كلبه خيال
دل خونين
انزاب خوئي
دلم شدست گرفتار آن دو چشم سياهت
»"بهشت هم به جهنم ، فداي ناز نگاهت« "
هزار بارگذشتي به ما نگاه نكردي
چه باك ،اين دل خونين شكسته باد به راهت
از آن دو ديده هماره به رهگذار تو دارم
كه سوي چشم من افتد نگاه گـاه به گاهت
گرم دهند همه كائنات روي زمين را
به مويي از تو نيرزد ،قسم به روي چو ماهت
جز آنكه شهره عالم شدي به خاطر ياري -
دلا ، چه بوده در اين عشق اشتباه و گناهت ؟!
به عيش و نوش جهان ديده بسته ام همه عمر
كه چشم دوخته ام بر وفاي خواه نخواهت
تو مهر من به دل خويش داري و ننمايي
كه هست طرز نگاهت در اين مقوله گواهت
فراز اين غزلم از "»حبيب«" وام گرفتم
»بهشت هم به جهنم فداي ناز نگاهت« "
اگر چه مانع و ديوارهاست بين من و تـو
هميشه خاطر "انزاب" هست بر سر راهـت
جادوي بهاران
هوشنگ رحيمي
چو پرّان شد پرستوي بهاران
به جان مستي دهد بوي بهاران
صبا، با نم نم باران روانست
براي رُفت و رو، سوي بهاران
ز عطر پونه، دل بي تاب گردد
كنار چشمه و جوي بهاران
ز ناز باغبان ها بي نياز است
گل زيبا و خودروي بهاران
بشارت مي دهد هر دم ز آفاق
صداي پاي دلجوي بهاران
بيا بنگر كه در گلشن چه غوغاست
چو محشر در تكاپوي بهاران
گر از خود مي روي اي دوست بشتاب
بنوش از جام بانوي بهاران
دمي با گل نشين و باده برگير
چه جانبخش است مينوي بهاران
مبارك باد نوروز و بهارت
ترا خوش باد جادوي بهاران
ياد تو
بهرام صاحبدل (هايم)
ياد تو آرامش جان مي شود
با تو جانم فصل باران مي شود
هر دم از تو خانة تاريك جان
نورباران و چراغان مي شود
با حضورت اي طبيب عاشقان
درد بي درمان چه درمان مي شود
خاطر ناشاد من با يك نظر
چون گلستان شاد و خندان مي شود
ميكند شرمنده اين چشمان تر
ابر نيساني چو گريان مي شود
آنچنان خوبي تو اي زيباي من
نام خوبت زيب عنوان مي شود
اي صفاي زندگاني عشق تو
بي تو دنيا تيره زندان مي شود
خطّ و خالت مي كند تاراج دل
لعل نوشت آب حيوان مي شود
غمزه هايت »هايم« ديوانه را
کلیه پست های این وبلاگ از تاریخ 10 اردیبهشت1391 مطالب چاپ شده در دوهفته نامه دارالصفا بوده و پست های قبل از این تاریخ، مربوط به هفته نامه اورین خوی می باشد.