اين رسم مهمان نوازي نبود!!
در حاشيه مراسم ديدار جمعي از مهمانان تهراني از مزار و منار شمس تبريزي
اين رسم مهمان نوازي نبود!!
اورين مقدم

زنگ تلفن به صدا در مي آيد. عزيز گرامي مدير اجرايي هفته نامه اورين جناب حسن زاده است. لطف كرده، اطلاع مي دهد كه گويا قرار است دراويشي از تهران براي زيارت مزار شمس به خوي بيايند و در آنجا مراسمي داشته باشند. از من هم دعوت مي كند كه با ايشان در اين مراسم همراه باشم. هرچند كه بر اساس تجربه، زياد در اينگونه مراسمات شركت نميكنم، ولي خوب موضوع شمس كمي فرق دارد. فرا رسيدن 800 ـ مين سالگرد تولد مولانا كمترين توفيري كه براي ما خويي ها داشته است اينكه فعاليتها را براي احياي مزار اين عارف برجسته بسيار بيشتر از قبل كرده است. لذا فرصت مناسبي بود تا با تعدادي از علاقمندان تهران نشين مولانا ديداري داشته باشم و حرفهاي آنها را نيز درباره شمس و مولانا از نزديك بشنوم. حتما مي دانيد كه تا چند سال پيش خيلي ها زير بار اين مساله كه مزار و مدفن شمس تبريزي در خوي قرار دارد نمي رفتند. ولي خوب با مسايلي كه در سطح بين المللي به وجود آمد و كشورهاي تركيه، افغانستان و مصر متولي برگزاري مراسمات 800 ـ مين سالگرد تولد مولانا شدند، تازه بعضي ها يادشان افتاد كه بايد كارهايي كرد و لااقل به داد مزار مهجور شمس در خوي رسيد.
خلاصه قبل از آنكه مهمانان برسند در كنار برج شمس حاضر بوديم. از دفتر تلويزيون استاني و نيز چند خبرنگار از نشريات و خبرگزاري هاي شهر نيز آمده بودند. تنها چيزي كه آنجا جلب توجه مي كرد كارگراني بودند كه در سرماي زمستان مشغول كندن و برداشتن ديوار بيروني محوطه مزار بودند كه گويا قرار است دري و دروازه اي براي محوطه گذاشته شود. نه پارچه خوش آمدي، نه تداركي و نه چيزي. دست خالي رفته بوديم و البته به عبارت درست تر آمده بودند براي پذيرايي از مهمانان. بعد از لحظاتي كم كم سر و كله مهمانان هم پيدا شد. با اتوبوس آمده بودند و آنگونه كه بعداً معلوم شد درويش نبودند بلكه اعضاي بنياد مولانا (گروه موج سبز) بودند كه عازم شركت در مراسم سالانه قونيه در كشور تركيه بودند و تصميم گرفته بودند مثل سال گذشته در سر راه از مزار مراد مولانا نيز ديداري داشته باشند. فرقش با سال قبل اين بود كه سال پيش بي سر و صدا آمده بودند ولي امسال با اطلاع قبلي.
آمدند دوربين هاي فيلم برداريشان را كاشتند، دوربينهاي عكاسيشان را آماده كردند، پارچه نوشته (بنر) معرفي شان را نيز در دست گرفتند و چند تايشان در مورد مولانا سخنان كوتاهي گفتند و يكي شان نيز شعري از سروده هايش درباره مولانا را قرائت كرد و ديگري با صدايي خوش اشعاري از مولانا را با آواز خواند و عكسي دسته جمعي و تمام.
