كلبه خيال
زينب ميرزامحمودي
در چراغ قرمز زندگي
مردي هراسان، ترمز كرد
و همه پشت سرش بي اختيار ايستادند
مرد پلك برهم زد، چراغ سبز شد
آدمك هاي پر از رنگ و هياهو فرياد زدند:
ديوانه جاده را تا انتها طي كن
مرد از جدالش گفت با يك غريبه پنهاني
آدمك هاي بلورين بر سرش آوار شدند
حركت كن
مرد چشمهايش اما، همچنان فرياد مي زد
باور كنيد:
يك مسافر، يك غريبه
از دياري دور مي گويد
بايد از خط كشي بين زمين و آسمان گذر كني
بايد از شهر و ديار و خانه ات سفر كني
خنده تلخ آدمكي بر روي خط كشيهاي خيابان رقصيد
مرد چشمهايش هيچ نديد
ترافيك غم و درد و ترس
لرزش گنگ صدا
آن طرف تر يك غريبه، برگه گرفتن جان بر دست
دنده نفس خلاص
مرد مرگ
چشم هيچ آدمكي خيس نشد
فردا، صداي كودك روزنامه فروش
در دل زخمي خيابان مي پيچيد
ـ آي مردم:
خبر
در سايه و روشن ديروز
مرد ديوانه اي به بن بست رسيد!
بهروز اسماعيل زاده
چشمهايش را باز كرد
چشمهايي
به عمق سكوت
به عمق حسي
كه نه مي توان گفت
كه نه مي توان نوشت
چشمهايي به عمق فاجعه
شايد ـ
ته مانده هاي خوابش را خميازه كشيد
تازه يادش آمد
كه
چقدر عاشق شده بود
جواد يوسفي
اي نگاه مست تو روياي من
شوخ من، شيرين من، شهلاي من
اي كه قدت سرو را استاد ناز
باز كن زلف كمندت را بناز
ناز كن نازي كه هوشم مي برد
تا دكان مي فروشم مي برد
اي نواي ناي ني محزون ز تو
اشكهاي حسرتم گلگون ز تو
اي بهشت جاودان آغوش تو
خلق عالم جملگي مدهوش تو
غصه را از سينه ام ياد تو رفت
صبح در آيينه چشمت شكفت
پيش چشمت چشم آهو رم كند
سرو هم پيش قدت سر خم كند
اي لبت رنگين تر از خون انار
پيش رويت پژمرد گل در بهار
اي ترك تتار قصه ها
آب و جارو كن ز قلبم غصه را
اي طنين نام تو شعر آفرين
گشته جانم با غم عشقت قرين
تا كه پيشم نامتان را مي برند
سينه ام را گوئي از غم مي درند
حسرتت آخر به خونم مي كشد
تا به گرداب جنونم مي كشد
مستم از چشمان تو دستم بگير
نيستم گر ذره اي، هستم بگير
اي فروغ عشق در چشمان تو
رخصتي تا جان كنم قربان تو
از تو گفتن نازنين بس مشكل است
گر بگويم بي گمان كار دل است
دل بدار گيسويت آويختم
مثنوي را با غزل آميختم
شعرم از چشمان تو الهام يافت
کلیه پست های این وبلاگ از تاریخ 10 اردیبهشت1391 مطالب چاپ شده در دوهفته نامه دارالصفا بوده و پست های قبل از این تاریخ، مربوط به هفته نامه اورین خوی می باشد.