محمد ارثي زاد

در گير و دار فضاهاي مدرن و سنتي

انجمن ادبي دانش خوي _ سجاد حاجي حسينلو

 

اشاره: در چند سال اخير »انجمن ادبي دانش« يا تغيير و تحول اساسي روبرو بوده است كه بعضي از شاعران، كليشه‌هاي معمول را شكسته و به دنبال تجربيات جديد و طبع آزمايي‌هاي نو بودند. محمد ارثي‌زاد در اين رهگذر گاهي خود را با اين جريان ادبي هم مسير كرده است؛

شاعري توانا كه در گيرودار فضاهاي مدرن و سنتي حركت مي كند. شعرش را واكنشي به همه ي داده هاي هستي مي داند، دوست دارد ايدئولوژي هاي رايج را بشكند تا به خودمختاري منحصر به فرد دست پيدا كند. از كنش هاي اجتماعي نيست به خود گله دارد و فرياد مي زند:

هي پارس مي كنند شب و روز در سرم

هي طعنه مي زنند به اشعار دفترم

اين آب خربزه به شما نان نمي دهد

ديروز با كنايه به من گفت مادرم

با اين‌حال هميشه بايك استكان غزل ازميهمان خودپذيرائي مي كند. غزل مثنوي »پلك« قدرت پلك زن را از ما مي گيرد تا غزل را به »مثنوي تبديل كند.« زبان نرم و بدون تكلّف شعر در تمام وضعيت هاي روايي توانسته انسجام خود را حفظ كند.

همچنان كه از عنوان شعر بر مي آيد »پلك« بيشترين بسامد را به خود اختصاص داده است كه اين تواتر با مهارت بي نظيري در فضاهاي مختلف استفاده شده تا از وفور اين كلمه آزرده خاطر نباشيم.

هم پلك مي زني و هم اينكه مرا به هم

هي مي زني مرا به هم و پلك را به هم...

هي پلك مي زني و زمين را به آسمان

منظومه ايست دايره ي چشم هاتيان...

امشب كه پلك هاي شما تا خدا رسيد

اين مثنوي بهانه ي خوبي است تا رسيد

مابين رقص پلك زدن هاي چشمتان

ديدن، و نيز ديده شدن پاي چشمتان...

ساعت دو پلك و نيم گذشته است از اذان

من از دو پلك مانده به مسجد كنارتان

دارم نماز نافله ي پلك مي شوم

مبهوت ناز قافله ي پلك مي شوم...

با اينكه شعر حدود 34 بيت است ولي با نظام درهم تنيده اي كه به وجود آورده هيچ وقفه اي در محور عمودي احساس نمي شود.

بافت شعر اگر چه درون متني است ولي اگر ابيات را به ديد فرامتني نگاه كنيم، در اين صورت نيز با اقتدار و استقلال محكم ابيات برخورد مي كنيم. مثلاً:

امشب دوباره حادثه آغاز مي شود

پروانه هاي روسريت باز مي شود...

باران ابر وحشي ارديبهشت من

محتاج توست ذائقه ي كار و كشت من

معني هميشه در شعر معلق است؛ به اين دليل كه زبان فرايند متغييري دارد. هر دال ما را به مدلولي ديگر ارجاع مي دهد و معاني اوليه در سايه معاني بعدي تغيير پيدا مي كنند. با جان تازه‌اي كه اين روزها غزل مثنوي گرفته به نظر مي رسد براي شاعران غزل سرا مثل ارثي زاد دريچه ي جديدي گشوده است تا با گريز از حيطه ي دست و پاگير غزل بهتر به فعل سرايش ادامه دهند. گاهي در غزل هايش تك بيت‌هاي ناب چنان جريان شعر را به هم مي زند كه ياد »بيدل« و »صائب« مي افتيم و به اسلوب معادله هايي كه مخصوص شعر آنهاست برخورد مي‌كنيم.

گر چه سقوط مثل پريدن نمي شود

اما به جام مي شود از ريختن رسيد

ابياتي از اين دست خيلي كم، بين شاعران جوان اتفاق مي افتد. شايد كم حوصلگي حاصل از جهان ماشيني است كه روي شعرا تأثير منفي گذاشته و ذهن شاعرانگي آنها را از اين گونه صنايع بديع خالي كرده است.

ارثي زاد كارش كه از گريه مي گذرد با رديف »مي خندد« غزل را شروع مي كند.

