زني در گرداب

 

      از همان  كودكي شيفته‌ي زيبايي بودم. وقتي به آينه مي‌نگريستم و به گيسوان پر موج و  چشمان آبي‌ام چشم مي‌دوختم، باورم مي‌شد كه واقعاً زيبايم. اين حس در نوجواني هم با من بود. با تعريف و توصيف ديگران غرور هم سراغم مي‌آمد و ديگر غير از خود كسي را نمي‌پسنديدم. نگاههاي شيفته‌اي هم كه در كوچه و بازار با آنها روبرو بودم، مرا بيش از پيش در دام غروري مي‌انداخت كه فريب و تباهي‌ام را شكل مي‌بخشيدند. زندگي آسوده‌اي داشتم. خوشبخت بودم. در خانواده‌اي مرفه و با پدر و مادري تحصيل‌ كرده، كودكي و نوجواني‌ام طي مي‌شد و آرزوهايي كه داشتم، همه تحقق مي‌يافتند. تا كه جواني فرا رسيد و خواستگاراني كه پشت سرهم مي‌آمدند. اما همه را به اين بهانه كه دانشجويم و هنوز درسم تمام نشده رد مي‌كردم. در حقيقت من نبودم، غرورم بود كه به آنها پاسخ رد مي‌داد. كم نبودند جوانان رعنايي كه شغل درست و حسابي هم داشتند و از خانواده‌هايي سرشناس بودند. در رؤياهايم به مردي مي‌انديشيدم كه بايد مرا ستايش مي‌كرد و چنان شيفته و عاشقم مي‌بود كه سزاوار آن بودم. همچنين، مردي كه در پول غوطه بخورد و با سبك و شيوه‌ي زندگي خود، واقعاً انگشت‌نما باشد.

       پدر و مادرم بعضاً مرا در تنگنا قرار مي‌دادند و به خاطر نجابت و اصالتي كه در بعضي خواستگارها سراغ داشتند، تمايلي به ازدواج نشان مي‌دادند و اما من بناي ناسازگاري مي‌گذاشتم و شروع مي‌كردم به اخم و تخم و ناچار دست از سرم برمي‌داشتند. مرد رؤياهايم را بايد پيدا مي‌كردم. مردي كه شايسته‌ي فردي چون من بود و مرا به آرزوهايم كه جز با پول كلان بدانها نمي‌شد رسيد، مي‌رساند.

        تا كه آن روز فرا رسيد و به عروسي خويشاوندي در تهران رفته بوديم و اسير شدم. اسير چشمان مجذوبي كه تا حد پرستش به من خيره مي‌شد و زبان نرم و شيريني كه وقتي به تمجيد و تعريف من گشوده مي‌شد، مرا مغرورتر مي‌كرد. جواني بيست و پنج ساله كه تو فرانسه زندگي مي‌كرد و مهندس نساجي بود. از دوازده سالگي به همراه برادرش به فرانسه رفته بود و اكنون نيز شهروند آنجا محسوب مي‌شد.

        آشنايي ما به عشق انجاميد و چقدر سرمست بودم كه به آرزوهايم رسيده و مي‌توانستم يك زندگي نوي را تجربه كنم. آشنايي و ازدواج ما همه‌اش توي يك ماه شكل گرفت و تا به خود جنبيدم ديدم سوار هواپيما هستم و راهي دياري دور.

       تا دوسال زندگي واقعاً شيرين بود و خود را خوشبخت‌ترين زن دنيا مي‌دانستم. كلاسهاي زبان مي‌رفتم و دوستان خارجي پيدا كرده بودم. سفرهايي نيز به ايتاليا، آلمان، سوئيس و اسكاتلند داشتيم و از اينكه دنيا، با زيبايي‌هايش به رويم لبخند مي‌زد، بيش از پيش خود را خوشبخت حس مي‌كردم. شوهرم نيز درآمد خوبي داشت و فراغتي كه بتوانيم بيشتر در كنار هم باشيم.

      اما يك چيزي مثل خوره افتاده بود توي جانم و داشت مرا مي‌خورد و آن اينكه شوهرم هيچ تمايلي به بچه‌دار شدن من نداشت. اوايل به روي خود نمي‌آوردم و مي‌گفتم كه شايد مي‌خواهد يكي دو سالي بگذرد. اما روزي كه ناخواسته حامله شده بودم و شوهرم را در جريان گذاشتم، بسان ديوانه‌اي كه از قفس پريده باشد، با مشت و لگد به جانم افتاد و سر و صورتم خوني شد و تازه فهميدم كه با چه موجودي دارم زندگي مي‌كنم.

        بعد از اين واقعه اصرار بر سقط جنين داشت و اينكه هنوز زود است و وجود بچه‌ همه‌ي دلخوشي‌ها، جواني‌ها و تفريح‌هاي ما را زايل مي‌كند و بايد كاري كنيم كه به اين زودي دچار مسؤوليت نشويم. زندگي شيريني كه داشتم، روز به روز تلخ‌تر مي‌شد و من نيز دست از عنادم برنمي‌داشتم و هر طور بود مي‌خواستم كه بچه‌ام را نگه دارم. تا اينكه آزار و اذيت‌هايش مرا به پليس كشاند و دادگاهي كه به من حق مي‌داد تا تصميم خود را عملي كنم. اما مراجعه به پليس و قانون، روابط ما را تيره‌تر كرد و پاريس‌ با همه‌ي جاذبه‌هايش، در چشم من شهري خفه را مي‌ماند كه هر لحظه مي‌خواستم از آنجا فرار كنم. تا كه روزي بار و بنديلم را بستم و راهي ايران شدم.

        اكنون در دو راهي سرنوشت قرار دارم. نه راه پس دارم و نه راه پيش، با اينكه حامله هستم و دو ماه ديگر صاحب فرزندي خواهم شد، به طور غيابي از شوهرم درخواست طلاق خواهم كرد. آينده‌ام چه خواهد شد خبري ندارم. اما از اينكه فريفته‌ي غرور خود شده و در چنين گردابي گير افتاده‌ام، خود را مقصر مي‌دانم. شوهرم درتماسي تلفني، خواهان آشتي شده و از رفتارهايش اظهار پشيماني كرده است. اما وقتي به گذشته مي‌نگرم و رفتارهاي خشن او را در طي چند ماه اخير مجسم مي‌كنم، دلم به آشتي راضي نمي‌شود. خصوصاً كه احساس مي‌كنم دچار نوعي روان‌پريشي است.

       او روان‌پريشي‌اش را نمي‌پذيرد و فقط مي‌گويد كه گذشته‌ها گذشته و سعي خواهم كرد براي تو و فرزندم مهربان باشم. اما قبل از هر تصميمي  دوست دارم كه فرزندم را به دنيا بياورم و بعد، ببينم تصميم نهايي‌ام چه خواهد بود. تازه فهميده‌ام كه غرور و زيبايي‌ام، چگونه فرداهاي مرا بر باد داده است.

                                                            

                                                                      1382


گلي در شوره‌زار

 

       چهره‌ي كريه فقر را از همان كودكي مي‌شناختم. گرسنگي و درماندگي را مي‌فهميدم و هر چقدر بزرگ‌تر مي‌شدم، به فاصله‌ي وحشتناكي مي‌انديشيدم كه بين من و ديگران سايه افكنده بود. مدرسه هم كه مي‌رفتم هميشه نامم جزو ليستي بود كه بايد كفش و لباس رايگان مي‌گرفتم.

        پدرم كارگر روزمزدي بود كه بيشتر اوقات سال را بيكار مي‌ماند. مادرم هم با هفت سر عائله سرش چنان گرم بريز و بپاش‌هاي بچه‌ها بود كه بعضي وقتها اصلاً فراموش مي‌كرد دختري به نام رعنا دارد. فرزند بزرگ خانواده بودم و تا استخواني تركانده و آب و رنگي به صورتم آمد، با اينكه هنوز خيلي كوچك بودم و چهارده سال بيشتر نداشتم شوهرم دادند.

       شوهرم نيز مثل پدرم يك كارگر بود. كارگري با بنيه و قوي تو كارهاي ساختماني. اوايل زندگي با همه‌ي كاستي‌هايش، قابل تحمل بود و اما نيش‌هاي مادر زن مدام عذابم مي‌داد. بخصوص كه با هم تو يك خانه بوديم و صبح تا شب نق‌هايش را بايد تحمل مي‌كردم. چار‌ه‌اي هم نداشتم. قهر هم مي‌كردم و مي‌رفتم كسي تحويلم نمي‌گرفت. همينكه يك نان‌خور اضافي را از سر وا كرده بودند كلي هنر بود.

       روزها مي‌گذشتند و من دلم هواي مدرسه مي‌كرد. از اينكه هم سن و سالهايم هنوز راهي مدرسه بودند و عمرشان پشت نيمكت‌ها و تو كلاس مي‌گذشت، حسرت مي‌خوردم. كارم سوختن و ساختن بود و به اميد روزي نشسته بودم كه معجزه‌اي مرا از اين مرداب نجات دهد. تا كه روزي اين اتفاق افتاد و شوهرم با يك شركت ساختماني به عنوان سركارگر قراردادي بست و ناچاراً بايد راهي غربتي دور مي‌شديم. رفتيم اصفهان و در يكي از محلات فقيرنشين خانه‌اي گرفتيم. واقعاً خوشحال بودم. خوشحال از اينكه بالأخره زندگي مستقلي را شروع مي‌كرديم و با فرزند پسري كه به دنيا آورده‌ بودم، زندگيمان شيرين‌تر مي‌شد. چنين نيز شد. درعرض دو سال زندگي‌مان از اين رو به آن رو شد. با اينكه خوب خرج مي‌كرديم، زميني را نيز در شهرمان خريديم كه سالهاي آتي خانه بسازيم.

        زندگي داشت به روي ما لبخند مي‌زد. پسرم دو سال‌اش بود كه احساس كردم شوهرم مثل سابق دلبسته‌ي خانواده نيست. شب‌ها دير مي‌آمد و در رفتارش نوعي پنهان‌كاري ديده مي‌شد. اوايل زياد نگران نبودم و موردي هم نمي‌ديدم كه زياد پاپيچ وي شوم. اما روزي منزل همسايه مهماني بود و من زودتر از موعد وارد خانه شدم. ديدم كه بساط پهن كرده و مشغول كشيدن مواد مي‌باشد. ديدن اين صحنه چنان تكانم داد كه انگار خواب بودم و بيدار شدم. دعوا و مرافعه‌ كاري از پيش نبرد و او هر روز آلوده‌تر مي‌شد و  ديگر مثل سابق مخفي‌كاري هم نمي‌كرد. اما اموراتمان مي‌‌گذشت و من به بخت سياه خود فكر مي‌كردم كه قرار نبود هرگز طعم خوشبختي را بچشم.

      روزها بدين منوال مي‌گذشت كه از كار بيكارش كردند و به شهر خودمان برگشتيم. اول از همه سراغ زميني رفت كه قرار بود آشيان و كاشانه‌ي مان باشد. زمين را فروخت و بعد از مدتي خودش هم دستگير شد و مرا در دو راهي سرنوشتي قرار داد كه جز طلاق يا سازش با مادر شوهرم چار‌ه‌اي ديگر ندارم. از جدايي بيزارم و با چنگ و دندان هم كه شده زندگي‌ام را نجات خواهم داد.

        از همسرم كه اعتيادش را ترك كرده قول گرفته‌ام كه بعد از سپري شدن مدت حبس‌اش، باز مثل سابق به زندگي‌اش بچسبد و بخاطر پسرمان هم كه شده آينده‌ي‌مان را تيره و تارتر از اين نكند.

       من مي‌دانم كه او مي‌‌تواند مثل سابق روي پاي خودش بايستد و با پول اندكي كه از فروختن زمين مانده گليم خود را از آب بيرون بكشد.


