كلبه خيال
"هزارمين نفر آن هزاره من نبودم "
شهرام ميرزايي
سر من را نپرس –بي سربند ـ
ازامام حسين شرمنده
سر من را نپرس ، سنگين است
سر من را نپرس ،رزمنده!
مثل يك روح از دهان هم
هر دو خورديم گاز خردل را
جمع كرديم توي سرفه ي خون
پوست را،گوشت را و مفصل را
بر سر عشق من كه داد زدم
"شيميايي زدند فرمانده "
از دهانت سياه سرفه ي جنگ
ريه هاي مرا در آورده
سر من را نپرس فرمانده
دل خود را كجاي شب بزنم؟
من اگر از شهيد مي گويم
بوي باروت مي دهد دهنم
جبهه يعني كه دوستان تو
توي تابوت مستي آوردند
خط خون را غلط نمي خواندند
دل شكسته" »درستي«" آوردند
جبهه يعني كه آيه هاي خدا
توي قرآن ِ خون پراكنده
جبهه يعني " »حجازي« " عجمي
قبله ي من كجاست فرمانده؟!
جبهه يعني كه تانگي از گُل و مِه
از خيابان» "كوچري«" رد شد
دسته هاي عزاي نذري از
گره كوري روسري رد شد
جبهه يعني كه مصلحت بيني
جبهه يعني سكوت اجباري
جبهه يعني كه زير بغض زدن
روي قبر شهيد »"جباري«"
چند شب پيش خواب مي ديدم
باد لبيك ، دشت سجاده
مهر خوني كربلاي پنج
روي پيشاني ام من افتاده
شب خون و منور و تركش
عشق، مشغول "»چهره آرا«"يي
»چقدر به شهيد ها رفتي !
به شهادت چقدر مي آيي!›
"هل رضائي رضائك" ؟ تا گفت
عشق در سينه ي" »رضايي"« زد
چشم هاي تر مرا غم سوخت
در گلوي تو شيميايي زد
عشق مي گفت كه" »ادب جو«" باش
روي زانوي خويش افتادم
سجده بردم به دوست ، از دستت
با تن ريش ريش افتادم
دلم از هر چه لالماني تنگ
دلم از هر چه لال سالي پر
بوي باروت باز مي آيد
جنگ در پوكه هاي خالي پر
سالگرد سپيدرويي توست
جامه ي هاي عزا كه نو كردند
جسدت را اگر نياوردند
كوچه مان را به اسم تو كردند
صبح از آيينه ام بلند شدم
چهره اي در تبسمم افتاد
پا به پا بر سرم مزارم برد
جبهه هاي مرا به من پس داد
نامه ي من تمام شد، جبهه!
نامه ي هر شهيد ،آزاده
برسد اين كبوتر خوني
كوچه دوم"» صمدزاده"« . . .
چرا نيامدي
رقيه سخنور
دلم از فراق خونين چرا نيامدي
همه جا براي آمدنت آذين چرا نيامدي
امشب شب يلدا شب مباركي است
يلداي من به مداواي من مسكين چرا نيامدي
مطرب به پاست و اهل دلان جمع اند
بي لطف روي تو دل ها غمين چرا نيامدي
عاشقان تو بي معشوق مانده اند
در هوايت غريب گوشه نشين چرا نيامدي
جانم به لب آمد از انتظار
به قربان تو آن جان شيرين چرا نيامدي
دوستان به گرد من و من بي آشنا شدم
تو اي آشناي دلنشين چرا نيامدي
ز دوريت درمانده و پردردم
تو اي درمانده را تسكين چرا نيامدي
پراندوه خالي از نشاط خوشي
نشاط بخش دل اندوهگين چرا نيامدي
اينك منم آنكه دائم ز خويش مي پرسم
به ناله و فغان و عرق ز جبين چرا نيامدي
کلیه پست های این وبلاگ از تاریخ 10 اردیبهشت1391 مطالب چاپ شده در دوهفته نامه دارالصفا بوده و پست های قبل از این تاریخ، مربوط به هفته نامه اورین خوی می باشد.