هميشه اول فصل بهار مي خندم

تو ديده اي چقدر بي قرار مي خندم

ولي نيامدي امسال، حال من خوش نيست

عجيب نيست كه بي اختيار مي خندم

خبر رسيده كه عاشق شدي، نمي داني

به حال و روز خودم زار زار مي خندم

پرنده اي كه قفس در بهار را مي خواست

پريده است براي چه كار؟ [مي خندم]

به زير بال و پرم زرد زرد مي افتند

به روي شاخه ي شان قار قار مي خندم

خبر رسيده كه مردي گرفته دستت را

خبر رسيده كه من داغدار مي خندم؟

خبر رسيده كه اشكي نمانده در چشمم؟

خبر رسيده كه در شوره زار مي خندم؟

خبر رسيده كه يك شهر دور من جمعند؟

خبر رسيده كه ديوانه وار مي خندم؟

خبر رسيده؟... خبر رسيده؟... بگو لا  مصّب

بگو دِ... تف به تو اي روزگار مي خندم

به خنده هاي مكرر كه گريه مي پاشند

به اين رديف سمج چند بار مي خندم

چهار پايه ي دنيا هُلم نمي دهد و...

نه مثل حلقه ي بالاي دار مي خندم

به جاي اسم تو بمبي تهِ تهِ قلبم

4، 3، 2، و يك انفجار.

به خلوتش كه سر مي زنيم مي بينيم كه خنده ي تلخش از گريه غم انگيزتر است. رديف غزل همراه با پارادكسي كه در ساختار و روايت تثبيت شده بار كلي اثر را به دوش مي كشند. شروع غزل با فصل بهار و هدايت جريان بعدي به دنيايي در تضاد، تكنيك متعارفي است كه از آن بهره برده و با تمهيدات مناسبي (خبر رسيده؟...  رسيده؟... بگو دِ لامصّب   بگو دِ... تف به تو اي روزگار مي خندم) شعر را زنده نگاه داشته و »خبر رسيده« هاي قبلي را توجيه كرده و خواننده را به درون حادثه اي اصلي در انتظار هل داده است. بيشترين يا بهتر است بگوييم مهمترين تأثيري كه روايت هاي حسي روي مخاطب مي‌گذارد كشاندن مخاطب داخل اثر است. كاري كه با موفقيت در اين شعر اجرا شده است. ارتباطي كه از اين طريق ايجاد مي شود پايدار و مانا است و با هر بار خواندن همان تأثير اوليه ي خود را حفظ مي كند هر چند غليان احساسات بيشتر آنكه ما را به شعر جلب كند به شاعر و باورهاي شخصي او هدايت مي كند. موفق ترين قافيه اي كه در اين غزل استفاده شده »قار قار« است چرا كه به لحاظ فضاي كلامي شعر و رديف »مي خندم« ناخودآگاه ما را ياد »قاه قاه« مي اندازد. و به قول معروف محدوديت گاه به خلاقيت مي انجامد كه اتفاقاً بيدل نيز نظير اين تبادر در ساختار دارد:

به گريه خاصيت شيشه هاي مي دارم

كه خنده بر لب من قاه قاه مي گريد

»ياكوبس« مطرح مي كند كه واژگاني كه از نظر صوتي مشابه هستند به همين دليل از نظر معنايي نيز نسبت به موقعيت خود در كنار هم قرار مي گيرند بعد از جنگ تحميلي شعر تمركز اصلي خود را به حواشي جنگ متوجه مي كنند.

اما شعر آييني (ديني) با كم لطفي هايي كه در سال‌هاي قبل روبرو شده بود تقريباً به حاشيه رفته بود كه البته امروز با تجديد حيات خود به نوآوري هايي نيز دست پيدا كرده كه به دو مورد از آن در غزل ارثي زاد اشاره مي‌كنيم:

بعد از تو آب هاي جهان برگرفته اند

مردان چاه با سر هم خو گرفته اند

بعد از تو هيچ . . . هيچ پدر، مادري نداشت

انگار عشق را همه جادو گرفته اند

بانو چه مردهاي بزرگي كه سال ها

ميلادها براي تو كادو گرفته اند

الف) پرداخت تازه به احاديث منقول با زبان امروز: بعد از تو هيچ . . . هيچ پدر، مادري نداشت (ام ابيها)

ب) كشف اشتراكات معنوي بين فضاي ديروز و امروز: بانو چه مردهاي بزرگي كه سالها سخن از شعر ارثي زاد هر چند بيشتر از جا دارد كه ولي به فرصت بهتر مي گذارم و به قول خودش:

مرا نديده نشستند و آمدند شدند

رسيده رفت شدند و نيامدند شدند