كلبه خيال
سيد محمد حسن ناصحي خوئي
ديريــست يار ديـگــــر، با ما نمــي نشيـــند
با ما دگــر نهــان و پيــدا، نمـي نشـيند
روز و شــب فـــراوان، بـا مــا نشــــسته امــا
تا كـرده عشـق ما را، رسـوا نمـي نشيند
از ايـن و آن شنيــدم، كان شــوخ ديـده با ما
از بيــم حـرف مـردم،گـويا نمي نشيند
مبـهوت مانده دل هم، از يك چنين نشــستي
امـروز مي نشــيـند، فــردا نمــي نشيند
با او چـگــونه گويــم، از درد و داغ هـجران
با مـن كه خود زمانــي،تنها نمي نشيند
كس در ميان خوبان، همتاي يار ما نيست
در دل بجــاي او هـم همــتا نمي نشيند
عمــري بلابـه گفـــتم از عاشقــي حذر كن
حرفي بگوش اين دل، اصلاً نمي نشيند
آن شــوخ نوش لب را، امشــب بيـاري مــي
تا خـانه ام كشـــاندم، امّا نـمـي نشــيند
كيــن رقـيـب در دل، با مـــهــر او نگنـــجد
ديـو و فـرشــته باهم، يكـجا نمي نشيند
برخاست تا ز محـفل، غوغا ز جمع برخاست
ننـشيـند ار دوباره، غــوغـا نمي نشيــند
گويند دور بنشين از هر چه عشق و سوداست
مـــن دور مي نشيـنم، غوغا نمي نشيند
در راه عشــق » ناصح« پــرواي جــان ندارد
سر ميدهد در اين ره از پاي نمينشيند
چهار رباعي
از :
حبيب حسن نژاد
1
از كار زمانه مات ماندم ،
يك راست
افزود به من هر آن چه خود خو است ؛
وَ
كاست :
من لال كه بودم ، از دهانم پُر كرد ،
وقتي كه پُر از دهان شدم ،
لالم خواست !
2
به : درويش ِ ترم چهارم
باور كن اگر به زخم ، بارت بزنند
در دهر به جُرمِ عشق ، جارت بزنند
حلاّج نمي شوي ؛
اگر هر روزِ ــ
صد سالِ تمام را به دارت بزنند !
3
وقتي به غريبه مي رسي ، مي خوانم :
تا كي خبرِ هندسه ي اقليدس
هِي در بدر ِ هندسه ي اقليدس
قانونِ دو تا خطِّ مُوازي كشك است ،
گورِ پدرِ هندسه ي اقليدس .
4
به هميشه دوست : شهريار گلواني
از عشق بپرس ، عقل انساني
چـه
مي داند از رموز پنهاني ؛ چـه ؟
صد سال سياه هم گره نگشايد
از فلسفة زندگي ما ، نيچـه !
کلیه پست های این وبلاگ از تاریخ 10 اردیبهشت1391 مطالب چاپ شده در دوهفته نامه دارالصفا بوده و پست های قبل از این تاریخ، مربوط به هفته نامه اورین خوی می باشد.