كلبه خيال
تلاطم عشق
سيدمحمد حسن ناصحي (خوئي)
بفرصتي، غم خود را، به يار خواهم گفت
اگر چه نيست مرا غمگسار، خواهم گفت
دگر گذشته ز حدّ توانِ دل، غم دوست
كمي بر او ز غم بي شمار خواهم گفت
ملول تا نشود بيشتر، به صد نرمي:
ز درد خويش يكي از هزار خواهم گفت
گذشته كار، مرا ديگر از نهانكاري
هر آنچه هست به دل: آشكار خواهم گفت
اگر چه حرف زيادست در دل اما من:
كمي از آن همه، با اختصار خواهم گفت
دمي بحال خودم، گر زمانه بگذارد:
چه ها كشيده ام از روزگار خواهم گفت
سپرده عقل كه با كس، مگو حكايت خويش
باختيار نه... بي اختيار خواهم گفت
نديده چشم به راهي، اگر بر او برسم
چه كرده با دل من انتظار، خواهم گفت
ز بسكه حسرت آب حيات بوده مرا
هماره ز آن دو لب خوشگوار خواهم گفت
گَرَم امان دهد اين گريه هاي شام فراق
نشسته يك غزل آبدار خواهم گفت
قرار يابم اگر، يكدم از تلاطم عشق
كسي كه كرده مرا، بيقرار خواهم گفت
ز درد عشق به»ناصح« نگفته ام سخني
خود آن زمان كه بدان شد دچار خواهم گفت
آزالماز هوسيم
انزاب خوئي
تئلّلرين ايز ساليري حُسنيوه اسديگجه نسيم
يوخدي دامانيوه افسوس منيم دسترسيم
عشقي آختارمادا چوخ جور و جفا چكديگيمه
سينه ده حسرت و غم، قالدي بوغازيمدا سسيم
باغ آمالده بير قوش كيمي قوندوم آغاجا
بولمديم شاخهسي بير گون اولاجاقدور قفسيم
شوق ديداريوه گوز، گوزله دي بير عمر سني
لااقل گل باشيم اوسته گوزل آخر نفسيم
كونلومون بندي اونون عشقينه باغلانميش ازل
مهريني كسسه او، ممكن دگيلي منده كسيم
خلوت وصلينه ياريم مني دعوت قيلاجاق
او قدر قالموري ديداره نه لازم تلهسيم
خطّ پايانه يتيشديگسه ده عمروم »انزاب«
سونمز عشق آتشي كونلومده، آزالماز هوسيم
در ديـار خوي
كريمي خويي
بيا و بشنو ز سراي دل نگاري
كه آن »اورين«، كوه راز داري
گرفته همچنان در دامنِ خويش
چو »شمس«ي با نگينش در مزاري
به آن دم گر رسيدم شهرِ او را
سر تربت بگريم مثل ياري
بيا اي دل كه اكنون آه زاري
تو را ياري نباشد غمگساري
تو گر يابي در آن دريا شنا را
از آن دريا بنوش آن عشق جاري
كنون درياب خود را تا چه جامي
کلیه پست های این وبلاگ از تاریخ 10 اردیبهشت1391 مطالب چاپ شده در دوهفته نامه دارالصفا بوده و پست های قبل از این تاریخ، مربوط به هفته نامه اورین خوی می باشد.