ما را چه شده است؟!

عبداله عظيم آبادي

 

اين نوشتار اشاره به نوشته هايي است كه با انواع شيوه ها و برخورد هاي ناصواب و تخريبي موجباتي را براي ديگران فراهم مي آورند و از فضاي موجود استفاده اي غيرمنصفانه  مي كنند. اما مطمئن باشند كه دعاي خيري همراه آنان نخواهد بود چرا كه از قديم و نديم گفته اند ملاك فضيلت انسان، بزرگي سن و ثروت او نيست بلكه در فضيلت و كمال معنوي اوست.

ترقي پذيري در فطرت انسان نهفته است و هر وقت انسان درجه انسانيت خود را به درجات بالاتر ترقي بدهد آن وقت خود را به نام متفكر اجتماعي و اصلاحگر جامعه به حساب خواهد آورد وگرنه بدون رسيدن به اين مرحله، با هيجان هاي منفي و تند و به اين و آن تاختن و خود را يك پله از ديگران بالاتر ديدن كار منطقي به نظر نمي آيد.

بقولي حقيقت را مي توان خم كرد ولي نمي توان شكست. چرا بجاي داشتن هواي همديگر دست به نابودي هم مي زنيم؟! اي كاش بين يكديگر پل مي ساختيم نه ديوار! چقدر تلخ است اين تجربه اي كه همچنان تكرار مي شود. امام علي(ع) فرموده است: نالايق كسي است كه نتواند دوست پيدا كند و نالايق تر از او كسي است كه دوست دانشمند خود را از دست بدهد.

در تاريخ ثبت است تيمورلنگ: حافظ را به حضور پذيرفته بود ولي به علت شاعر بودن سرش را نبريد تا با آن مناره درست كند پس نتيجه مي گيريم كه آنچه ساخته شده است نبايد ويران كرد.

معلوم نيست ما را چه شده است؟! چرا افراد دلسوزي را كه يك عمر زندگي خود را وقف اين مرز و بوم كرده اند و بدون چشمداشت و صرفاً به دليل عشق و علاقه خواستار خدمت به مردم هستند در لابلاي چرخ دنده هاي روابط ناسالم خود نابود مي كنيم. در قديم نويسندگان رابطه هاي دوستانه اي با يكديگرداشتند و اگر انتقادي از هم قلمي مي كردند با لحن صميمانه و در نهايت كوشش مي شد كه از او نامي برده نشود. بايد يكسري از پارامترها را در نويسندگي ملاحظه بكنيم تا در گردنه هاي پرپيچ و خم آن خود را گم نكنيم. به ويژه كسانيكه مثل راقم برف پيري بر سر زلفش نشسته و سنگيني بيش از نيم قرن عمر با تجربه گرانبهايي را به دوش مي كشند.

بهتر نيست شخصيت هنرمنداني را كه حقيقتاً شايسته بدگويي نيستند با غرض شخصي بدگويي نكنيم و يا كسي كه سزاوار تعريف و توصيف نيست ايشان را آنچنان تعريف كرده باشيم كه لايق آن نيست؟

آنهايي كه جوياي نام هستند به صورت يك موج مي آيند و مي روند و در نتيجه اندوه و تنهايي را تا آخر عمر بدوش خواهند كشيد. واقعيت امر اين است كه عده اي نه از خود شناخت كافي دارند و نه از ديگراني كه عمري را به اين مملكت خدمت كردند اين ناسپاسي ها باعث مي شود توسعه فرهنگي هيچگاه براي ما موضوعيّت نداشته باشد. همه مي دانيم كه روزنه ديد بعضي ها خيلي تنگ و باريك است و زاويه ديد آنان همين طور.

چرا در بعضي از نوشته ها سوار بر چهار چرخ خودنمايي روح ديگران را مي خراشيم و متلاشي مي كنيم غافل از اينكه آنچه تعيين كننده است توانايي ها و قابليت هاي فرد مي باشد. دانش اندوزي بايد در تمامي موارد پلي باشد براي رسيدن به آنچه كه اميد به آن داريم نه آنكه خود را در يك مخمصه زماني قرار دهيم و بي گمان بروز هرگونه رفتار نسنجيده و نامناسب مي تواند آثار تخريبي فراواني بر روحية نويسندگان بر جاي گذارد.

خداوند قلم را از خون شهيد بالاتردانسته و بر آن قسم ياد كرده است. البته قلمي كه در دست اهل باشد. از بزرگان ادب نقل است، كسانيكه تهي مغزند اهل منفي بافي هستند و عليه ديگران داد و فرياد به راه مي اندازند كه شايد خود را پله اي بالاتر از آنان تصور كنند. زهي خيال باطل!

روان شناسان اعتقاد دارند كه انسان بد وجود ندارد ولي انسان هايي مريض به ندرت پيدا مي شوند كه فقط عيب هاي جزيي را دو چندان مي بينند! و از گفتن محاسن ديگران خودداري مي كنند! حديثي از پيامبر اكرم(ص) به ياد دارم، وقتي در انجمني كه تو هستي درباره فردي بد مي گويند ، آن گروه را از بدگويي بازدار و در غير اينصورت از آنجا برخيز و برو.

با زبان قلم دفاع از حقوق مشروع مردم مايه افتخار است و نويسنده هرگز از كرده هاي خود پشيمان نخواهد شد. مي گويند اولين شرط ادب اين است كه شخصيت كسي را نبايد با گفتار و نوشتار خود زير سؤال برد و ناپخته عمل كرد و بهانه به دست سودجويان داد. البته نقد منصفانه هرگز به معناي دشمني نيست بلكه از روي دلسوزي، محاسن و معايب چيزي را با سعه صدر بيان كردن است. ولي نوشته هاي غرض آلود و تخريبي نه تنها براي ملت عزيز فردايي بهتر را رقم نخواهد زد بلكه آن را به سوي آينده اي تيره و مبهم رهنمون خواهد كرد.

حرف آخر اينكه توهين به هنرمندان توهين به همه است. به قول زنده ياد سهراب سپهري، چشم ها را بايد شست و جور ديگري ديد. با بيتي از شعر حافظ مقاله ام را به آخر مي رسانم.

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فكر معقول بفرما گل بي خار كجاست