بررسي و نقد اجمالي داستان كوتاه «سرداب نموك»
بررسي و نقد اجمالي
داستان كوتاه «سرداب نموك» نوشتة عليرضا ذيحق
شهريار گلواني
اجازه مي خواهم » نقدم« را با اين پيش فرض شروع كنم كه خواننده اين سطور حداقل در اين موضع با من اشتراك نظر دارد كه مسأله ي مركزي ادبيات مدرن » آسيب شناسي « رواني است. اين مسأله چه در ادبيات مغرب زمين( جهان صنعتي فوق پيشرفته) و چه در ادبيات ممالك عقب مانده ـ كه بعضاً در قيد و بند روابط فئودالي و پيشاسرمايه داري دست و پا ميزنند ـ با دو ماهيت متفاوت اما با روش شناسي واحد وانمايي مي شود. در اروپا پاسخ به سلطه ماشينيسم و تكنولوژي پويا و پايا پيشرونده كه انسانها را بطور روز افزون به ورطه » كار بيگانه « سوق مي دهد و كنترل آنها را بر محصول كار و سپس شرايط كارشان سلب مي كند، ادبياتي را مي آفريند كه نويسندگاني چون رابرت موزيل، بكت، جويس و فاكنر قله هاي رشك برانگيز آن هستند و در شرق خودمان نويسندگاني كه هم اكنون داستان » سرداب نموك « يكي از آنان را پيش رو دارم. من اعتبار اين داستان و نويسنده آن ـ عليرضا ذيحق ـ را مديون اين موضوع مي دانم كه از اشارة ضمني » روش شناسانه « خود كاملاً آگاه است. پيوند آگاهانه و تنگاتنگ بين شخصيت پردازي و طرح(Plot) داستان دليل واضح من بر ادعايم است. طرح داستان كه مي تواند دستماية فيلمنامه نويسي هم بشود مبتني بر فنومني است كه از خود بيگانگي (اليناسيون) انسان را در فرمي روانكاوانه آشكار مي سازد . كاري كه » مايك نيكولز «كارگردان فيلم » چه كسي از ويرجينيا ولف مي ترسد؟ « همين اواخر يعني به سال1994 با فيلم » گرگ « به انجام رساند: » كنار آمدن با خويِ حيواني!«
» نكته ابهامي در پرونده نبود. هويتش معلوم بود و جرمش محرز اما مستنطق پريشان بود. چنين موردي برايش تازگي داشت.مردي كه مدعي بود ديگر من آني كه بودم نيستم ...
كار وقتي مشكل شد كه عكس الصاقي به پرونده نيز كه همين چند روز پيش از چهره اش گرفته شده بود، كمتر شباهتي به امروز او داشت .«
فرم بندي آغاز داستان بسيار قوي و پر از تصوير است. اسم داستان به هيچ وجه محتوي آن را » لو « نمي دهد و همين امر باعث شده است كه من از خودم بپرسم: نويسنده اين نام را » سر دستي « انتخاب كرده و يا منظوري ديگر در ذهن داشته؟ در هر حال عليرغم وجوددو نوع فضاي روايي مدرن و كلاسيك خواننده به هيچ وجه احساسي سر درگمي و گيجي كه خاص اينگونه داستانهاست نمي كند. از اينرو مي توان كفت تقارن داستان و كامل كردن اجزاي به ظاهر ناهمگون، جنبه قدرتمند ديگر داستان را آشكار مي سازد. جنبه اي كه اگر در نظر گرفته نشود مي تواند تاروپود و باصطلاح ارگانيسم داستان را درهم بريزد.
در آغاز نقد از » آسيب شناسي « رواني گفتم ، حال اجازه مي خواهم قدري بيشتر به اين موضوع بپردازم. اساساً قصد من نه ارائه يك » نقد « صرف، بلكه بيان نكاتي اساسي است كه نويسندگان جوان منطقه و خصوصاً شهرمان مي توانند با دستمايه قرار دادن آثار متنوع استاد عزيزمان عليرضا ذيحق هر چه بيشتر با ادبيات مدرن آشنا بشوند: در داستانهايي كه متدولوژي ( روش شناسي) آن » آسيب شناسي« رواني است هدف غايي » تجريد « محض است. » تجريدي« كه گاه چنان پيچيده ، چند بعدي و تو در تو مي شود كه هستي شناسي ـ اعم از هستي جانوري و يا گياهي ـ و تيپ شناسي حقيقي را ناممكن مي سازد.اين هستي شناسي بدليل صرفاً ذهني بودن بين دو قطب انتزاعي (فرد عادي ) و (غريب گونه گي) حالت او و به عبارت ديگر (وضع اجتماعي) و (وضع تاريخي) او سيّال است:
» بلنداي برج و باروهامان طوري نيست كه بشود با گرگها نيز مقابله كرد ... در اين وادي دور افتاده كه برف فراز كوههايش هرگز آب نمي شود(وضع اجتماعي) به قوام امپراطوري بايد بيش از اين حساس بود. چرا كه بعضاً جانوران نيز كسوت آشوبگران(وضع تاريخي) مي پوشند . «
نويسنده با مهارت تامّ پله پله ما را از رئاليسم سنتي به جذابيت غرابت حال ادبيات مدرن بالا مي برد و نياز زيبايي شناسانة ما را به بهترين وجهي اقناع مي كند. گر چه تم اصلي داستان اعتراض اخلاقي ـ به شكل موجز ـ به نابسامانيهاست اما بهتر بود نويسنده همچنان زاويه ديد سوم شخص داناي محدود خود را تا آخر داستان حفظ مي كرد و ناشيانه تعلق خاطرش را به گرگ ( شورشي ) نشان نمي داد و داستان را در اين جا ختم مي كرد:
» فقدان ادّله قوي ، عاملي شد كه مستنطق را به پريشاني حواس محكوم و به مركز امپراطوري گسيلش سازند . «
بالاخره اينكه نويسنده با تمام شور و حس دروني خود داستان را نوشته و همين امر عامل زيبايي و تأثير گذاري كار اوست. نوشتن مثل زايمان است و مادرها هنگام زايش از خود مهارت نشان نمي دهند ، آنها فقط فرزندي نو و چيزي تازه پديد مي آورند .
کلیه پست های این وبلاگ از تاریخ 10 اردیبهشت1391 مطالب چاپ شده در دوهفته نامه دارالصفا بوده و پست های قبل از این تاریخ، مربوط به هفته نامه اورین خوی می باشد.