رباطي خويي

آقا سيدحسين متخلص به رباطي از مريدان جلال الدين مجدالاشراف (متوفي به سال1331 ه.ق.) از اقطاب سلسلة ذهبيه بود. از اوست:

آتشي در دل فروزان كرد عشق

نار خود بر دل گلستان كرد عشق

باده نوشان حلقه زد بر دور دل

دل به رقص آمد نواخوان كرد عشق

آن‌قدر مي خورد عقل از پافتاد

مست شد چون مي پرستان كرد عشق

دامن پيرت »رباطي« سخت گير

جسم را جان داده انسان كرد عشق

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

جلاليه، ج2، ص90 ـ98)

  • به نقل از سخنوران آذربايجان تاليف عزيز دولت‌آبادي

 

مفروش

سيدمحمدحسن ناصحي(خوئي)

 

به عيب عاشقيَم بر بهاي كم مفروش

گَرَم به هيچ خريدي، به هيچ هم مفروش

به اهل معرفتم، رايگان بده، اما:

به غير اهل، به خروارها درم مفروش

كنون كه قصد تو، اي آشنا فروختن است

براي خاطر بيگانه، دست كم مفروش

مرا دلي ست، در اين سينه، پر ز گوهر عشق

به دوره‌گرد كسان، جاي مفرغم مفروش

خداي را، مدهم بي هوا به دست كسي

كه زود مي شكنم بس كه نازكم، مفروش

به خويشتن ز من عاشق تري نخواهي يافت

نگاه دار و به دنيا و درهمم مفروش

جز آستان تو جايي، نمي شناسد دل

ورا، به حرمت اهل وفا قسم مفروش

پناه جسته ام اينجا، به زير سايه‌ي عشق

مزن بساط من خسته را به هم، مفروش

ز دست نوش لبي گر ترا رسد جامي

بنوش »ناصح« و آن را به جام جم مفروش

 

شيما چمني

در گير و دار تلخي يك هجرتم غزل

غربت گرفته بال و پرم طاقتم غزل

اينجا به نام اسم تو خنجر كشيده اند

بر تكه تكه هاي قد و قامتم غزل

روي دخيل بسته به بازوي غصه ها!

من در پي رسيدن به حاجتم غزل

اينجا دريده بغض گلوي پرنده را

فرياد در سكوت شده عادتم غزل

هي پرده مي كشند ميان من و شما

با سقف هاي نم زده، هم صحبتم غزل

دنيا دو روز بود اگر مرگ هم دو روز

دنيا دو روز بود ولي . . . غربتم غزل...

شاعر نبوده اي كه بفهمي چه مي كشم

مرداب سهم من، همه ي قسمتم؛ غزل

 

تجربه جوان

وقتي تو بيايي

تقديم به آقا امام زمان(عج)

رقيه كتابي

وقتي تو بيايي دل من از غصه رها ميشه

لحظه هاي دلواپسي از رو آينه پاك ميشه

وقتي تو بيايي زندگي تازه شروع ميشه

ديگه بهونه براي گريه پيدا نميشه

وقتي تو بياي گذشته ها رنگ امروز ميگرن

ثانيه ها با تو غم ديروز و از يادم مي برن

وقتي تو بياي من ميشم يه قربوني

سر راهت بايد سرم و ببري

وقتي تو بياي آدما با من ميشن صميمي

تو رو كه ببينم يادم مي افته اون عشق قديمي

وقتي تو بيايي من از فردا هراسي ندارم

تو با مني و من ديگر كاري به دنيا ندارم

اي كاش وقتي تو بياي من زنده باشم

مثل يك پرنده اسير دستاي تو باشم