كلبه خيال
اضطراب عشق
سيدمحمدحسن ناصحي
اي پيش تو، هميشه دلم، پيش كيستي
اي جورپيشه، يار و وفا كيش كيستي
با چاشني آشتي و قهر و ناز و خشم
اي كان غمزه، نوش كه و نيش كيستي
از رشك، ريش تر شده اين دل خدايرا
پنهان مگر بفكر دل ريش كيستي
دارم بدل هواي تو، بيش از تمام شهر
جانا، تو در هواي كم و بيش كيستي
مردم ازين خيال، كه با آن تن لطيف
در بستر خيال كج انديش كيستي
»ناصح« نشسته بر نگهت، اضطراب عشق
باز اينچنين به چنبر تشويش كيستي
اشك و سكوت
انزاب خويي
از دور ديدمش، نه دل آسوده، خنده لب!
غمگين و خسته منظر و در اضطراب بود
آن ديدگان سبز، درخشش دگر نداشت
مانند چشم مي زده مايل به خواب بود
دزدانه پر گشود به سويم نگاه او
خورد آن زمان گره نگهش با نگاه من
ميخواست وانمود نمايد مرا نديد
اما قضا نخواست گريزد ز راه من
ميزد به بحر چشم وي امواج رنج و غم
زان چلچراغ سبز درخشان خبر نبود
چون سبزه زار تشنه و پژمرده از عطش
از جلوه و نشاط و طراوت اثر نبود
يك لحظه ناگزير ستاديم رو به رو
بيگانه وار بود نگاهش غريب و سرد
در چشم من سكوت مرور گذشته ها
بر چشم او ندامت و اندوه و رنج و درد
اين لحظه هاي ساكت و آرام و بي سخن
شرح هزار خاطرة پرملال بود
حرفي به جز سكوت اگر در ميان نبود
طرز نگاهمان غزل وصف حال بود
من منتظر مگر سخني بشنوم از او
او ساكت و پريش به رفتن شتاب داشت
لغزيد اشك ديده اش آندم به گونه اش
معلوم شد ز حرف زدن اجتناب داشت
حبيب حسن نژاد
»اي مگس! عرصة سيمرغ نه جولانگه توست«
حافظ
نه گرد قافله ، نه ناله ي جرس مانده
نه هاي و هوي حُدي خوان ، نه همنفس مانده
نه از بهشت نشاني در اين جهنّم سرد
نه سيب سرخ ، نه حوّاي پُر هوس مانده
ببين، پرومته آتش به كام انسان ريخت(1)
عقاب پير ِ جگرخوار در قفس مانده
كجاي كاري يوسف ؟ چرا نمي شنوي؟
نفس هناسة گُرگ است ، اگر نفس مانده
به دستبوسي سلاّخ مي رود سيمرغ
زمانه عرصة جولانگه مگس مانده
براي سكّة زخم تو يك نمك مرهم
در اين زمانة ناكس ، به دست كس مانده؟
*
مرامِ تيغ ندارند و از نيام پُرند
زبان ِ مُندرس و واژه هاي پسمانده .
ــــــــــــــــــــــــــــــ
1)پرومته ، قهرمان اساطيري يونان كه آتش را از خدايان ربود و به انسان داد.
کلیه پست های این وبلاگ از تاریخ 10 اردیبهشت1391 مطالب چاپ شده در دوهفته نامه دارالصفا بوده و پست های قبل از این تاریخ، مربوط به هفته نامه اورین خوی می باشد.