 

دروازه‌هاي آرزو

 

        هوس يك زندگي مرفه ديوانه‌ام كرده بود. لباسهايي كه به هزار رنگ مي‌زدند و برق‌هاي طلايي كه در دست و بدن آشنايان مي‌درخشيدند وسوسه‌ام مي‌كرد. بزرگترين سعادت زندگي‌ام هم آن بود كه هنوز بچه‌دار نشده بودم.

       دو سالي از ازدواجمان مي‌گذشت و تاب و تحمل يك زندگي كه همه‌اش قسط و اجاره و صرفه‌جويي و چشم‌انتظار سر برج ماندن بود را از دست داده بودم. دلم به آنچه كه داشتم راضي نبود و مي‌خواستم يك زندگي نوي را تجربه كنم. هر چند طلاق گرفتن، آن هم به بهانه‌هاي واهي كار آساني نبود اما چون بناي سازگاري گذاشتم و هر روز به بهانه‌اي دعوا  و جيغ و داد راه انداختم، طولي نكشيد كه شوهرم راضي به طلاق شد و روزي كه دفتر طلاق را امضا مي‌كردم، از شادي مي‌خواستم پر بكشم.

      زندگي پيش پدر و مادرم كه مرا بيش از حد دوست داشتند، راحت‌تر از تحمل يك زندگي بخور و نمير بود كه من يكي اصلاً حوصله‌اش را نداشتم. همه، به خاطر كاري كه انجام داده بودم سرزنشم مي‌كردند و اما من، راضي و خرسند بودم و به آينده‌اي مي‌انديشيدم كه هيچ چيزي كم نداشتم و هر چه كه اراده مي‌كردم  در اختيارم بود. بايد مردي سر راهم قرار مي‌گرفت كه پول و ثروت را به پايم مي‌ريخت و همه‌ي وجودم را طلا مي‌گرفت. بايد صبر مي‌كردم و به آرزويي كه داشتم تحقق مي‌بخشيدم. زيبايي و جواني‌ام، سلاح‌هاي من بودند در شكار آنچه كه مي‌جستم و مي‌دانستم كه روزي رؤياهايم جامه‌ي عمل خواهند پوشيد. سه سال مي‌گذشت و من هنوز در كمين رؤياهايم بودم. تا كه روزي رفت و آمدم به مطب يكي از دندان‌پزشكان، آن فرصتي را كه مي‌جستم در اختيارم نهاد و احساس كردم كه اين آشنايي مي‌تواند دروازه‌هاي آرزو را به روي من بگشايد. چنين نيز شد و اين آشنايي به صميميت انجاميد و در مرحله‌اي قرار گرفتم كه بايد انتخاب مي‌كردم. او بيست سال از من بزرگتر بود وا ز ازدواج اولش دو فرزند داشت كه بايد با هم زندگي مي‌كرديم. بچه‌هايش بزرگتر بودند و تو سنين نوجواني و به قول او هيچ زحمتي براي من نداشتند. زنش هم خانم دكتري بود كه هواي خارج به سرش زده و بعد از طلاق رفته بود دانمارك. من انتخابم را كرده بودم و دوست داشتم  كه با وي ازواج كنم. فرصتي بود تا آنچه را كه در خيالم شكل مي‌گرفت، رنگ واقعيت بگيرد.

       بعد از ازدواج، سفري به آنتاليا و قبرس رفتيم و در سواحلي كه حتي خوابش را نيز نمي‌ديدم، قدم زديم و به هر كه دوستش داشتيم هديه‌اي آورديم. پول و رفاه به سراغم آمده بود و با اتومبيلي كه هميشه آرزويش را داشتم، هر جا كه دلم مي‌خواست مي‌رفتم. فاميل و آشنا حسودي‌شان مي‌شد و خود را خوشبخت‌ترين زن دنيا مي‌دانستم. با بچه‌هاي شوهرم نيز خوب تا مي‌كردم  و روي هم رفته هيچ مشكلي  نداشتم. تنها كمبود زندگي‌ام بچه‌اي بود كه بايد بغل مي‌كردم و كلمه‌‌ي مامان را از دهانش مي‌شنيدم. اما سالها مي‌گذشت و هنوز بچه‌دار نمي‌شدم. به دكتر هم كه مي‌رفتم مي‌گفت مشكلي نداري و ممكن است علت حامله‌ نشدنت، از سوي شوهرت باشد. اما با توجه به اينكه او از زن اولش دو تا پسر داشت اين احتمال را نمي‌دادم كه واقعاً وي موردي داشته باشد، خودش هم چيزي نمي‌گفت. تا اينكه روزي شوهرم وقتي اصرارهاي مرا ديد از رازي پرده برداشت كه همه‌ي كاخهاي طلايي‌ هستي‌ام فرو ريخت و اما براي هر گونه اقدامي دير شده بود. او برايم دروغ گفته بود و به خاطر تصادفي كه منجر به عمل ستون فقراتش شده بود، قدرت باروري‌اش را از دست داده بود. حسرت مادر شدن بايد به دلم مي‌ماند و از اينكه چندين سال بود چنين حقيقتي را كتمان كرده بود، خود را فريب‌ خورده احساس مي‌كردم. چاره‌اي جز سوختن و ساختن نبود و اكنون با سي‌سال سن، طلاق هم مي‌گرفتم آينده‌اي برايم متصور نبود.

 

       اكنون زني پنجاه‌ساله هستم و در رفاه و آسايش غوطه‌ مي‌خورم و اما خود را بازنده‌اي مي‌بينم كه وقتي در دو راهي سرنوشت قرار داشتم تصميمي غلط كه ناشي از غرور و زياده‌خواهي من بود، هستي‌ام را چنين تلخ و حسرت‌بار ساخته است.

 

      بچه‌هاي شوهرم بزرگ شده و رفته‌اند و چنان مرا فراموش كرده‌اند كه انگار هيچ زحمتي براي آنها نكشيده‌ام. دكتر الان پيرمردي است كه بايد مراقبش باشم و خود نيز زن ناكامي كه آرزوي مادر بودن تا ابد در دلم مانده است.

      كاش در كمال فقر مي‌مردم و اما فرزندي داشتم كه مادر صدايم مي‌كرد، بايد با بي‌پولي و نداري مي‌ساختم و شوهر سابقم را كه مردي شريف و زحمتكش بود از خود نمي‌راندم. او اكنون با چهار فرزند و همسري جوانتر از من، خوشبخت‌ترين مرد دنياست و من زني كه با همه‌ي پول و جواهراتم، بدبخت‌ترين زن روزگارم. افسردگي هم كم كم به سراغم آمده است و به خاطر گذشته‌ي تلخي كه داشتم، هرگز خود را نمي‌بخشم.


دو راهي سرنوشت

 

      ظهر آفتابی ارديبهشت است و در يکی از پارک‌ها  نشسته‌ام. در فکر يک ساعت وقت اضافه هستم که بايد يك جوري طي شود تا بروم دنبال كارم. كنارم دختري است كه بيست ساله نشان مي‌دهد و سر و وضعش گوياي وضعيت نابهنجار اخلاقي وي مي‌باشد. با كتابهايي كه در دستم است ور مي‌روم و زير چشمي بعضاً او را مي‌پايم كه انگار منتظر كسي است. لحظه‌اي بلند مي‌شود و در فاصله‌اي دور، چيزي را كه به نظر مواد مخدر است، به كسي رد مي‌كند و دوباره برمي‌گردد. سعي مي‌كنم كه به نحوي پاي صحبتش بنشينم و از سرنوشت‌اش سردر بياورم. اوايل روي خوش نشان نمي‌دهد و بعدها، بغض‌اش مي‌تركد و حكايت دل مي‌گشايد. خيلي ساده و صميمي حرف مي‌زند و تا حرفهايش تمام مي‌شود در چشمانش، قطره‌هاي اشك مي‌درخشد و آدم دلش مي‌گيرد و ياد شعر نيمايوشيج مي‌افتد كه مي‌گويد:

      آي آدمها كه بر ساحل نشسته‌ شاد و خندانيد   /   يك نفر در آب مي‌سپارد جان /     يك نفر كه دست و پاي دائم مي‌زند  /  روي اين درياي تند و تيره و سهمگيني كه مي‌دانيد.

      همراهي ما دو ساعت طول كشيد و او سرنوشت‌اش را چنين تعريف كرد:

مهر مادري افسانه‌اي بود كه فقط شنيده‌ بودم. زير دست نامادري سالهايم را باخته بودم و فقط فحش و كتك بود كه نثارم مي‌شد. پدر هم راننده‌اي بياباني بود كه ماه به ماه صورتش را نمي‌ديدم. انديشه‌ي فرار را از نوجواني با خود داشتم و تنها دوست و همدل و همرازم نيز ريحانه بود. او هم دلِ پُري داشت و امام پرجرأت‌تر از من بود. روابطي كه او داشت وا قعاً براي من باوركردني نبود. پارتي‌هايي كه شركت مي‌كرد و دوستي‌هايي كه با اين و آن به هم زده بود، او را در چشمان من همچون شخصيتي نترس جلوه مي‌داد. تشويقم مي‌كرد كه من هم قاطي آنها بشوم و اما دلم راضي نمي‌شد. ريحانه دنيايي با دنياي من فاصله داشت. از خانواده‌ي پولداري بود كه پدر و مادرش بيشتر تو عالم‌ خودشان بودند و زياد پا پيچ وي نمي‌شدند. زندگي در چشمان او ظرفي پر از عسل بود كه ذره- ذره‌ي آن را بايد مي‌چشيدي  و از شيريني‌اش لذت مي‌بردي. اما زندگي من معجوني از نامرديها و ناكاميها بود كه فقط بايد تلخي‌هايش را مي‌چشيدي.

       وقتي دو ساله بودم مادرم طلاق گرفته بود و جز دو سه بار آن هم تو كودكي، هرگز او را نديده بودم. نمي‌دانستم چگونه زندگي مي‌كند و تقدير، هستي‌اش را چگونه رقم زده است. ريحانه با جسارت، بي‌باكي و بي‌پروايي‌اش، نوعي از زندگي را تبليغ مي‌كرد كه انسان را به وسوسه مي‌انداخت و فكر فرار را چنان در من تقويت مي‌كرد كه تصورش نيز انسان را در احساسي متفاوت مي‌برد. احساسي كه در آن آزادي و رهايي موج مي‌زد و لذايذ زندگي، چشم‌اندازي مطبوع را پيش چشم آدمي مي‌گسترد. با شناختي كه الان از ريحانه دارم، اگر آن وقتها داشتم هرگز مجذوب و اسير خواسته‌هايش نمي‌شدم. اما روزي وسوسه شدم ، سر از يك مهماني درآوردم كه همه‌ي زندگي‌ام را عوض كرد. ظاهراً يك مهماني خانوادگي بود، اما پر از دختران و پسران و اين آغاز گمراهي من بود در مسيري كه مرا تا تباهي كشاند و نابودم كرد.

      آن شب خيلي دير كردم و تا به خانه رسيدم الم شنگه‌اي بپاشد و دعوايي راه افتاد كه روابط من و نامادري‌ام را بيش از پيش تيره ساخت. اين تيرگي روابط با دوست‌هايي كه در آن محفل يافته بودم، دست به دست هم داده و روزي جسارت اينكه براي هميشه خانه را ترك كنم در خود يافتم. بهمن كه با او به واسطه‌ي ريحانه آشنا شنده بودم، چنان حرفهايي به گوشم خواند و قول ازدواج راتكرار كرد كه مرا در دو راهي سرنوشت قرار داد و بين ماندن و رفتن، رفتن را انتخاب كردم. رفتني كه هرگز بازگشتي نداشت. رفتم پيش بهمن و يك زماني چشم باز كردم كه ديدم كار از كار گذشته و اعتياد مرا بيچاره ساخته است. شده بودم آلت دست بهمن و به هر خلافي كه او مي‌خواست تن مي‌دادم. چاره‌اي جز فروش مواد نداشتم و بخاطر اينكه جان پناهي داشته باشم، سر از جاهايي درمي‌آوردم كه ماندن بيش بهمن با همه‌ي بدبختي‌هايش، گواراتر از دربدري‌هايي بود كه شب‌ها و روزها را از من مي‌گرفت.

