حبيب حسن نژاد

نشد زلال بماني، به آب فكر كني

و مثل آينه بر نور ناب فكر كني

به شب كه دورة سختي ست هِي گره نخوري

به همنشيني با آفتاب فكر كني

نسب ز تاك نبردي، بعيد مي دانم

چو بيد سوخته بهر شراب فكر كني

چقدر آهني و زنگ مي زني حتي

براي ديدن يك قطره آب فكر كني...

ـ

براي آن كه بدوزي دهانِ شِكوه، مباد

به جاي بوسه، به سُرب مذاب فكر كني

 

در وصف سوارِ سبز پوش

ليلا حبيبي

به نام او كه انسان آفريد و به همراهش عشق آفريد.

با گريز از همة آشفتگيها و از همة دگرگونيهاي دنيا، فصل سرما و گرما به سوي خلوتگاه هميشگي ام دويدم. با هر قدمي كه مي رفتم زيبايي هاي خداوند را در هر نقطه اي مي ديدم. و به تماشا مي ايستادم. و مي انديشيدم. كه در هيچ مكتبي چيزي نخواندم جز عشق. و در هيچ كاغذي با هيچ قلمي چيزي ننوشتم جز عشق. عشق را در خداوند و خداوند را در عشق يافتم. بي پرده و بي ريا عاشق شدم.

زلال گشتم چون آب كوثر، و روانه شدم چون چشمة زمزم. ديوانه شدم مثال مجنون.

آنقدر دويدم، آنقدر فرياد زدم، آنقدر نوشتم تا كه آخر به تو رسيدم.

شكوفة بهاري در بوستان احمد تو بودي. آفتابي بودي كه بر زمين طلوع كردي. اما كه چه زود چشمانت را از ما دريغ كردي.

عاشق رويت:

من عاشقم به رويت

ديوانه اي به كويت

مجنون در اين حوالي

همواره جستجويت

رخصت بده خدايا

تا روي گل ببينم

حجت بده تو باري

تا بوي گل ببويم

پروانه اي شكسته

بر روي برگ خسته

عاشق ترين عاشق

در كوي تو نشسته

 

 

عطا آقاسي

هر بار

توي يكي از همين كوچه پس كوچه ها كشف مي شوي

و هر بار معجزه اي تازه اتفاق مي افتد

مضبوحانه ترين شب پرسه هائي كه جادة ابريشم را

به سوي خانة تان منحرف مي كند

و حالا ابريشمين جاده اي كه به گيسوت بسته اي

در ازدحام جيرق جيرق زنگوله هائي كه رسيدن محموله‌هاي جديد را نويد مي دهند

هنگ كنگ به زودي خفه مي شود

و كلكته به احتمال قوي زير آب مي رود

بهتر كه ببيني

زمين سريع تر از قبل مي چرخد

آن هم نه به سبك مولوي

كه بلكه به مثابه سيب سرخي كه توي دست هات

                      ترك مي خورد و

                                     روي هوا مي افتد. . .

هر بار

توي يكي از همين كوچه پس كوچه ها كشف مي شوي

                           و قبل از آنكه بيافتي

                                                    اتفاق مي افتي