالمان عيسي دم و موسي كلامند

شيوا قلم شيرين سخن چون شكّر آمد

دادند رونقي شهر ما را اين دو عـارف

تا اوج گــيرد نام خـوي بـال و پر آمد

بر (مـرغ حق) آمـد ندا از هاتف غيب

اي مـرغ عاشق پيـشه اين غصه سرآمد

توضيح:

1ـ مهندس حيدري سرپرست باستان شناسان و كاوشگران كه طي حفاري هاي چند مرحله از محوطه مزار شمس بعمل آوردند به خيلي از مسائل كه تابحال به مردم ايران و جهان پوشيده بود پايان دادند. الحق يك انسان والا و خوش قلب هستند.

2ـ دكتر محمدعلي موحد مورخ نامي و شمس شناس تبريزي كه يكي از گنجينه هاي گرانقدر ايران زمين هستند در شناساندن خوي بعنوان مدفن حقيقي شمس نقش بسزائي داشتند. خداوند عمر باعزت و پربركت عطا فرمايد.

3ـ دكتر محمدامين رياحي خوئي از مورخان بنام و شناخته شده در جهان مي باشند كه طي مقالات متعدد از قرن هشتم تا بحال ادعاي وجود مدفن شمس در خوي را كه آن زمان مهد اسلام و فرهنگ و علم بود به اثبات رساندند.

 

 

شمس ما، شمس جهان

دكتر حسن دهقان

پرســشي دارم ز يـاران، شمــس كيـست؟

مــولــوي را جــز غمــش، تيـمـار نيـست!

جان مرواريدشمس ومولوي وي را صدف

زير و رو كرده جهان و گفته ما را لاتخف!

مـولـوي عاشــق شده، چــون شمــــس را

زيــــن گـــــهـــــــر، پيـــدا نموده رمز را

گر شكــــفـتي اين صــدف بُردي تو جان

شمـــس ما، شمــس جهـــان باشــد، بدان

آب و آتـــش، هــــر دو او را ســر بِـــراه

پــيـــش او، دنــيــا نـمــايـــد پــــرّ كـــاه

غمزه چشــمي زد و مولا چنان ديوانه شد!

محــرم اســرار ديـد و گــرد او  پروانه شد

بلبلي شيدا شده، گفت هر چه بوده گفتني!

ماه شده از پرتوش، يارب عجب بشكفتني!

آنچـــه بنمـــودش، ز چشـــم ما، فـراست

مـــولــوي ديــدش كه آيت ، از خداست!

بركشيــم ار پـــرده از رخ، شــمـــــس را

از محــــــبت كـــرده پـيــــدا، رمـــــز را

در سخـــن هـرگــز نگنـــــجد، شمس ما

چشــــــــم اميــــدم نرنجــــد، شمــس ما

خوي نشـــان از شمــس دارد، شمـس دل

مـرحــبـا وي را كه شــــد مــا را سِـــجِل!

اي جــهـــانـــداران، بـــراه آريــــــد دل

كشـــتي انـســان شكــست و مانــده گِــل

باز بنـــــمائـيــــد ما را شـــــمـــــس دل

تــا بــــرون آريــــم انســـــان را ز گِـــل

مــــن، ســــخــن كوته، توانم بيش نيست

باز مــي پرسم كه يـاران، شمــس كيست؟