      تاكنون چندين بار دستگير شده‌ام و بعد از زندان، دوباره افتاده‌ام تو خط همان الواتي‌‌هايي كه بيشرمانه بايد تا دم مرگ تحمل كنم. حالا ديگر تنها نيستم و با سه- چهار نفر مثل خودم، هم خرج هستيم و سرپناهي داريم كه شبها كپه‌ي مرگمان را بگذاريم و تيره‌بختي‌هايمان را فراموش كنيم. پاتوق ما پارك‌هاست و چندتايي هم مثل بهمن مراقبند و بايد به آنها باج بدهيم.

      او گفت: «نمي‌دانم چرا به تو اعتماد كردم و سفره‌ي دلم را پيش تو گشودم، اما از يك چيزي مطمئنم و آن هم اينكه اگر نمي‌گفتم مي‌تركيدم. مدتها بود كه با كسي از گذشته‌ام سخن نگفته بودم. گذشته‌اي كه زماني پاك و طاهر بود و مثل آينه شفاف و هيچ خراشي در آن پيدا نبود. اما اكنون نادم بدنامي هستم كه با دل سپردن به خواسته‌هاي نفس، در منجلابي دست و پا مي‌زنم كه از خودم بدم مي‌آيد.

      تاوان دوست نابابي را مي‌دهم كه با همه‌ي خلافهاي جورواجورش، در سايه‌ي پول و بيعاري‌هاي خانواده‌اش، سرنوشتي عادي طي مي‌كند و من اما با همان يك شب، در باتلاقي فرو رفتم كه جز غرق شدن چاره‌اي برايم نماند. در عنفوان جواني و شادابي‌ام يك زن خياباني شدم كه هزار داغ ننگ بر پيشاني‌ دارد و در چشم جامعه، دمل چركيني را مي‌ماند كه حتي خود نيز از تماشاي آن وحشت مي‌كند.»


مقصر ، پدرم بود.

 

       لحظه‌ي تلخي بود، بايد مي‌گريختم. گريز از خود و تقديري كه در آن دست و پا مي‌زدم. در چشمانش هنوز، معصوميت برق مي‌زد و لحن كلامش، حاكي از دنيائي فاصله بود كه من و امثالم با او داشتيم. در راهنمايي و دبيرستان همكلاس بوديم و هميشه به خاطر نمره‌هاي خوبي كه مي‌گرفتم رقابتي بين ما بود و اما سرنوشت، طوري هستي مرا رقم زده بود كه درس و مشق فراموشم شده و سر از گردابي درآورده بودم كه هر لحظه‌ بيش از پيش غرقم مي‌ساخت. مريض بودم و بايد مي‌رفتم سونوگرافي، گفتند كه خانم دكتر ساعت چهار مي‌آيد و بايد نيم ساعتي معطل مي‌شدم. حواسم به آمدن خانم دكتر نبود و فقط وقتي كه نتيجه‌ي سونوگرافي را گرفتم با دكتر روبرو شدم. اول نشناختمش اما او به چشمهايم زل زد و نامم را تكرار كرد. دقيق كه شدم به گذشته‌ها پرت شده و در خاطراتم، او را ديدم و به سرعت پا به فرار گذاشتم. غرق گناه بودم و فكر مي‌كردم كه همه مي‌دانند تا چه حد آلوده‌ام، حتي او كه چهارده سال بود نديده بودمش. جواني‌ام دستخوش بادهاي سوزاني شده بود كه از زيبائي‌هاي ديروزم، ته رنگي به چهره‌ام بود و اگر تو آينه با صورتم ور نمي‌رفتم، بيست سال پيرتر نشان مي‌دادم.

       من گريخته بودم، نه از دوستي كه زماني همرازم بود بلكه از خود و منجلابي كه تا گلو در آن گير كرده بودم. اما گريز من بي‌فايده بود و آن دوست، مهربان‌تر از آني بود كه من فكر مي‌كردم و گويا خداوند ناله‌هاي دل مرا شنيده و فرشته‌اي را براي نجاتم فرستاده بود.

       در مطب دكتر نشسته و منتظر نوبتم بودم كه او به سراغم آمد. نگو با پزشكي كه مرا به سونوگرافي معرفي كرده بود تماس گرفته و خواسته بود به محض آمدنم، او را در جريان بگذارند. اين دفعه راه فرار بسته بود و من دوستم سيما را مي ديدم كه بعد از چهارده سال، سر راه همديگر قرار گرفته بوديم. حدود پنج سال همكلاس بوده و تو اين مدت از هم بي‌خبر بوديم.

      من گريه‌ايم گرفت و سيما بغلم كرد و رفتيم مطب دكتر، بعد از دقايقي خواست كه به كلينيك وي برويم كه مردم منتظرند و بايد صحبت‌هامان را آنجا ادامه بدهيم.

      من از اينكه به او بگويم يك زن خياباني بيش نيستم اكراه داشتم و اما او اصرار كرد كه بايد از سير تا پياز برايم حرف بزني و اينكه چطور شد غيبم زد و تا حالا كجاها بودم. هر چند همه‌ي زندگي من فريب بود و نارو زدن و دروغ گفتن برايم كاري نداشت اما نمي‌دانم چرا زبانم به دروغ باز نشد و خيلي راحت گفتم كه چي‌ام و كه‌ام و بايد از من حذر كند و اگر گريختم، گريز من از آلودگي‌ام بود و فسادي كه در آن غوطه‌ مي‌خوردم.

       وقتي كه با او سخن مي گفتم اشكهايش را مي‌ديدم و نگاههاي مهرباني كه چشم از چهره‌ام برنمي‌گرفتند. گفتم مقصر پدرم بود. اعتياد او ويرانمان كرد. دار و ندارمان را باختيم و شديم كرايه‌نشين كوچه پس كوچه‌هاي تهران. مدرسه رؤيايي شد و چشم كه باز كردم ديدم شوهرم داده‌اند به يك مرد رذل و زورگويي كه مردي سهل است آدميت هم سرش نمي‌شد. سالها با بدبختي ساختم و شكر خدا كه بچه‌ام نشد. نامردي بود كه ناموس و عار سرش نمي‌شد و مرا به كارهاي خلافي مي‌كشاند كه در هر قدمي كه مي‌پيمودم تباهي بود و گمراهي. بخاطر حمل مواد مخدر، زنداني شدم و وقتي از زندان درآمدم شوهرم را با قمه قيمه قيمه كرده بودند. سرپناهي نداشتم و سراغي از مادر و خواهرم نيز نمي‌توانستم بگيرم. پنج سال آزگار تو حبس خوابيدن، مرا از آنها بي‌خبر گذاشته بود و لذا هيچ نشاني از آنها نداشتم و اكنون نيز نمي‌دانم كجا زندگي مي‌كنند. آواره‌‌ي خيابانها بودم و براي بقاي خود به هر خلافي تن مي‌دادم و زندگيم شده بود دربدري. بعضاً پيش اين يك ماندن و مدت مديدي با ديگري بودن و خلاصه با هر بيگانه‌اي دمخور گشتن و يك زن بدنامي شدن كه حتي تصور آن نيز، انسان را آلوده مي‌كند.

       حرفهايم را كه شنيد گفتم ترك‌ام خواهد كرد و از اينكه به سراغم آمده، خودش را نفرين خواهد كرد من زن بدنامي بودم كه فردايم براي خودم نيز معمايي بود. او وقتي كه فهميد تازه از زندان در‌آمده‌ام و فعلاً اعتيادي ندارم خوشحال شد و گفت: «اگر بخواهي مي‌تواني همه چيز را عوض كني. من حمايتت خواهم كرد. اما به شرطي كه از گذشته‌ها دل بكني و قول بدهي كه ديروزها را فراموش كني.»

       گفتم: « تا حالا چند بار خواستم كه برگردم. اما نشده، وقتي تكيه‌گاهي نداري، مثل شاخه‌‌ي شكسته‌ در دست بادي كه به زمينت مي‌زند. زندگيم آلوده‌تر از آني هست كه بشود كاري كرد. گذشته مرا رها نخواهد كرد. گفت: «به من تكيه كن و نترس، تو دوست مني و من نجاتت خواهم داد.»

      او فرشته‌وار از نيكي مي‌گفت و پاكي و اينكه برايم كاري دست و پا كرده و از درياي جهنمي كه در آن غوطه‌ورم نجاتم خواهد داد.

      چنين نيز شد و من توبه كردم. قسم خوردم به پاكي زندگي كنم و از عمق و ژرفاي فسادي كه در آن غرق بودم، بيرون آيم و به فرشته‌‌اي كه مرا از دوزخ ربوده، بگويم كه نيكي و پاكي‌اش را هرگز فراموش نخواهم كرد.

       اكنون يكي از منشي‌هاي كلينيك هستم و درآمدي دارم و در سختي‌ها، دكتر حمايتم مي‌كند و شادابي‌ و زيبايي‌ام را دوباره پيدا كرده‌ و از اينكه داغ ننگي بر پيشاني‌ام نيست خوشحالم. خداوند با اين كارش همه‌ي نعمت‌هاي دنيا را يكجا نثارم كرده و از ته دل شكرگزارم. معجزه‌ها واقعاً حقيقت دارند.


خيانت در عشق

 

      آشنايي من و او كاملاً تصادفي بود. در يك كتابفروشي، دنبال كتاب مي‌گشتم و او گفت كه دارد و چنانچه پيدا نكردم مي‌تواند بطور امانتي در اختيارم بگذارد. من كه خيلي دنبال آن كتاب بودم اظهار علاقه كردم و اين آشنايي مقدمه‌اي براي ديدارهاي بعدي شد. دبير ادبيات دبيرستانهاي تهران بود و اما اصلش خويي. چون من هم ترك زبان بودم خيلي سريع اخت شديم. دانشجوي دانشگاه تربيت معلم بودم و علوم اجتماعي مي‌خواندم. با او به تئاتر، سينما، كتابفروشي و هر جا كه واقعه‌اي فرهنگي رخ مي‌داد، سر مي‌زديم و بين ما عشقي متولد شده بود كا تا ازدواج فاصله‌اي نداشت. روزي اعلان عشق كرد و خواهان ازدواج شد. خانواده‌ام را در جريان گذاشته و مدت مديدي بعد، سر سفره‌ي عقد نشستم. زندگي مشترك ما در فضايي صميمي آغاز شد و تا فارغ‌التحصيل شدنم كه دو سال طول كشيد هيچ مشكلي نداشتيم.

      مشكلات همه‌اش از شش ماه بعد شروع شد، از روزي كه مراحل گزينش استخدام طي شد و در آستانه‌ي استخدام فهميدم كه او تمايلي به استخدام شدن من ندارد. مي‌خواهد زن خانه‌داري باشم كه هستي‌ام در كنج اتاقي مي‌گذرد و بزرگترين رسالتم، تربيت فرزندانم مي‌باشد. اما من كه جامعه‌شناسي خوانده بودم و مي‌دانستم از جامعه بريدن يعني چه. سخت در مقابل خواسته‌هاي او ايستادم. حرفهاي عجيب و غريبي مي‌زد و انگار كه همان يونس دو سال پيش نبود. انسانها اعتماد نكردني‌اند و الان فهميده‌ام كه هيچ كس را نبايد باور كرد. او كه چنان عاشقانه دوستم داشت و التماس  و خواهش‌هايش به خانواده‌ام جهت ازدواج هرگز فراموشم نمي‌شد، به يكباره چنان رنگ عوض كرده بود كه انگار من همان مژگان او نيستم. البته من بعدها فهميدم كه موضوع پيچيده‌تر از اين‌هاست و دعوا سر استخدام نيست. رفتاري با من پيش گرفته بود كه مرا مجبور به گريز كند. او مي‌دانست كه من از خواسته‌هايم دست بردار نيستم و حتماً مراحل استخدام را طي كرده و لذا به همين خاطر هم كه شده او را ترك خواهم كرد.

