خواجه على عارف خويى

  »خواجه علي عارف خويي« به نوشته كتاب »روضات الجنان« از خوى مهاجرت كرده (به نقل ازحافظ كربلايى، روضات الجنان، ج 2، ص 75. ) و در آذر شهر به خواجه يوسف، عارف مشهور دست ارادت داده و در قريه‌ي  باداميار ( در دوازده كيلومترى جنوب شرقى آذر شهر) خانقاهى ساخته و مشغول ارشاد شده و در سال 699ه.ق در آنجا وفات نموده و قبرش فعلا در همانجا مزار است. غزلياتى دارد و از اشعار او اين چند بيت است:

 آئيــنه دل گـر كـنـى پــاك

سـيــرت گــذرد ز جـمله افــلاك

 عـرش است مقام مرغ جانت

پــا بــست چرا شدى در اين خاك

 بنــشين نفــسى به ماتم نفس

ايــن جــامه حــرص را بـزن چاك

 ايــن كار نه كار بيــدلانست

مــردى بــايــد دلـيـــر و چــالاك

 تــا از دو جـهان شود مجــرّد

و از عـــالمــيــان نــبـاشـدش باك

 در عــالم قــدس كن نظر تـو

بــردار نـــظر زخــار و خــاشــاك

 زنهار »على« ز دوست مگذر

گرز آنكه تو راست عقل و ادراك

(از كتاب سيماي خوي ـ نوشته علي صدرايي خويي)

 

 

 

آيـت نـاز

انزاب خوئي

عـاشــقم، از سر خوكــي نَهَم اين آئيــن را

شُــكر مــي بــايَدَم اين ديــدة زيــبـابين را

چـشــم زيبــا نگرم هر چه كه بيند زيبـاست

نــازم اين ديده كه خود مِهر شمارَد كين را

جوشش عاطفه و عشق و محبت كه مراست

نـرم مي خواست دل آن دلبرِ دل سنگين را

دلـرُبــايــان نـتوانــــســت بَـرد از مــن، دل

داشــتــم گــو ز بــراي تــو دلِ مسـكين را

جُز نـگاه طــرب انــگيز تــو اي آيــت نــاز

چـــه تــواند بُــكنــد شــاد منِ غمگين را؟

عشــق، خــود آفــت جانست و فزايندة غم

گــو به فــرهــاد ملامت چه كني شيرين را

ســـوي آن يــار گر اي باد صبا مي گـذري

بـــازگــو قــصــه ايــام خــوش ديـرين را

نـاز را داده خدا كــآن صــنم از دولــت ناز

بَرَد »انزاب« ز من طاقت و عقل و دين را

 

 

 

مترسكها غائبند!

اسماعيل لطفي

چه فصلهاي زخمي باراني،

چه زخمه عميق زمين، بر سه تار كبود فردا،

چرا صدايم كردي؟

چرا؟

پستوي كدامين نگاه،

بر چهار ميخ صليب مي لرزد؟

**

مترسك،

آنچه در تو مرده است

لاشه چوبي ست ميان خاك

در انعكاس پژمرده انتظار...

ـ اي افسانه صليب و زاغ

ـ اي سياه پوشالي ـ مترسك،

خورشيد كه رفت

توئي و جسم پوشالي شهر،

توئي و زخمهاي زاغ كبود،

ـ يخ بسته اي شايد در انتظار اسطوره اي ترس؟!

چرا صدايم كردي؟

چرا؟

**

مترسك!

باور مرگ كوير،

يادآور مسلخ باران در فصلهاي زخمي پنجره ها

                                                 نيست...

چرا صدايم كردي؟

چرا؟

كسي نمي فهمد پيوند من و تو در كسالت يك لبخند را!

چرا صدايم كردي؟

چرا؟

بند:چرا صدايم كردي؟

از حسين پناهي