در انديشه افق هاي دست نيافتني
در انديشه افق هاي دست نيافتني
انجمن ادبي دانش خوي ـ سجاد حاجي حسينلو
از جمله شعراي انجمن ادبي »دانش خوي« خانم »الماسي« است كه هنوز در مرحله ي آزمون و خطا است. با خيزي كه گرفته نشان مي دهد از همين زمان به افق هاي دست نيافتني ميانديشد. گر چه به گفتهي خودش »هميشه دست چپش با دست راستش قهر است« ولي باز شعر را خوب زمزمه مي كند، با تصاوير و كلمات بازي ميكند و »سر گفتن مداد انگشتهايش باهم دعوا دارند«
به محور عمودي پايبند است و حركت سطرها را به خوبي انجام ميدهد:
ـ بابا؛ / خوابش مي آيد،/ »الف«هايش دراز مي كشند،/ چشمهايش را ميبندد،/ نقطه هايش را بر مي دارم.
ـ مادر؛/ سر پا است/ كلمهي مقدسيست،/ هميشه مي توان به »الف«اش تكيه داد.
ـ زندگي؛/ »گيِ« آن هميشه ثابت است،/ چگونگي اش معلق؛/ همه درون گودال »ي« منتظر دستي هستند و...
»دغدغه هاي چند واژه« عنوان شعر بالا است كه به بخشهايي از آن توجه مي كنيم و به پستوي پنهان آن سر ميزنيم:
»بابا«، »مادر« اين دو ركن اساس »زندگي« كه نمادهاي روان شناختي خاصي براي صاحب اثر دارد به اين طريق به لايه هاي دروني كلمه رسوخ مي كند و به جاي اينكه خود را با كلمه همراه سازد، واژه ها را به همذات پنداري با خود مجاب مي كند. هر كلمه ساختمان مخصوص به خود دارد كه معني مستقلي را بازگو مي كند. اگر بعد از جبرگرايي زباني (زبان تعيين كننده واقعيت است) فرار كنيم به اينگونه بازخوردها برخورد مي كنيم. كشفي كه به يك شاعر در »الف« ـ »بابا«ـ يا ـ »مادر« ـ دست مي دهد. گونه اي از كشف است كه به حالت هاي حسي او در آن لحظه مطابقت كاملي دارد. اين سير ذهني كه با كشف موضوع انجاميده، طي فرايند مختلفي شكل گرفته است.
مثل تمام خلاقيت ها اول از عينيت (محيط خارج قابل رؤيت) شروع ميشود كه تكرار عينيت به آشنايي كامل و درك موقعيت منجر مي شود.بعد از اين مرحله، تكرار خود كلمه است كه نقش مكمل را به عهده ميگيرد، اغلب در گفتگوهايمان جملاتي را كه به زبان مي آوريم، در ذهن مجسم نمي كنيم، ولي هنگامي كه با يك مسئلهي مهم كه قابل تأمل است مي رسيم سعي مي كنيم تا به تمام جوانب مسئله متمركز باشيم. چنانچه در كتاب »مديريت روشن بيني« خوزه سيلوا روي نگارش هدف تأكيد فراواني دارد. اينجا همان نقطه اصلي است كه كشف اتفاق مي افتد. از ساختار به معني مي گريزد، به حس آميزي روي ميآورد و در نهايت به نماد آفريني دست مي زند.
اما كار بعدي اين نوآور نام آور آن است كه بيشتر در حال و هواي شاعران دههي 50 است. بيشترين خصلت هاي شعري آن دهه به سه بخش تقسيم ميشـود: 1ـ تغيير و تحول اساسي در حيطه ي ساختار؛ مانند »كارخانهي« (منوچهر سيستاني) 2ـ به كارگيري تصاوير متوالي؛ مانند »تولدي ديگر«(فروغ فرخزاد) 3ـ استعاره و تفسير در اكثر شهرها؛ مانند »كوچه« (فريدون مشيري)
همان شناسه هايي كه در شعرِ »در نهايت خويشي« مي بنيم.
»نهايت خويشي«
در خيال بوديم، خود خيال نه.
روزي تاريكي آورد،
بيدار شديم آرزو پژمرد!
شبي روشني برد،
خوابيديم خيال ترسيد!
آن شب، تمناي ماه با سكوت زمين مي خواند،
اما خود را گرفت!
و آن روز در مردمك پنهانش، حيات ديده بست،
باز خود را گرفت!
ديديم با درختِ درد مي تابد،
نهال درد شديم و در زمين سكوت، خود را كاشتيم
باران همدردي نبود،
از اوج وجود بر ما تابيد،
خسي روئيديم!
بادي نوزيد تا سرگردان حدّ بياباني نگاهش شويم
در آفتابي ترين تكرار،
خس پابريده اي شديم و با بهت مانديم!
اما چهرة زيبايش بر هميشگيِ ما تابيد.
آفتاب بود، با نهايت خويشي، در بيابان جايمان داد!
شعر روايت يكدست خود را در محور عمودي به خوبي توانسته حفظ كند هر چند ضرب آهنگ هاي شعر »شبي روشن، اما خود را گرفت، باز خود را گرفت . . . « حس عاطفي تأثيرگذار و شديدي روي مخاطب ندارد ولي تنها نكته ي قوتي كه اين ضرب آهنگ ها دارند، با كمترين واژه، معناي سطور قبل را به خوبي منتقل مي كنند. »نهال درد ـ باران همدردي ـ حد بياباني ـ نهايت خويشي«ـ وارد كردن تركيب هايي از اين دست نشان از تسلط شاعر است كه بار ادبي اثر را بالا مي برد.
»هذيان هاي يك تنديس«
موهايم را ژل مي مالم،
فرق سرم را گم مي كنم!
با قرآن فال مي گيرم و آن را در قفسه كنار ديوان حافظ مي گذارم.
پنجره ام رو به قبله است،
بعضي وقت ها پشت به پنجره مي كنم
موي گربه نمازم را باطل مي كند،
دست هاي نداشته ات مرا پس ميزند!
تنديسگر من،
خودم كلاه بزرگي سرم گذاشته ام،
كه گوشهايم نمي شنوند!
كه چشمهايم نمي بينند!
اما هنوز صدايت مي كنم،
بهتر از مادر بزرگ ها،
كه چند ركعت برايت شهادت دروغ مي دهند و
مي پندارند بعد از سلام، حق گناه دارند!
در اكثر كارهاي خانم الماسي با بهكارگيري زبان معمولي مواجه هستيم و اكثراً به جاي اينكه زباني بسازد بيشتر سعي مي كند زبان را به كار ببرد. شناخت موقعيت و استفاده ي درست از تصاوير حاشيه اي، به هوشمندي شاعر بر مي گردد كه به غير از پر كردن فضاهاي خالي بين سطور، به دقايق ناب شعري ختم مي شود. در راستاي همين سخن: »پنجره ام رو به قبله است ـ بعضي وقت ها پشت به پنجره مي كنم ـ موي گربه نمازم را باطل مي كند و . . .«
اگر سطر دوم را حذف كنيم از قدرت روايت و مفهوم كاسته نمي شود »بعضي وقت ها پشت به پنجره مي كنم« همان تصوير حاشيه اي است كه مي بينيم اما »خودم كلاه بزرگي سرم گذاشتهام«.
کلیه پست های این وبلاگ از تاریخ 10 اردیبهشت1391 مطالب چاپ شده در دوهفته نامه دارالصفا بوده و پست های قبل از این تاریخ، مربوط به هفته نامه اورین خوی می باشد.