راه بي سرانجام

سيد محمد حسن ناصحي

 

برده از من دل، دلارامي نميگويم كه كيست؟

لعبتي، شوخي، گلندامي، نميگويم كه كيست؟

ميكشد ياري دل سرگشته را دنبال خويش

سوي راه بي سرانجامي نميگويم كه كيست؟

با يكي از محرمان، يك شمه از احوال خويش:

داده ام بر دوست پيغامي نميگويم كه كيست؟

از شما پنهان چرا، گهگاه پنهان ميزنم

از مي لعل لبش جامي نميگويم كه كيست؟

نرم نرمك پيش او، گاهي غزل هم خوانده ام

ميكنم رامش بآرامي، نميگويم كه كيست؟

ميكند برپا، هزاران فتنه، گرداند رقيب

چيده در هر يكقدم دامي، نميگويم كه كيست؟

ميشناسم: ليكن آن شوخي كه غارت ميكند

دين و دل از عارف و عامي، نميگويم كه كيست؟

»ناصحا« هر آشنائي راز دار عشق نيست

ز آن به هر ناپخته و خامي، نميگويم كه كيست؟

 

 

 

خدا و چهارده معصوم

الهوردي مرشد

 

اول دفتر به نام او زنم

تا نفس دارم نداي هو زنم

باقي عرضم بياد مرسل است

بهترين مخلوق، آدم كامل است

حرمت زهرا به هر دردي دواست

مهر مادر نعمت بي انتهاست

اولين مهرم علي خيبر فكن

حيدر كرار آن لشكر شكن

دومين مه بس كه مظلوميت اش

از ملك بهتر كه محبوبيت اش

خون سوم رفته تا هفت آسمان

پيكرش باريده بس تير و كمان

چارمي شد با اسيران همسفر

آن مريض الحال طوفان بسر

علم كامل از امام پنجمين

فضل او سيراب كرده علم و دين

ششمين عشقم به استادي بقاست

مابقي شاگرد و استادي فناست

پاي هفتم سالها زنجير بود

جاي نالش در زبان تكبير بود

هشتمين اختر رضا شاه غريب

مهر او بر دل اثر دارد عجيب

نهمي را نه فلك حيران شدند

سر فرود آورده و قربان شدند

ماه دهم آن مه ي رخشان ما

مظهر مهر است و هم ايمان ما

يازده را بس كه غايب را پدر،

حرمتش افزوده مهدي منتظر،

ديدگانم منتظر بر نايب است،

علت العدل آن امام غايب است،

مرشد از قعر وجودش گفته است.

كين دل از نامردمان آشفته است.