اما موضوعي كه باعث شد من اين نوشته را بنويسم، بيان اين وقايع نبود، چرا كه بنده گزارشگر و خبرنگار نيستم. بلكه آن موضوع، سردرگمي و بي برنامگي مسئوليني بود كه مثلا ميزبان اين مهمانان بودند. نه يكي رفت خوشامدي به مهمانان بگويد و بگويد كه به شهر دارالصفا و شهر شمس خوش آمده ايد و نه يكي پيدا شد كه حتي جمله اي درباره سرگذشت اين منار و سير تاريخي آن و دو منار ويران شدة ديگر و كارهايي كه براي احياي مزار شمس شده است و يا قرار است بشود بر زبان آورد. حالا اينها همه به كنار، كمترين و كوچكترين شرط مهمانپذيري را نيز به جاي نياوردند. اينقدر كه مي گوييم و مي گويند در فرهنگ ما مهمان عزيز است و "قوناقلي ائو بركتلي اولار" نمودش را بر سر مزار شمس به وضوح ديديم. دريغ از يك ليوان چايي ناقابل كه مي توانست در سرماي زمستان براي تازه از راه رسيده ها بسيار دلچسب باشد، و يا شيريني كه مهمانان كامشان را با آن شيرين كنند يا حتي شاخه گلي و پارچه نوشته اي دال بر خوشامدگويي خويي ها به مهماناني كه ميتوانستند سفير و پيام رسان صفا و مهرباني و مهمان نوازي خويي ها باشند. دريغ و افسوس و هزاران افسوس! تنها هديه(!!) خبرنگاران و در اصل خويي ها براي اين مهمانان كه از سر و وضع و گفتارشان معلوم بود كم كسي نيستند و براي خودشان دكتري، استاد دانشگاهي و فرهيخته اي هستند، اين بود كه خواننده اي درجه چندم برايشان آواز بخواند!
واقعيت اين است كه اصلا نمي توانم وقايع امروز را براي خود هضم كنم. آيا در اين شهر به اين بزرگي كه وقتي پاي حرف و لاف و ادعا پيش مي آيد آنرا به عرش اعلا مي بريم و با بهشت عدن مقايسه اش مي كنيم، يكي پيدا نمي شد كه او را به قول ما تركها "قاباغا چيخاردايديز؟" مي دانيد بيشتر از همه، چه چيزي بر من گران آمد؟ وقتي آن خانم تهراني رفت و از نانوايي بغل مزار ده ـ بيست تا نان خريد و آن را به حاضران تعارف كرد از شرمندگي آرزو مي كردم كاش اينجا نيامده بودم. آن خانم محترم بسيار محترمانه و با زبان بي زبان حرفهاي زيادي براي ما زد. العالم يكفي بالاشارت. يعني اينكه اي خويي هاي مهمان نواز اگر شما درك نداريد كه از مهمانانتان پذيرايي كنيد ما كه داريم!
حرف آن پيرمرد نيز يادم نمي رود كه موقع رفتن كه شد با خود مي گفت لااقل يكي در مورد اين منار و تاريخچه اش برايمان حرفي مي زد يا لااقل تابلويي براي معرفي آن در محوطه نصب مي كردند.
فرصت نشد و راستش را بخواهيد رويم نشد به آن دكتر كهنسال بگويم كه شهرداري ما وضع مالي اش آنقدر خراب است كه بضاعت آن را ندارد كه تابلويي براي معرفي در اينجا نصب كند و يا بروشوري براي بهتر شناساندن اين مكان چاپ و در اختيار بازديد كنندگان قرار دهد. (البته ناگفته پيداست كه شهرداري ما براي اينگونه كارها بودجه ندارد، چرا كه براي درخت نوراني وسط ميادين و تابلوهاي الكي و به دردنخور تا بخواهيد بودجه در اختيارش هست!)
و سخن آخر اينكه اگر قرار است مزار شمس در شهر ما باشد، اگر قرار است ساليانه هزاران توريست براي ديدار اين مكان به اينجا بيايند (البته در صورت عدم خلف وعده ها و احياي مزار)، ما بايد اصول مهمانداري و مهمان پذيري را ياد بگيريم. با حلوا حلوا گفتن دهان شيرين نمي شود. اينكه ما هيچ كاري نكنيم و انتظار داشته باشيم ساليانه بر تعداد بازديد كنندگان مزار افزوده شود خيال خامي بيش نيست. اگر فردي يك بار به اين مكان بيايد و با چنين استقبال پر شوري! مواجه شود، مطمئن باشيد صد سال آزگار هم اين طرفها پيدايش نمي شود. پس به خود آييم و طرحي نو دراندازيم.
کلیه پست های این وبلاگ از تاریخ 10 اردیبهشت1391 مطالب چاپ شده در دوهفته نامه دارالصفا بوده و پست های قبل از این تاریخ، مربوط به هفته نامه اورین خوی می باشد.