ريشه‌ي«سزارين»در شاهنامه

ولي قلي‌پور

 

امروز در دفتر دبيران دبيرستان صائب شكوي وليعصر(عج)،يكي از فرهنگيان همكار مدرس زيست شناسي گفت: »... امروزه واژه ي [رستمينه] را به جاي كلمه [سزارين ـ با نام يوليوس سزار رومي مقتول به سال44 ق.م ارتباط دارد] به كار مي گيرند«. در تكميل فرمايش ايشان گفتم كه: من سه سال پيش مقاله اي را با عنوان »نخستين سزارين در شاهنامه« نوشتم و به كمسيون ارزيابي آثار و تأليفات مديريت آموزش و پرورش شهرستان خوي عرضه نمودم. يكي از معاونت هاي محترم فرموده بودند كه واژه: »سزارين به زيست شناسي ارتباط دارد نه به ادبيات«. نگارنده هم به نيم امتياز از سه امتياز آن مديريت قانع شدم و چون هميشه، دم برنياوردم. (نامه اداره با امتياز منظور شده موجود است).

اما داستان اين بود كه من براي اعتراض به چنين مديران و معاونان غيركارشناس، تدريس ادبيات را به كنار گذاشته و چند سال در كتابخانه هنرستان سنايي درباره ي شاهنامه مطالبي مي نگاشتم كه متوجه شدم داستان تولد رستم در بخش اسطوره اي شاهنامه، كلمه »سزارين« را به ذهن انسان متبادر مي كند. به همين خاطر بخش اسطوره اي شاهنامه را نخستين سزارين نام نهادم.

اينك چگونگي داستان را از ص35 آن مقاله عيناً نقل مي كنم.

داستان سزارين رستم

بسي برنيامد برين روزگار / كه ازاد سرو اندر آمد به بار

شكم گشت فربه و تن شد گران/ شد آن ارغواني رخش زعفران

بدو گفت مادر، كه اي جان مام/ چه بودت كه گشتي چنين زردفام؟

رودابه در جواب گفت: آن چنان سنگين شده ام كه گويي اندرونم را با آهن و سنگ انباشته اند. روزگار اين چنين مي گذشت تا اينكه روزي بيهوش شد و »از ايوان دستان بر آمد خروش«. به زال زر خبر بردند كه »پژمرده شد برگ سرو سهي« زالي چون رودابه را بدان سان آشفته و پريشان ديد »همان پرّ سيمرغش آمد به ياد« زال با افروختن آتش و سوزاندن پر سيمرغ:

هم اندر زمان تيره گون شد هوا

پديد آمد آن مرغ فرمانروا

زال بر سيمرغ تعظيم كرد و سيمرغ از او پرسيد كه: »اين غم چراست؟« او حال وخيم رودابه را به سيمرغ باز گفت و سيمرغ هم او را اين چنين راهنمايي كرد:

بياور يكي خنجر آبگون / يكي مرد بينا دل پرفسون

نخستين به مي ماه را مست كن / ز دل بيم و انديشه را پست كن

بكافد تهيگاه سرو سهي / نباشد مر او را ز درد آگهي

وزو بچه شير بيرون كنند / همه پهلوي ماه در خون كنند

و زان پس بدوز آن كجا كرد چاك / ز دل دور كن ترس و تيمار و باك

گياهي كه گويمت با شير و مشك / بكوب و بكن هر سه در سايه خشك

بساو و برآلاي بر خستگيش / ببيني همان روز پيوستگيش

بدو مال از آن پس يكي پر من / خجسته بود سايه فر من

ترا زين سخن شاد بايد بدن / به پيش جهاندار بايد شدن

زال با شنيدن سخنان سيمرغ »برفت و بكرد آنچه گفت اي شگفت« در آن لحظه اي كه »سيندخت« مادر رودابه زار زار مي گريست:

بيامد يكي موبدي چربدست / مر آن ماهرخ را به مي كرد مست

بكافيد بي رنج پهلوي ماه / بتابيد مر بچه را سر ز راه

چنان بي گزندش برون آوريد / كه كس در جهان اين شگفتي نديد...

شبان روز مادر ز مي خفته بود / ز مي خفته و هش ازو رفته بود

اين ابيات از صص236 و237 و238 شاهنامه جلد يك چاپ مسكو گرفته شده است.

بدينسان بود كه زايمان غيرطبيعي رستم، زندگي غيرطبيعي و خارق العاده اي مي طلبيد.

اكنون دو هجايي »سزر« (sezar) را كه از حروف اختصاصي س= سيمرغ، ز = زال، ر = رستم و رودابه ساخته شده است، براي ارج نهادن به زحمات فردوسي بزرگ در كنار واژه »رستمينه« پيشنهاد مي شود، زيرا اولاً »سزر« يادآور كلمه سزارين مي باشد، ثانياً ايهام وار كلمه »سه زر« را به فرا ياد انسان مي آورد كه هر سه براي ما ارزشمند. ثالثاً واژه دو هجايي »سه زر« از واژگان چهار هجايي »سزارين و رستمينه« سهل التلفظ است، چون استاد بزرگوارم مرحوم دكتر عبدالامير سليم استاد درس خط و زبان پهلوي در دانشگاه آذرآبادگان هميشه مي گفت: همه اشيا و پديده هاي عالم طبيعت از ساده شروع و هر روز پيچيده تر مي شوند تنها »زبان« است كه از پيچيده شروع و هر روز به سوي سادگي مي گرايد و هر دو به خاطر راحتي انسان است، زيرا انسان راحت طلب، ماشين آخرين سيستم كنترل دار را به خاطر راحتي خود به جاي ارابه چهار چرخه نشانده است و كلمه »انا هيت يه ِ ي« دوره باستان را به »ناهيد« امروز تبديل كرده است همين طوري كه امروزه واژه ي »مي گم« در زبان محاوره اي جاي »مي گويم« را به خود اختصاص داده است.