كلبه خيال
ماه پنهان
هوشنگ رحيمي
بسكه زلفانت گل افشان كرده اي
حــال و روزم را پريشان كرده اي
ايـــن دل غربت نصيب و خسته را
بـــي خبر از كفر و ايمان كرده اي
داغ مهري لالهسان در پـــــاي دل
نقش چون طغراي پيمان كرده اي
آن لــب لعل شـــكر بــارت به ناز
مثــل جــــام آب حيوان كردهاي
لـطف خود را بر سر كوي و گذار
با خــلايق، وقف احسان كردهاي
آشيــان گم كرده مرغي را ز غيب
در قــفس سر در گريبان كردهاي
طوطــي در بنـد و از خود مانده را
مــرغ ايوان و سخندان كـــردهاي
اي بـــت گنــدم نماي جو فروش
صيــــد دلها را چه آسان كردهاي
چند گويم اي غــزال خوش خرام
بيدلان را مــات و حيران كردهاي
چشم بد دور از قـــد و بـــالاي تو
زير بـــــــرقع، ماه، پنهان كـردهاي!
امير نقيلو
عضو انجمن ادبي دانش خوي
نشستم از تـو بگويـــم رديـــف پيدا شد
و حرف قــــافيه اش هم مصوّت »آ« شد
به استـــــعاره و تشبيـــــه فكر مي كردم
كه چشم خانــــه تــــو در غزل معمّا شد
به بــرق چشم سياهت چراغ ماه شكست
و آفتـــاب خودش را گرفت و رسوا شد
غزل به خال لبت گفتم و رديـف نشست
به روي گوشه اي از بيت، در تماشــا شد
تـــو آمـــدي و گل آفتـــــابگردان هم
بــــه احتـــــرام حضور تو از كمر تا شد
تـو حرف ميزدي و جمع خيرهات بودند
تـــو خنده ميزدي و بين جمع غوغا شد
پـــس از تو شعر تو را عاشقانه مي خوانم
كـــه واژههاي غــــزل با لب تو معنا شد
کلیه پست های این وبلاگ از تاریخ 10 اردیبهشت1391 مطالب چاپ شده در دوهفته نامه دارالصفا بوده و پست های قبل از این تاریخ، مربوط به هفته نامه اورین خوی می باشد.