      با توجه به شناختي كه از او داشتم چنين تفكري از او بعيد بود. واقعاً تعجب مي‌كردم كه چرا تا چنين حد مخالفت مي‌كند. اما روزي فهميدم كه اينها بهانه‌اي بيش نيست و او كسي را زير سر دارد. او به من خيانت كرده و  به شكلي مي‌خواهد مرا ترك  كند. اين واقعه، حقيقتي كتمان‌ناپذير بود كه فهميدنش چون پتكي بر سرم فرود آمد و داغونم كرد. خبر را دوستم فخري آورد. فخري گفت كه يونس را خيلي اتفاقي با كسي ديده و احتمالاً اگر دير بجنبم، شوهرم از دستم درخواهد رفت. اولش باورم نشد. يعني نمي‌خواستم بپذيرم كه آن همه عشق و علاقه دروغ بود و رودست خورده‌ام. اما سردي روابط ما كه روز به روز شدت مي‌گرفت و اين اواخر به خاطر استخدام، واقعاً بحراني شده بود، حساسم كرد  و لذا خيلي مخفيانه سعي در كنترل او كردم. روزي تا پارك ارم سايه به سايه‌اش رفتم و زني را ديدم‌ كه به سويش آمد و چون به همديگر رسيدند از پارك بيرون آمده و سوار ماشيني شده و رفتند.

      من كه به عشق و علاقه‌ام پاييبند بودم و يونس را تا آن لحظه‌، واقعاً دوست داشتم دچار بحران عصبي شده و در دو راهي سرنوشتي قرار گرفتم كه هرگز تصورش را نمي‌كردم. يونس فريبم داده و با يكي ديگر روي هم ريخته بود. او در عشق و محبت خيانت كرده و با اين توهين‌اش تا اعماق دلم را خونين و زخمي ساخته بود.

       اكنون پرده‌ها افتاده و يونس خيلي صريح دستش رو شده و مي‌خواهد طلاقم بدهد. دادخواست طلاق و تشريفات اداري‌اش طي شده و دير و زود از هم جدا خواهيم شد. او مي‌گويد مهريه‌ات راخواهم داد. اما آيا سالهاي جواني‌ام را نيز به  من خواهد داد؟‌او نه تنها جواني و اقبال و آينده‌ام را از من گرفته است بلكه قلب مهرباني را نيزكه عشق را باور مي‌كرد، زير پاهايش له كرده است. بعد از اين آيا مي‌شود به كسي اعتماد كرد؟ آيا دوستت دارم را مي‌توان تكرار كرد؟ نه! زندگي دروغي بيش نيست. عشق‌ها همه پوشالي‌اند و محبت‌ها چون نسيمي كه مي‌گذرتد. شايد هم بخت و طالع من چنين سياه بود و ديگران بايد عشق را باور كنند. همچنان كه روزي من نيز عشق را بارو مي‌كردم.

                                 1382 خرداد


سلام بر عشق

 

       او هميشه فقط دكمه‌ي قرمز را انتخاب مي‌كرد  و كاري به رنگ پارچه نداشت. براي ما جاي سؤال بود كه اين شيفتگي از كجا مي‌آيد. آيا از طرفداران دو آتشه‌ي تيم پرسپوليس بود و يا اينكه علت رواني خاصي داشت. روزي دل به دريا زده و از او سؤال كردم. جوابش سكوت بود و لبخندي كه صورتش را زيباتر و قشنگ‌تر جلوه مي‌داد. داشت سني از او مي‌گذشت و هنوز ازدواج نكرده بود. مادرش مي‌گفت كه كلي خواستگار رد كرده و الان هم كمتر كسي پا پيش مي‌گذارد. گويي چشم انتظار است. منتظر كسي است كه خواهد آمد و اما از كسي هم خبري نيست. خوبي‌اش اين بود كه درآمدي داشت و با شغل معملي، اوقات زندگي‌اش را يكجوري پر مي‌كرد. اما من كه صميمي‌ترين دوستش بودم هنوز نتوانسته بودم از اصل و اساس زندگي‌اش سردربياورم. اصلاً به گذشته برنمي‌گشت. خاطره‌اي از ديروزهاي هستي‌اش تعريف نمي‌كرد. در دوستي با او هر چند صميميتي بين ما بود اما از گذشته‌اش چيزي نمي‌دانستم. بخصوص سِرِّ مجردي‌اش  در سن بالا و خصوصاً امتناعش از پذيرش خواستگارهايي كه دوست وآشنا برايش دست و پا مي‌كردند، رازي بود كه هرگز گشوده نمي‌شود.اما يك چيزي را خوب مي‌دانستم و آن هم عشقي كه به نام سعيد داشت. يعني آن را هم خودم كشف كرده بودم، روزي يكي از دوستان‌ مشتركمان قرار بود صاحب پسري شود و صحبت از نام‌هاي احتمالي پيش مي‌آمد و او روي سعيد خيلي تأكيد مي‌كرد. روزي هم كه اتفاقي به كلاسش رفته بودم در ميان نوشته‌هايش در تخته‌سياه، مثالهايي زده بود كه سعيد در آن زياد به چشم مي‌خورد. اما همه‌ي اينها حدس و گماني بود كه من داشتم و اما روزي مطمئن شدم كه او در گذشته عاشق بود و احتمالاً تو سرنوشت‌اش پيچ و خمي داشته است.

       شوهر نكردن او با همه‌ي وقار، زيبايي‌ و نجابت‌اش دلايلي داشت كه براي من معما بود و مي‌خواستم به هر نحوي شده راز اين چيستان را بگشايم. روزي با مادرش آسمان و ريسمان را به هم بافتيم و اينكه سولماز چرا تا حالا شوهر نكرده سخن مي‌گفتيم و او گفت:

-     «اينكه دست كم ده-پانزده خواستگار خوب را رد كرده شكي ندارم. علتش را هم به ما نگفته. اما هر چه بوده برمي‌گرده به دوران دانشجويي‌اش. دانشجوي دانشكده‌ي ادبيات بود تو شيراز و گويا با پسري آشنايي به هم مي‌زند و قرار و مدار ازدواج مي‌گذارند و اما حالا بعداً چه اتفاقي مي‌افتد، از اين پسره خبري نمي‌شود و به ما هم چيزي نمي‌گويد. اما شش ماه تمام گريه‌هايش تمامي نداشته و خون و اندوهش سالها پاييده و مدتي هم داروي ضد افسردگي خورده است. حالا از نظر روحي،‌ خوب است و اما دل‌نگران فردايش هستم و اينكه كاش سر و ساماني بگيرد كه فردا وقتي كپه‌ي مرگمان را گذاشتيم حداقل نگران نباشيم.»

        به مادرش قول دادم كه هر جوري شده حتماً ته و توي قضيه را دربياورم و او را به ازدواج راغب‌ترش سازم. روزي سولماز را كه گرفته و مغموم بود، به كنجي كشيدم و از درد دلش پرسيدم و اينكه چيزي را دارد مخفي مي‌كند و حتماً بايد تو عالم خواهري و رفاقت، برايم اعتماد كند و بگويد كه سرشك چشمانش از چيست و چرا چنين دلتنگ و محزون است؟

     بغض سولماز تركيد و هاي هاي گريه امانش نداد و وقتي كمي آرام گرفت گفت:

-     سالهاست اين راز را با خود مي‌گردانم و تا حالا حتي به مادرم نيز چيزي نگفته‌ام. امروز سالروز مرگ اوست، او كه همه چيز من بود. بلند بالا و سياه ابرو بود و وقتي با چشمان قهوه‌ايش به آدم زل مي‌زد، تا اعماق هستي آدمي نفوذ مي‌كرد. او را در يك صبح غمناك تابستان گم كردم. او  از دردي كه به جانش افتاده بود، جان به در نبرد و وقتي تو دانشكده‌ي پزشكي آگهي ترحيم‌اش را ديدم، تازه فهميدم كه چرا ماهها بود از من مي‌گريخت. در آخرين ديداري كه با او داشتم پيراهن قرمزي به تن داشت و خنده‌اي رو صورتش موج مي‌خورد كه سيماي مردانه‌اش را تا ژرفاي چشمانش فرا گرفته بود و هيچ فكر نمي‌كردي كه روزي اشك ديدگانت به خاطرش جاري خواهد شد. من و او عاشقانه همديگر را دوست داشتيم و قرار بود به خواستگاري‌ام بيايد و زندگي ، به روي ما لبخند بزند و اما مرگ، او را از من گرفت. وقتي خانواده‌اش با صدها برگ از يادداشتهايش به سراغم آمد  و اينكه وصيت‌اش اين بود كه به من برسانند تازه فهميدم كه از دست درد، چه دردها كشيده و سرطان، چه جوري دمار از روزگارش درآورده بود و چه عشقي به من داشت و چه آينده‌‌هايي كه ترسيم نمي‌كرد و برايش چقدر ناباورانه بود مرگي كه نامردانه مي‌خواست او را درو كند.»

       سولماز از سعيد مي‌گفت و از عشق‌اش. از عشقي كه به پايش نشسته بود و سفيدي تارهاي گيسوانش از وفامندي او حكايت داشت. ديگر رنگ  قرمز دگمه‌هاي او برايم غريب نبود و بايداو را به آينده اميدوار مي‌ساختم و ضمن گراميداشت همه‌ي تعهد و پايبندي‌اش به عشق جواني، او را به ديگر گونه زيستن فرا مي‌خواندم كه مي‌توانست او را به خانه‌ي بخت بفرستد و از كابوس ديروزها خلاصي‌اش دهد.

 


ديوانه‌وار

 

      تصميم سختي بود. اما بايد از عهده‌اش برمي‌آمديم. رحمان پول و پله‌اي نداشت و وقتي كلمه‌ي فرار را شنيد گفت: «به خاطرت همه كار مي‌كنم حتي دزدي!» من كه دنبال فرصتي مي‌گشتم تا از خانه فرار كنم، برايم هيچ چيز مهم نبود. فقط بايد از ازدواجي كه مي‌توانست همه‌ي رؤياهاي من را در هم بريزد مي‌گريختم. ازدواج تحميلي با پسر عمويم كه در شرُف وقوع بود و اگر دير مي‌جنبيدم خيلي دير مي‌شد.

      رحمان نقشه‌ي سرقتي را ريخته بود كه اگر موفق مي‌شديم بي‌هيچ دردسري خود را به تهران مي‌رسانديم و چشم انتظار طالع خود مي‌مانديم.

      رحمان مرد عمل بود و در چشمانش ترس مفهومي نداشت. خبرم كرد و اينكه ماشيني اجاره مي‌كنيم و بين راه، ماشين را از چنگ راننده درآورده و فرار مي كنيم. من ديوانه‌وار بي هيچ مقاومتي، هر چه كه رحمان مي‌گفت مي‌پذيرفتم و بعضاً نيز در دل خود تحسين‌اش مي‌كردم كه بخاطر من خود را به آب و آتش مي‌زند. من و رحمان همديگر را دوست داشتيم و اما رحمان شغل درست و حسابي نداشت و مي‌دانستم كه خانواده‌ام با ازدواج ما مخالفت خواهند كرد. به بهانه‌ي خريد ماست از خانه بيرون زدم و دست در دست رحمان به دنبال سرنوشتم راه افتادم. رحمان و من ماشيني را كرايه كرديم و طبق نقشه، راننده را با دارويي كه در آبميوه ريخته بوديم بيهوش كرديم. رسيديم تهران و رحمان به دنبال سرپناهي، سر از خانه رفقايش درآورد و دو سه روزي كه در جمع مردانه‌ي آنها حضور داشتم، تازه فهميده بودم كه از چاله درآمده و به چاه فرو رفته‌ام. رحمان و رفقايش در شرارت رو دست نداشتند و مرا با زني آشنا كرده بودند كه حيا سرش نمي‌شد و حرفهايي مي‌گفت كه وقتي با رحمان در ميان مي‌گذاشتم، مي‌خنديد و بي‌تفاوت رد مي‌شد. من گول خورده بودم و به خاطر فرار از سرنوشتي كه دوستش نداشتم، در گردابي افتاده بودم كه راه پس و پيش نداشتم. بدنامي در كمين بود و اگر آن اتفاق نمي‌افتاد معلوم نبود چه بلايي سرم مي‌آمد.       روزي با ماشين سرقتي تو خيابانهاي تهران مي‌رفتيم كه پليس ايست داد و چون راه گريز نبود، رحمان مجبور به توقف ماشين شد و تا به خود بجنبيم همگي بازداشت شديم. ماشيني كه سرقت كرده بوديم لو رفته بود و پليس، حقيقت را مي‌دانست، بعد از آن واقعه، در زندان، خانواده‌ام را كه به دنبالم آمده بودند ديدم و من از خجالت نمي‌توانستم سرم را بلند كنم. نادم و پشيمان ، گريه را سردادم. اگر خانواده‌ام به دنبالم نمي‌آمدند و مرا دك مي‌كردند معلوم نبود چه بلايي سرم مي‌آمد.

