كلبه خيال
نقش خيال
هوشنگ رحيمي
شمع جان سوخته، از عشق تو بگداخته ام
تا كه در وصف جمالت، غزلي ساخته ام
دوش تا وقت سحر، محو خيالت بودم
در قمار نگهت، هستي خود باخته ام
فارغ از عالم امكان، به سجود آمده ام
قبله، جز طاق دو ابروي تو نشناخته ام!
خواستم نقش كمال تو به تصوير كشم
جز خط و خالي از آن پرده نپرداخته ام
دست من گير كز اين ورطه نجاتم بخشي
دل ندانسته به گرداب غم انداخته ام
به نام او
سيما مؤدب
دو دستت را به سوي او بگير امشب
براي »او» دمي آخر بمير امشب
صدايش كن
دلت را رهسپارش كن
ترنم هاي اشكت را نثارش كن
سلامت را اگر
پاسخ دهد، آن دم
تو جان قربان برايش كن
فروغ ديگري مي تابد از،
اقليم عشق او.
تو نور ديدگانت را فدايش كن
ز من بگذر،
همه و تن ها، ز بهر او رهايش كن
جهان بغض است و آه و كينه و اندوه
گر آرامش تو مي خواهي
همه دنيا خرابش كن
خم مينو
امين قديم خاني (عارف)
جام شرابي به دست آمده ام سوي تو
تا بشوم مست مست در خم گيسوي تو
من كه به جز عشق تو نيست دلم بهر كس
مي خورم و كف زنم در طلب خوي تو
اين همه گل از كجا گشته و حيران شده
نيست به جز ذره اي در مدد جوي تو
چشم همه عاشقان در كرم باب اوست
چشم منم متصل در كش ابروي تو
دم به دم از چهره و ناز دلت مي زنم
من بشوم چاله اي در ره هر كوي تو
باز به هر شانه من بوسه زنم زلف را
تا كه بداند همه ارزش يك موي تو
باز در ميكده بسته شده روي من
بس كنم و گم شدم در سر هر كوي تو
عارف و عارف شدن بسته به درگاه توست
مــن چـــه كنم »عارفا« در خم مينــوي تو
کلیه پست های این وبلاگ از تاریخ 10 اردیبهشت1391 مطالب چاپ شده در دوهفته نامه دارالصفا بوده و پست های قبل از این تاریخ، مربوط به هفته نامه اورین خوی می باشد.