داريخيرام

زنده ياد ع. آيرملو (وفا)

 

آدام  دورسون  هارا  گئتسين؟ دونيا گلير دار آداما

آدام دردين كيمه دئسين، هاردا كؤمك وار آداما

دوْست ـ آشنانين، ائل ـ طايفانين تنها  قورو آدي قاليب

نه چيخاجاق ائل ـ طايفادان، هاردا كؤمك وار آداما

بير وحشتلي تيكانليقدا ياشاييشين نه لذتي

بير يئرده كي هارا گئتسَن ايليشيري خار آداما

مني ياخيب يانديريري عشقين شؤوقو، حرارتي

آمّا آخي نه سؤيله‌ييم بوز آداما، قار آداما

هردن آدام گؤرور  بابا عجب يامان زامان اولوب

بعضي‌لره آدام دئمك، واللاه گلير عار آداما

هامي اَيري، هامي يالان، هامي حوققا، هامي كلك

»وفا« كيمه يار سؤيله‌سين كيمدير اولان يار آداما

 

سخندان عشق

سيدمحمدحسن ناصحي (خوئي)

 

جانا مرو، كه بي تو پريشانيم، بس است

در كار عشق، بي سر و سامانيم بس است

ويران نموده خانه دل را غم فراق

پر سنگدل مباس كه ويرانيم بس است

تا خوب تر شناخته گردم، ميان شهر

داغ محبت توبه پيشيانيم بس است

دانم زبان عشق و ندانم زبان غير

اين يك هنر براي سخندانيم بس است

بي عشق زيستن نتوان، و آنچه زيستم

بي آن هميشه بهر پشيمانيم بس است

سيرم ز جان خويشتن، اي مرگ همتي

كاندر شب فراق گرانجانيم بس است

گر جان گرفته از من و سازي به ساعتي

هم صحبتي خويشتن ارزانيم بس است

دشوار مي رسم به تو، يالّه ز بيم خلق

راندان چنين ز خويش بآسانيم بس است

خواهم گشود بر همه راز نهان خويش

ديگر نهفتن غم پنهانيم بس است

»ناصح« تو با غزال و غزل زنده اي هنوز

كمتر بگو كه عشق و غزلخوانيم بس است

 

ساده دل، دل

انزاب خوئي

 

با تو پيمان وفا بستم اگر روز نخست

كار من بود به آئين خرد كار درست

ساختم گر به ره عشق تو با محنت سخت

كي خبر داشتم عهد تو بود از بن سست

جز دل آزاري و بي مهري و اندوه چه ديد

ساده دل، دل كه به نزد تو محبت مي جست

عجبي نيست كه فرجام وفا بود جفا

شيشه از سنگ پديد آمد و خار از گل رست

منفعل نيستم اندر بر آئين وداد  1

كه پريشاني اين عشق به زير سرتوست

آنچنان بر دلم افكنده غمت تير بلا

كه نيفكنده كس اين‌سان به هدف چابك و چست

آنكه »انزاب« زماني به رهش جان مي داد

دست با خون دل از خير و شرش آخر شست

.......................................

1ـ  وداد: دوستي، دوست داشتن، محبت