       عشق من و رحمان يك عشق خياباني بود كه جز هوي و هوس ره‌آوردي نداشت و در دو سه روزي كه در دستان او و همدستانش اسير بودم تا مرز بدنامي رفته و اما قبل از اينكه در گودال آن فرو بروم، نجات يافته بودم. اما من نيز مجرم بودم و بايد تاوان سرقت ماشين و بيهوش كردن راننده را مي‌پرداختم. با چند ماهي كه تو زندان  بودم تازه دانسته بودم كه در چه بهشتي زندگي مي‌كردم و خانواده‌ام اگر تمايلي به ازدواج من با پسر عمويم داشتند، باز به خاطر سعادت من بود.

      حالا كه ماهها از اين واقعه گذشته و از زندان خلاصي يافته‌ام، خود را خيلي خوشبخت حس مي‌كنم. چرا كه اگر پليس به ماشين ما مشكوك نمي‌شد ،‌ حالا معلوم نبود در چه لجنزاري دست و پا مي‌زدم. خصوصاً در جريان دادگاه، رحمان سابقه‌داري معرفي شد كه قبلاً نيز دختراني را با ترفندهاي مختلف به دام انداخته بود و من چقدر ساده بودم كه فكر مي‌كردم رحمان با من ازدواج كرده و خوشبخت‌ام خواهدكرد. من نجات دوباره‌ي خود را مديون پدر و مادرم مي‌دانم كه مرا با همه‌ي خطاهايم پذيرفتند و اجازه ندادند كه بيش از اين ، طعمه‌ي شيادان شوم. آنها نيز ديگر اصراري به ازدواجم ندارند و گفته‌اند: « تصميم با خودت است، همينكه پاك و عفيف باشي براي ما كافي است!»

 


قاچاقچيان انسان

 

       دانشگاه برايم همه چيز بود، عزت، آبرو و حيثيت. مأوايي كه در آن احساس آرامش مي‌كردم و آينده را برايم دلپذير جلوه مي‌داد. اما از روزي كه از دانشگاه رانده شدم، غرورم را پايمال لگدهايي ديدم كه تاب آن ضربه‌ها را نداشت. آشنايي‌ام با آرش مرا تا ورطه‌ي سقوط كشاند و زماني چشم باز كردم كه ديدم به تصميم كميته‌ي انضباطي از دانشگاه اخراج شده‌ام. اگر در عشق و عاشقي حد واندازه رعايت مي‌كردم و به ارزشهاي جامعه‌اي كه در آن مي‌زيستم پايبند بودم، هرگز چنين سرنوشتي نداشتم. فريب هوس‌هاي جواني را خورده بودم و ندامت، نتيجه‌اي نداشت.

       آينده‌ام تباه گشته و دانشگاه كه همه‌ي زندگي‌ام بود چون آواري بر سرم خراب شده بود. روي بازگشت به خانه را نداشتم و گفتن حقيقت به پدر و مادرم برايم چنان سخت بود، كه مرگ را آسانتر از آن مي‌ديدم. آرش هم كه به اتفاق من در يك پارتي شبانه دستگير شده بود، پايش گير بود و دير و زود به سرنوشت من دچار مي‌شد. برايش هر چقدر از سختي شرايطم گفتم، تأثيري در وي نداشت و ازدواج برايش واژه‌‌ي نامفهومي بود.

      از خوابگاه رانده شده بودم و آواره و دربدر، چندروزي را به بهانه‌اي پيش خانواده‌ام رفتم و روزي ديوانه‌وار، سوار اتوبوس شده و راهي تهران شدم. بين راه اروميه و تهران، همه‌اش در فكر فرار بودم. صبح كه مي‌رسيد و ويلان و سرگردان توي كوچه‌ها وول مي‌خوردم، چه سرنوشتي در انتظارم بود هيچ نمي‌دانستم. انگار مرا سحركرده بودند و جادويي در كار بود كه بي‌هيچگونه انديشه‌‌اي راه تهران را پيش گرفته بودم. غرورم زخمي بود و براي دوست و آشنا نمي‌توانستم بگويم كه بعد از سه سال تو دانشگاه درس خواندن، بيرونم كرده‌اند، سرنوشت از من قهر كرده و من دانسته، خود را در گردابي مي‌انداختم كه راه پس و پيشي نداشت.

      بعد از چند ساعت معطلي مردي ميانسال مرا سوار ماشين‌اش نمود و بعد از اندكي درد دل، وقتي فهميد كه يك دختر شهرستاني‌ هستم، جرأتم داد واينكه نگران نباشم و او مي‌تواند از من حمايت كند. اين مرد از كجا فهميد كه من دختري بي‌پناهم و چنين زود شكارم كرد هنوز در حيرتم، اما وقتي به تقديري كه بعداً پيدا كردم فكر مي‌كنم، مي‌بينم اينها يك عده آدم حرفه‌اي هستند كه دنبال دختران فراري‌اند و با چرب‌زباني، سريع طعمه را در دام مي‌اندازند و من طعمه‌اي بودم كه سراپاي وجودم داد مي‌زد كه غريب و تنهايم و جان پناهي ندارم. با رفتن به خانه‌ي آن مرد و خوردن غذايي كه بيهوشم ساخت، زماني چشم باز كردم كه ديدم مردي با لباس عربي، بالاي سرم ايستاده است و خود را اهل دبي معرفي مي‌كند. او ادعا مي‌كرد كه در مقابل تحويل من كلي پرداخت كرده است و قصد دارد كه مرا از كشور خارج كند و به دبي انتقال دهد.

       من در دستان آن مرد اسير بودم و هيچ فريادرسي نداشتم. روزها به شبها مي‌پيوست و من از بيم جان خود، جرأت هيچ تقلايي نداشتم. شكنجه مي‌شدم و زجر مي‌كشيدم و چاره‌اي جز صبر نداشتم و همين روز بود كه خود را كمي رام و آرام جلوه دادم و دنبال فرصتي گشتم كه شايد بتوانم از آن خانه‌ي جهنمي فرار كنم. چنين نيز شد و در فرصتي كه او حمام مي‌كرد كليدهاي خانه را برداشته و دررفتم. خود را در اولين كوچه جلوي موتوري انداخته و خواستم كه هر جور شده مرا از آنجا دور كند و با توجه به وضعيت ناجوري كه از نظر ظاهري و حجاب داشتم  و از نظر روحي سراسيمه بودم توسط مأموران متوقف شديم و طي بازجويي‌هاي به عمل آمده، حقيقت را گفته و بعد از جلب به دادسراي جنايي و فاش كردن واقعيت‌ها، حكم دستگيري متهمان صادر شد و من نيز پيش از انتقال به خارج از كشور، خود را نجات دادم.

      خانواده‌ام اكنون حقيقت را مي‌دانند و از سرنوشت شومي كه با دستان خود ساخته و پرداخته بودم رهايي يافته‌ام.


جدايي

 

      روزهاي سختي بود. اخلاقمان با هم نمي‌ساخت و بي‌آنكه مورد خاصي باشد همينجوري به سر و كله‌ي هم مي‌پريديم. اين زندگي دوامي نمي‌توانست داشته باشد. زير يك سقف مي‌زيستيم و اما هيچ تفاهمي نداشتيم. ريشه‌هاي محكمي كه روح و عواطف ما را به زندگي مشترك پيوند مي‌داد از هم گسيخته بود و در آستانه‌ي تصميمي قرار داشتيم كه جدايي را تنها راه رهايي مي‌دانستيم. فرزندي نداشتيم. نه اينكه نتوانيم بچه‌دار شويم، بلكه اين خوسته‌اي بود كه از طرف شوهرم بر من تحميل شده بود و هميشه مي‌گفت زود است و هنوز فرصت داريم و از اين حرفها، علت اختلاف‌هايمان هم هميشه سر اين مسأله بود. خانه‌ي‌مان سوت و كور بود و هيچگونه تنوعي كه رنگي از هيجان و دلخوشي داشته باشد، در زندگي ما رخ نمي‌داد، طبيعي‌ترين حق و حقوقم كه همانا مادر شدن بود از من دريغ شده بود و توجيه قانع‌كننده‌اي هم نداشت. من بر مادر شدن اصرار داشتم و اما او، اصلاً تمايل نشان نمي‌داد. حتي وقتي به رفتارش خوب دقيق مي‌شدم نوعي مشكل رواني در او مي‌ديدم كه از اينكه صاحب فرزندي شود، وحشت داشت. يك روزي هم مي‌گفت: «ما نبايد چنين جنايتي را مرتكب بشويم.» به همين خاطر هر چه مي‌گذشت از رفتارهايش واهمه‌‌اي به دلم مي‌افتاد و اينكه هرگز با او در اين مورد به توافق نخواهيم رسيد.

       من جوان بودم و خانه‌دار و هزاران فرصت داشتم كه در تربيت فرزندم بكوشم و اما به نظر او انگار نه انگار كه براي زندگي مشترك، وجود بچه‌اي هم لازم است. روزي با خانواده‌اش نيز مسأله را مطرح كردم و آنها نيز اصرار داشتند كه حتماً بچه‌دار شويم و اما گوش او به حرف كسي بدهكار نبود.

       روزي با يك روانپزشك مشكلمان را مطرح كردم و توصيه داشت كه حتماً شوهرم را راضي كنم كه با مراجعه به كلينيك، افسردگي و بدبيني‌اش به زندگي، دگرگون شود و شايد بدين طريق راه‌حلي كه بتواند زندگي ما را از بن‌بست رها كند، پيدا شود. دكتر مي‌گفت كه ريشه‌هاي اين امر به خاطرات تلخ و نوع نگاهش به زندگي برمي‌گردد و مي‌تواند تحت درمان قرار گيرد. خصوصاً كه اين اواخر افسردگي هم پيدا كرده و حال و حوصله‌ي خيلي كارها را نداشت. هميشه در لاك خود بود و نه با دوستانش مي‌جوشيد و نه به افراد فاميل سر مي‌زد. من هم كه چيزي مي‌گفتم سرم داد مي‌كشيد و زندگي‌مان شده بود يك زندگي جهنمي. روزي مسأله‌ي طلاق را مطرح كردم و گفتم: «تنها راهي كه مانده طلاق است و اينكه ما بايد براي هميشه از زندگي هم خارج شويم.»

       براي مدتي گذاشتم رفتم خانه‌ي پدرم و مسأله‌ي جدايي ما داشت حالت رسمي پيدا مي‌كرد و وساطت آشنايان نيز كاري از پيش نمي‌برد. در مدتي كه از وي دور بودم اين احساس را داشتم كه زندگي‌مان با وجود يك بچه مي‌توانست شيرين‌ باشد و ما مي‌توانستيم در كنار هم عمري را سرآوريم. اما شوهرم پا پيش نمي‌گذاشت و دير و زود بايد راهي دادگاه مي‌شديم. وقتي تقاضاي عدم سازش را تنظيم كرده و به دادگاه بردم، به خوبي مي‌دانستم كه زندگي‌مان مي‌توانست با تفاهم ادامه يابد و چنين زود به بن‌بست نخورد و اما مادر بودن حق من بود و اين حق نبايد از من دريغ مي‌شد. دادگاهمان اما دير نپاييد و روزي شوهرم پا پيش نهاد و به همه‌ي قول و قرارهايي كه از او انتظار داشتم گردن نهاد.

      آشتي مجددمان انگيزه‌اي شد و از او درباره‌ي دلايل نفرت‌اش پرسيدم و اينكه چرا تا چنين حد از بچه‌دار شدن مي‌هراسد. او از گذشته‌اش حرف زد و از بيماري و مرگ برادرش و درد و رنجي كه متحمل شده بود و نمي‌خواست باعث به وجود آوردن انساني باشد كه او هم ممكن بود روزي با درد و رنج‌هايش، ناكامي دنيا را تجربه كند. شوهرم تحت نظر يك روانپزشك، روزهاي بحراني‌اش را طي مي‌كرد و رفته رفته نگاهي خوشبينانه به زندگي يافت و اكنون كه باردارم و اين سعادت نصيب من شده، بخاطر همه چيز از شوهرم ممنونم. از اينكه با غرورش كنار آمد و دوباره مرا به زندگي‌اش فرا خوانده و عمري در كنار هم زيستن را، بها و ارزش داد. خوشبختي در دستان ماست، به شرطي كه همديگر را باور كنيم و عواطف و احساسات دروني‌مان را جدي بگيريم.


فرار از تله

 

      جزو آناني بود كه هرگز از گذشته تجربه‌ نمي‌آموخت. گذشته برايش چراغ راه آينده نبود و چنان اشتباهاتي را مرتكب مي‌شد كه واقعاً باورش سخت مي‌نمود. از خانه‌ فراري بود و ماهها از او خبري نبود. دختري نوزده ساله بود و در راهروي دادگاه وقتي پاي درد دلش نشستم از خانواده‌اش مي‌گفت كه ساكن زنجان بودند و از خودش كه اكنون به دام افتاده است. با همه‌ي خطاهايش اظهار ندامتي نداشت و مي‌گفت: «راهي‌يه كه رفته‌ام و بازگشتي ندارد. دفعه‌ي قبل هم كه لو رفتم كار خودم بود. يعني نقشه‌اي بود كه كشيده بوديم و بايد براي به دست آوردن پول به پيش خانواده‌ام برمي‌گشتم. سليمان زير پام نشسته بود و مدام از خارج مي‌گفت و اينكه اگر خودمان را به تركيه برسانيم نانمان تو روغنه و زندگي‌مان از اين رو به اون رو مي‌شه. منم باورم شده بود. چاره‌ي‌ كار هم اين بود كه به نحوي لو رفته و جا و مكانم براي خانواده‌ام مشخص شود كه بيايند دنبالم و وقتي من رو پذيرفتند در يك فرصت مناسب پول و پله‌اي به هم بزنم و بروم پيش سليمان كه از كشور خارج شويم.»

     از او درباره فرار اولش پرسيدم و علت افتادنش به اين شيوه‌ي زندگي. گفت: «نفرت از ناپدري و شايد هم اذيت دادن به مادرم. بعد از مرگ پدرم، مادرم شوهر كرد و من لجم گرفت و هر چه كردم نتوانستم ناپدري را تحمل كنم و با هوشنگ كه هميشه پاپي‌ام بود و دوستم داشت قرار فرار گذاشتم و از خانه در رفتم. با هوشنگ رفتيم تهران و اما بعد از مدتي ولم كرد و من با سليمان كه يكي از دوستهاي هوشنگ بود، صميميتي به هم زده و قرار گذاشتيم كه براي به دست آوردن پول كلكي بزنيم و پيش خانواده‌ام برگردم. چنين نيز شد و روزي در يكي از پاركها طبق نقشه‌اي كه كشيده بوديم گيرافتادم و خانواد‌‌ه‌ام كه به خاطر من خودش را به آب و آتش مي‌زد وقتي پيدايم كرد با همه‌‌ي خطاهايم مرا پذيرفت و برگشتم پيش آنها.»

       از كينه‌اي كه نسبت به ناپدري‌اش در دلش مشتعل بود سخن مي‌گفت و از مادرش كه با همه‌ي دلسوزي‌هايش، كوچكترين محبتي نسبت به او حس نمي‌كرد. با ازدواج مادرش همه‌ي وابستگي‌هاي عاطفي‌‌اش را قطع شده احساس مي‌كرد و لحظه‌اي از فكر انتقام بيرون نمي‌آمد. فرارش از خانه و انحرافاتي را كه با سن كم‌اش دچار آنها شده بود از فكري خصمانه و خيالي خام نشأت مي‌گرفت كه او را به يك دنياي جهنمي سوق مي‌داد و فردايي نداشت. او بي‌فردا بودن را برگزيده بود و چنان بي‌تفاوت به مسائل نگاه مي‌كرد كه انگار كينه و نفرت، هر چيز پاك و انساني را در وجود او كشته بود. بعد از فرار اولش و ماههاي بي‌خبري خانواده‌، مادر و ناپدري‌اش پناهش داده و در محفل گرم خانواده‌ي‌شان با آغوش باز او را پذيرفته‌ بودند. حتي نسبت به سرنوشت شومي هم كه پيدا كرده بود، بخاطر آينده‌ي او هم كه شده بهايي نمي‌دادند و نمي‌خواستند كه بيش از اين در گرداب گناه فرو برود و اما او از انسانيت و مهر و محبت چنان فاصله گرفته بود كه اين پذيرش صميمانه از طرف خانواده را، وسيله‌اي ساخته بود براي ريختن زهري كه هر آن در كمين آن بود. دنبال فرصتي مي‌گشت كه با پول و پله‌اي فراوان، دنبال سليمان برود و سفر به خارج را تدارك ببينند. از او در مورد نتيجه‌ي كارش پرسيدم و او فرجامش را چنين تعريف كرد: «بعد از ماهها فرصتي را كه به دنبالش بودم، به چنگم آمد و روزي مبلغ سه ميليون تومان پول ناپدري‌ام را كه براي خريد اتومبيل، كنار گذاشته بود شبانه دزديدم و طبق قراري كه با سليمان داشتم از يكي از شهرهاي مرزي سردرآوردم و اما او گولم زد و با به چنگ آوردن پولها، ولم كرد و از طرفي هم شكايت ناپدري‌ام و سرنخ‌هايي كه دست پليس بود، مرا راهي دادگاه كرد. اكنون از سليمان خبري ندارم و فقط هر چه كه از او مي دانستم در اختيار دادگاه قرار داده‌ام و اما مي‌دانم كه همه‌ي پلها فرو ريخته و خانواده‌ام پناهم نخواهند داد. يعني آمده بودند و خيلي سرد و بي‌تفاوت بودند و براي رهايي‌ام از چنگال عدالت كاري انجام ندادند. مي‌دانم كه تقدير بدي در انتظارم است و اما خوشحالم كه هر چه از دست برمي‌آمد براي خُرد كردن مادر و ناپدري‌ام انجام ‌داده‌ام.»

      نصيحت‌اش مي‌كنم و از جواني‌اش مي‌گويم و اينكه حيف است كه آينده‌اش را بيش از اين به تباهي بكشد و هر طوري است با خانواده‌اش، ارتباطش را حفظ كند كه گرگها در كمين‌اند و حتي سليمان نيز  كه برايش قصري از رؤيا درست كرده بود، چنان نامرد از آب در‌آمده است. او لبخند تلخي مي‌زند و اينكه تا چنين حد فضولي به خرج مي‌دهم كمي ناراحت مي‌شود. عقده‌ي انتقام او را چنان از ارزشهاي نيك انساني دور انداخته كه حتي متوجه غرق شدن خودش نبوده و خودخواهانه به اشتباهاتش مي‌نگرد و در فكر جبران خطاهايش نيست.

       او به جرم ارتباط نامشروع و سرقتي كه مرتكب شده مجازات خواهد شد و اما مي‌تواند با همه‌ي حبسي كه برايش مي‌بندند، دوباره به آغوش خانواده‌اش بازگردد. روزهاي سخت زندان شايد او را به سر عقل آورد و به قلب مهربان مادري بينديشد ك دوري دلبندش را تاب نياورده و حتماً به ديدارش خواهد آمد، شايد او هم تا آن مدت به خود آيد و يخ‌هاي كينه و عداوت در دلش آب شوند و فرار از تله برايش محقق شود.


عاشـقانه

 

       گلهاي روي ماشين را مي‌كندم و به سرنوشتي مي‌انديشيدم كه مرا پاي سفره‌ي عقد نشانده بود. روزگاري دل، هوايي ديگر مي‌جست و از ازدواج و هر چه عشق است گريخته بود. به دنبال موسيقي سر از سرزميني بيگانه در‌آورده و مي‌خواست كه ياد بگيرد و از هر چه تعهد است خود را آزاد و رها ببيند. سالها طول كشيد تا دوره‌ي عالي موسيقي را تمام كرده و به آنچه مي‌خواستم رسيدم و اما تنها بودم. تنهاتر از برگي خزان زده در دست باد و پريشان از عمري كه شتابان مي‌گذشت. خلاقيت و آفرينش هنري، سرگرمي روزها و شبانم شده بود و افتاده بودم تو خط موسيقي متن فيلم و آنچه كه  اين وسط فراموش شده بود، قلبي بود كه تهي از عشق مي‌زيست و اما براي عاشقانه‌هاي سينما، زيباترين نغمه‌هاي عشق را مي‌ساخت.

     كسي نبود كه عشق را يادم بيندازد و برايم از فرداها سخن بگويد. زندگي‌ام، آميزه‌اي از هنر شده و آنچه را كه فراموشم گشته بود عواطف و احساساتي بود كه به عنوان يك زن بايد مي‌داشتم. حس مادر شدن و حس نگاههايي عاشقانه كه از دل برآيد. جوان‌تر كه بودم گامهاي لرزان عشق را هر آن حس مي‌كردم و دل باختن آسان‌تر بود. اما هر چه از سنّم مي‌گذشت، عشق دورتر و دورتر مي‌شد و دل سپردن مشكل‌تر. عشق از من مي‌گريخت همچنانكه بختم از خوشبختي. مدتها متوجه نبودم. سالها مي‌گذشتند و هيچ حسي نداشتم. حس اينكه دارم پير مي‌شوم و ممكن است روزي خيلي دير باشد. تا اينكه روزي او وارد زندگي‌ام شد. تدوين‌گر سينما بود و بخاطر مسائل كاري، همديگر را مي‌ديديم و اينكه در اين ديدارها عشقي متولد شود هرگز باورم نمي‌شد. اما او پا پيش گذاشت و ابراز عشق كرد. عشقي كه باورش سخت بود. گفتم: «عاشق موسيقي شده‌اي نه من؟» گفت:‌ « عشق، نوريست كه مي‌تابد و وقتي تابيد روشني‌اش مرزي نمي‌شناسد. تو و موسيقي را نمي‌شود از هم جدا كرد. همچون دريا و جزيره‌اي كه هميشه باهمند.» گفتم: « از اين عشق حذر كن. دنبال كسي بگرد كه فاصله، مملوس نباشد». گفت: «فاصله‌ي زمان را مي‌شود پر كرد اما فاصله‌ دلها را نه! اگر دلت عاشق است، غم فاصله نكن!» دلم نجواهايي داشت كه بايد گوش مي‌سپردم. نجواي اينكه واقعاً دلم مي‌گفت: عشق را باور كن. تقديرمان همچون تقدير قصه‌هاي فيلم‌هايي شده بود كه سر و كارمان با آنها بود. بايد با واقعيت كنار مي‌آمديم و مي‌پذيرفتيم سرنوشتي را كه مي‌توانست مثل  فيلم‌هاي سينما، دور از انتظار باشد. من و آرش با تقديرمان روراست شديم و پاي سفره‌ي عقد نشستيم.

       سالها ما را از هم جدا نكرد و جدا نيز نخواهد كرد. ما با آتش عشقي شعله‌وريم كه از درك و فهمي يگانه الهام گرفته و براي شناخت هم ماهها صبر را پيشه‌‌ي خود ساخته‌ايم. بعضي‌ وقتها فيلم‌ها عين زندگي‌اند. همچنانكه زندگي ما عين فيلم‌‌هايي بود كه اگر مي‌ديديم شايد باورمان نمي‌شد. عشق من به موسيقي، عشق را برايم ارمغان آورده بود و وقتي كه گلهاي روي ماشين را مي‌كندم، هستي‌ام مثل فيلمي از جلوي چشمانم مي‌گذشت و اينكه بايد سينما را نيز باور كرد. باور عشق، آسان است.


ماه عسل

 

همه‌ي دنيايي كه در ذهنم ساخته بودم، در يك آن ويران شد و بر هستي‌ام فرو ريخت. از همه جا بي‌خبر در تله‌اي گرفتار آمده بودم كه تصورش نيز وحشتناك بود. در اين يك هفته هر چه دروغ بود تحويلم داده  و ذره‌اي نيز در رفتارش شك نكرده بودم. ماه عسل شيريني بود و شمال با سرسبزي‌ها و صفاي ساحل‌هايش، نويد فرداهايي را مي‌داد كه مي‌توانست خوشبختي‌هايمان را شاهد باشد. مي‌گفت رفيقي جانانه دارد كه براي يك هفته ماشين‌اش را در اختيار ما مي‌گذارد كه گشتي تو شمال بزنيم و درست سر موعد ماشين‌ دستش بود. انسان پيچيده‌ترين معماي عالم است و فقط از انسان است كه نمي‌شود سردر آورد. ادب و متانت، انسان را گول مي‌زند و سخنان شيرين‌ دل آدم را مي‌ربايد و بدينسان فريب، گام در زندگي مي‌گذارد. در برخورد اولمان، به نظرم پسري آمد كه مي‌توانست چرخ زندگي را بچرخاند و بي‌هيچ شيله پيله‌اي توانسته مغازه‌اي را رو به‌راه كند و به كار و كاسبي‌اش رونق بدهد. خانواده‌اش هم تأييد مي‌كرد و در نگاه اول، چيزي كه انسان را دچار ترديد، ديده نمي‌شد. واسطه‌ي آشنايي‌مان نازنين، دختر خاله‌اش بود. باهم تو يك شركت كار مي‌كرديم و اطميناني كه به او داشتم مرا در چنگ تقديري گرفتار كرد كه هيچگونه اميدي به بنياد فرداي آن ندارم.

      نازنين طوري از او تعريف مي‌كرد كه تصور دروغ، هرگز به ذهنم خطور نمي‌كرد. با فريبي كه در اولين روزهاي زندگي مشتركم شاهد آن بودم، امكان اعتمادي دوباره در من چنان ضعيف بود كه وقتي مسأله‌‌ي طلاق به ذهنم خطور كرد، كاملاً به خود حق دادم. عروسي بودم كه در اوج خوشبختي، سيه‌بختي‌ام را ديدم و باورش واقعاً سخت بود. اگر حقيقت را به من مي‌گفت و دروغ تحويلم نمي‌داد، شايد اين زندگي، سالها با تلخي‌ها و خوشي‌هايش مي‌پاييد اما كاري كرده بود كه هر كس جاي من بود جز طلاق راهي فرا رويش نداشت. به او گفتم: مگر كسي مجبورت مي‌كرد كه چنين بي‌گدار به آب زدي؟» در جوابم مي‌گفت:‌ «همه‌اش به خاطر تو بود مي‌خواستم كه با شيرين‌ترين خاطرات، زندگي‌‌مان را شروع كنيم و هيچ فكر نمي‌كردم كه چنين نابهنگام، دستم رو  مي‌شود.» گفتم: «ازت نفرت دارم به خاطر دروغي كه تحويلم دادي و سرقتي كه مرتكب شدي. بدي‌اش اين است كه مرا نيز شريك جرم مي‌دانند. فكر مي‌كنند كه از همه چيز خبر داشتم و دانسته‌ تو اين دام افتاده‌ام.» گفت: «ولي من همه چيز را به گردن گرفته‌ و گفته‌ام كه تو هيچ تقصيري نداري، غرور من، كار دستم داد و خواستم كه در اول زندگي احساس كمبودي نكني. يعني اگر يك ساعت ديگر فرصت مي‌شد، سفرمان پايان يافته بود و ماشين‌ را سر جاي اولش برمي‌گرداندم. يعني تو فكر اين بودم كه ماشين را تو همان حوالي ول كنم و به نحوي دست صاحب‌اش بيفتد. اما پليس آن يك ساعت را فرصت نداد و درست موقع ورود به تهران، گير افتاديم. اما واقعاً پيشمانم.»

گفتم: «پشيماني سودي ندارد و من از كجا باور كنم كه همه‌ي حرفهايت دروغ نيست. هر چي كه گفتي و تحويلم دادي راست است و بعدها كار از يك جايي عيب و ايراد نمي‌كنه؟» گفت: «همينكه سابقه ندارم خودش دليلي‌يه. بار اولم است كه چنين خطايي از من سرزده و مي‌توني از دادگاه پرس و جو كني!»

      اما دلم به حرفهايش راضي نمي‌شد و با حالت قهر، خانه‌ي پدرم رفته بودم تا تصميم نهايي‌ام را بگيرم. دادگاه حتماً به من حق مي‌داد كه زن يك شياد نباشم و او را كه فريبم داده پاي دفتر طلاق بكشانم. ماشين دزدي كم چيزي نبود و به خاطر هيچ و پوچ، زندگي‌مان از هم پاشيد. تو اين قضيه نازنين از همه بيشتر مقصر بود كه بد جوري اعتماد من و خانواده‌ام را نسبت به آنها جلب كرده و مرا در دو راهي سرنوشتي قرار داده بود كه قبول هر وضعيتي سخت‌تر از ديگري بود. من به همراه پدرم، شكايتي را تقديم دادگاه كرده و بخاطر فريبي كه  خورده‌ام، پي‌گير مسأله طلاق هستم و اما آنچه كه بيشتر عذابم مي‌دهد، تلخي تقديري است كه هستي‌ام را بدينجا كشانده است.


هماي سعادت

 

      اندوه مرا پايان نبود. از آن خانه‌ي دردآلود بايد فرار مي‌كردم. اما سرنوشت تلخي كه فرا روي دختران فراري بود و در روزنامه‌ها و مجلات مي‌خواندم مرا مي‌ترساند. مادرم كه مرد، پدرم حتي نگذاشت كه سالگرد مادر را برگزار كنيم. سريع دست به كار شد و پنج ماه بعد از مرگ مادر، پدرم ازدواج كرد. خواهرهاي بزرگترم هر كدام تو يك شهري زندگي مي‌كردند و من مانده بودم و غر زدنهاي نامادري و رفتار جانبدارانه پدر كه كوچكترين توجهي به احساسات من نداشت. هر جوري كه رفتار مي‌كردم باز يك جاي كار مي‌لنگيد و هميشه بايد سركوفت مي‌شنيدم. دوم دبيرستان مي‌خواندم و خدا خدا مي‌كردم كه يك نفري به خواستگاري‌ام بيايد و مرا از شرّي كه در آن گرفتار بودم نجاتم دهد. جاي خالي مادر عذابم مادرم عذابم مي‌داد و خانه‌اي كه مادر با دستان خودش ذره- ذره آن را جمع كرده بود افتاده بود دست غريبه‌‌اي كه حتي روز خوش به دخترش نشان نمي‌داد. پدرم آدم بي‌تفاوتي بود. انگار از رگ و پي و استخوان نبود. عاطفه در فرهنگ او واژه‌ي گمشده‌اي بود. واژه‌اي كه راهي به قلب او نداشت و  فقط نامش را مي‌دانست. رنج  و عذابي كه مي‌كشيدم به حدي زياد بود كه تاب آوردن واقعاً هنر مي‌خواست و اما من پاكدامني‌ام را به بهاي مرگ هم كه شده بايد حفظ مي كردم. فرار و تباهي از هم جدا نبودند و بدنامي و فساد در كمين هر دختري بود و كافي بود كه اندكي انحراف در هستي‌ات راه يابد و سر از خانه‌هاي فسادي دربياوري كه در گوشه و كنار پراكنده‌اند.

       سختي‌ها را تحمل مي‌كردم و چشم‌انتظار روزهايي بودم كه كسي زنگ در را به صدا در‌آورده و بختم به رويم مي‌خنديد. دو سال گذشت و هنوز اين اتفاق فرخنده رخ نداده بود. تا كه روزي يكي از همكلاسي‌هايم گفت: «خودتو جمع و جور كن كه قراره بياييم خواستگاريت» اولش باور نكردم. گفتم حتماً شوخي مي‌كند. اما موضوع جدي‌تر شد و يكهو ديدم كه نامزدم  شده و روزهاي تيره و تاري را كه با همه‌ي مشقت‌ها و مرارت‌ها تحمل كرده‌ام، پايان يافته‌اند. نامزدم پسري بود بيست و شش ساله و كارمند بانك.

      هر چند كه عهد كرده بودم هر كس به خواستگاري‌ام بيايد بله بگويم اما لحظه‌ي انتخاب، برايم سخت‌ترين لحظه‌ها بود و درست در موقع انتخاب، وسواس به سراغم آمد و مي‌گفتم نكند از سر ذوق از چاله در‌آيم و به چاه فرو روم و لذا در اين مورد نيز شتابزدگي به خرج ندادم. از همكلاسي‌ام فرحناز در مورد او كه پسرعموش بود پرس و جو كردم و از يكي از فاميل‌ها خواستم كه ته و توي قضيه‌ را دربياورد و برايم بگويد كه چگونه پسري است و آيا مي‌شود به او تكيه كرد يا نه؟ وقتي كه خيالم از هر سو راحت شد، موافقت كردم و اكنون كه يكسال از شروع زندگي مشتركمان گذشته است احساس خوشبختي مي‌كنم و حس مي‌كنم كه دعاهاي مادر و صبر و شكيبايي‌هاي خودم، موجبات اين سعادت شده است.

      فرار هميشه آخرين راه نيست. رنج‌ها را مي‌شود تاب آورد و اما بدنامي‌ها را هرگز. من خوشحالم كه اعتماد به مباني و ارزشهاي ديني و نيز درس عبرتي كه از سرنوشت ديگران آموختم به ياري‌ام شتافتند و در اين دو سالي كه هر روزش واقعاً جهنمي بود، فرار را انتخاب نكردم.


ابليس

 

      من همسر دوم بودم. يعني زن دوم مردي كه بعد از طلاق همسر اولش، با او ازدواج رآورآآاايكرده بودم. البته من هم ازدواج دومم بود. شوهرم فوت كرده بود و اما بچه‌اي ازش نداشتم. زن بيوه‌اي كه به اميد يك زندگي بهتر، روزشماري مي‌كردم تا اينكه خواستگاري پيدا كرده و براي بار دوم به خانه‌ي بخت رفتم. زندگي با شوهرم، عالي بود و مشكلي نداشتيم. تا اينكه آن زن تلفن‌هايش را شروع كرد و به بهانه‌‌هاي مختلف، علي را به خانه‌اش دعوت كرد. يعني شوهرم پسري داشت كه زن اولش از او نگهداري مي‌كرد و او هم هر روز به بهانه‌اي كه مثلاً بچه فلان مشكل را دارد و يابايد برايش فلان چيز را بخريم او را به منزلش دعوت مي‌كرد. اوايل اين كار را يك كار عادي مي‌دانستم و فكر مي‌كردم كه حضورش ضروري‌يه و به هر حال بچه‌اي دارد كه بايد به احتياجاتش برسد. هر چند كه وقتي صداي زن اولش را از پشت تلفن مي‌شنيدم، نوعي احساس بدگماني برايم دست مي‌داد. اما با اين تصور كه شوهرم اگر او را دوست داشت، هرگز ترك‌اش نمي‌كرد و كارشان به طلاق نمي‌كشيد، كمي آرام مي‌گرفتم. روزي با شوهرم از دل نگراني‌هايم گفتم و او اطمينان داد كه از او نفرت دارم و فقط بخاطر بچه‌اش هست كه ناچاراً به او سر مي‌زند. اما روزي با اطلاعي كه از قول و قرار آنها داشتم، پنهاني تا محل قرار رفتم و ديدم كه شوهرم زن اولش را بي‌آنكه بچه‌اي در ميان باشد، سوار ماشين‌ كرد و راه افتاد. كجا رفتند ديگر چيزي ندانستم، چون امكان تعقيب برايم نبود، وقتي شب به خانه آمد پرس و جوهايي كردم و اينكه تا اين وقت شب كجا بود و گفت كه پسرش مريض است و تا حالا تو درمانگاه‌ها ويلان و سرگردان بود و از اين قضايا.

      از اينكه برايم دروغ مي‌گفت، شكي نداشتم. اما حرفي نزدم، تصميم گرفتم هر طوري شده زندگي‌ام را حفظ كنم. به هيمن خاطر فردا صبح به زن اولش زنگ زدم. اينكه ديروز رابا هم بوديد و بچه‌اي تو كار نبود و بايد پايش را از زندگي‌ام بيرون بكشد. گفت: «مطمئن باش كه به روز سياهت مي‌نشانم من به هر قيمتي شده اين زندگي را به هم مي‌زنم. البته با تو مشكلي ندارم. مشكل من علي اس. نمي‌زارم آب خوش از گلويش پايين بره. متقاعدش كرده‌ام كه دوباره با هم زندگي‌ كنيم. او هم پذيرفته. فقط تو اين قضيه پاي تو در ميان هست و يكجوري شرت را كوتاه مي‌كنم. يعني با دست علي. از زندگي‌اش تو را بيرون مي‌اندازم. وقتي طلاقت داد، من هم دوباره طردش مي‌كنم. نفرتي كه از او دارم، تا زنده‌ام با من است. خانه خرابتان مي‌كنم بدبخت! كاري هم از دستت برنمي‌آيد بخاطر پسرش هم كه شده او بسوي من باز خواهد گشت. اما باز داغونش خواهم كرد...»

      اعتراف وحشتناكي بود. بايد تدبيري مي‌انديشيدم. چاره‌اي جز صبر و تحمل نداشتم. او قسم خورده بود زندگيمان را ويران كند و علي هم، فريب مهرباني‌هايش را خورده بود. روزي سر فرصت با علي از همه چيز صحبت كردم. اول انكار كرد و بعد كه فهميد لو رفته پذيرفت كه شايد به خاطر فرزندش از من جدا شود و با همسر اولش ازدواج كند. گفتم: «اما نيت او فريب توست. مي‌خواهد خانه خرابت كند. اين سعادت را كه داري تحمل نمي‌كند و مي‌خواهد قرباني‌ات كند، اگر باور نمي‌كني فقط اين فرصت را برايم بده كه در حضور تو برايش زنگ بزنم و صدايش را با تلفن ضبط كنيم و بعد گوش بده كه چه نيتي در سر دارد.»

       چنين نيز كردم و غير از تلفن يكي دو بار هم ملاقات حضوري داشتيم و علي از دور مراقب بود و متوجه شد كه چه حرفهايي بين ما رد و بدل مي‌شود. او دوباره از گذشته‌اش، از نفرت‌اش و از كلكي كه مي‌خواهد بزند و اينكه تا آخر عمر او را عذاب خواهد داد صحبت كرد.

       علي كه همه چيز را فهميد برايم از گذشته‌ي تلخ خود سخن گفت و اينكه واقعاً نارو خورده و تا چنين حد او را پليد و شيطاني تصور نمي‌كرد. گفت: «از مهرباني‌هايش جا خورده بودم فكر مي‌كردم واقعاً بخاطر بچه‌مان هم كه شده عقلش سر جايش آمده و مي‌خواهد زندگي كند. باورم نمي‌شد كه باز مي‌خواهد ازمن انتقام بگيرد ...

      الان سالها گذشته و من صاحب دو فرزند هستم و شوهرم نيز سرش به كار خودش گرم است. زن اولش نيز شوهر كرده و بچه‌اش را داده دست ما  و حالا باهم زندگي مي‌كنيم. علي مي‌گويد: «او عاشق يك زندگي تجملي بود و من هم توان تهيه‌‌ي توقعات او را نداشتم و هميشه كارمان به دعوا و  مرافعه مي‌كشيد و تو اين اختلافات هم كار به جاهاي باريك كشيده مي‌شد و اهانتها و خشونتها، مار از هم متنفر مي‌كرد و به اين خاطر هم كارمان به طلاق كشيد. اما هوشياري تو باعث نجات من شد و از دام اين ابليس كينه‌جو رهايي يافتم.»


دو چشم درشت عسلي

 

       نگاههاي هراسان‌اش، تجسم دلتنگي‌ها بود و براي من شايد هم هر ديدارش، تمثيل ديواري بود با رازي در آن سويش نهفته، غزالي گريزپا با دو چشم درست عسلي كه هرگام تو از تو دورش مي‌كرد. چه سخت بود با او سخن گفتن. سخن گفتني كه اگر هم مي‌گفتي فقط خود مي‌شنيدي و چه آزاري كه زجرت مي‌داد اين بي‌صدايي، در هزار توي افكار و احساساتش، غوطه خوردن ناممكن بود و چه ضعفي كه خوارت مي‌كرد و تويي كه كباده‌ي روان و درون و مشاوره و هزار توصيف تربيتي را يدك مي‌كشيدي و عاجز از اينكه، تنها در فهم يك لايه از اعماق درونش، هر گام و كلام‌ات لنگ است و الكن. به جست و جو در لاي پرونده‌ها، پيشينه‌ها نظرخواهي‌ها از معلم و اولياء هر چه كه به هراساني آن نگاهها رهنمونم مي‌نمودند سرك مي‌كشيدم و باز حيران آواز سهره‌‌اي بودم كه نگران، در قفسي مي‌خواند و بال و پرش زخمي و خونين از ضربت بر ميله‌ها. چه تنها بود اين دخترك و چقدر در خود فرو مي‌رفت بي‌آنكه با همكلاسي‌هايش بجوشد و رخسارش با خنده‌ها در‌آميزد و پا به پاي شور و نشاط، كودكي‌اش را پشت سر نهد. دعوتي از مادرش داشتم و به كنكاش زير و بم‌هاي هستي، از ديروزهاي عمر دخترش، سيل سؤال جاري بود كه اشكان سرريز مادر، درنگي در كلام افكند و از معمايي بس ناگشودني، با روشنگري‌هاي بعدي، آشكار گرديد و من سنگيني باري را بر دوش خود حس كردم كه توان حمل آن، بسي دشوارتر از مراحلي بود كه در طي سه- چهار ماه مشاهده و ارتباط مستمر و با همه‌ي تجارب چندين ساله و با اتكاء به فنون تغيير رفتار و اصول مصاحبه و غيره، تاكنون طي كرده بودم.

      عمق فاجعه،‌ مالامال ملال بود و اينكه پدر، در ضيافت‌ها و رفت‌ و آمدهاي خانوادگي با آشنايان، مانع حضور دخترش در جمع مي‌شد  و به قول همسرش از اينكه ديگران متوجه بشوند او دختري ناشنوا دارد، شرم و وحشت عجيبي داشت و چه رنجي كه بر دخترك هموار نمي‌شد و چه زجري كه اين پدر مي‌كشيد.

       زمستاني سخت بود و برف سنگيني مي‌باريد. و من، در واحد مشاوره بعد از كلي تماس‌هاي تلفني و به بهانه‌هاي افت تحصيلي و ضرورت‌هايي كه حضور پدر را ايجاب مي‌كرد، منتظر مردي بودم كه راز دل با وي بگشايم و در نگرش‌ها و بينش‌هاي وي به زندگي تأثيري هر چند اندك، نهاده باشم. اما چسان با وي سخن آغاز مي‌كردم خود نمي‌دانستم. به واژه‌هاي شروع صحبت خويش مي‌انديشيدم و به سحرانگيزي كلمات و شيوه‌هاي برخوردي كه بر نفوذ و اقتدار من مي‌افزود. صداي تلنگري، مرا به خود آورد و روياروي خود، مراجع خويش را ديدم، و خوشحال كه آخر، موفق به ديدارش مي‌شدم.

      شروع صحبت‌هامان از هوا بود و اينكه چقدر سرد است و اگر مدرسه، شوفاژ نداشت و از اين قبيل مسائل. بعد پوشه‌اي از كشو برداشته و در مورد استعدادهاي تحصيلي فرزندش و ويژگيهاي رفتاري وي كه چقدر مثبت هستند و اينكه فقط ما مشكل كوچكي داريم كه دست ياري وي را چشم انتظاريم داد سخن دادم. ايشان هم با مروري به گذشته‌ها و بيماري‌ مننژيت فرزندش و از كارهايي كه برايش انجام داده به همدلي پرداخت و صحبت‌ها كه گل انداخت خواهش بازديدي از كلاس دخترش كردم و صحبت با آموزگار، به اتفاق هم سوي كلاس رفته و طبق قرار قبلي كه با آموزگار كلاس فوق داشتم، ايشان با تأكيد به توانايي‌هاي شاگردش و اينكه فقط اندكي نگران و محجوب به نظر مي‌رسد و لازم است كه با بچه‌هاي آشنايان و فاميل، روابط بيشتر و دوستانه‌‌تري ايجاد كند و به عنوان نمونه هم سوره‌هاي حمد و توحيد را از طريق لب‌خواني و آموزشي كه ديده بود در حضور پدر، پاي تخته سياه خواند و با تشويق آموزگار و شاگردان مواجه شد و من صرفاً مشاهده‌گري بودم كه حالات پدر و دختر را در لحظه لحظه‌ي اين ديدار به ذهنم مي‌سپردم و به نگاههاي شاد و مطمئن دخترك مي‌نگريستم كه براي آني هم كه شده، هراسِ درونش را شاهد نبودم. در ادامه‌ي امر، با كسب اعتماد پدر، اشتياق وي را به تشكيل چندين جلسه‌ي مشاوره‌ جلب نمودم و بي‌آنكه رازي را كه همسرش با من در ميان نهاده بود با وي بازگو كنم به تغيير نگرشهاي وي و توجه دادنش به حساسيت‌هاي روحي فوق‌العاده ظريف بچه‌هاي استثنايي پرداختم. روزها طي مي‌شدند و من همچنان دنبال اتفاق ساده‌‌اي مي‌گشتم كه مي‌بايد روزي، بازتاب‌اش را در رفتار دخترك مي‌ديدم و اين تغيير نيز اندك- اندك رخ مي‌داد تا كه آخر، بعد از انتظاري در نگاههايش درخشش اعتماد و مهر را مي‌ديدم و در مراجعه‌اي كه مادر داشت، از وقوع تغييراتي در رفتار همسرش سخن مي‌گفت كه به تعبير وي معجزه‌اي اتفاق افتاده است و زمين تا آسمان فرق كرده است.

      در لحظاتي كه به وي گوش سپرده بودم پاره‌اي عبارت تأكيدي را ناخودآگاه دركاغذ پاره‌اي يادداشت نموده  بودم كه قسمتي از آنها چنين بود: «من كاري استثنايي دارم، براي خدمتي استثنايي و به شيوه‌اي استثنايي».


قفس

 

      به نظر خيلي كمرو مي‌آمد و فرصت اينكه بتوانم كلامي با او حرف بزنم را به من نمي‌داد. مدام خودش را مخفي كرده و از صحبت امتناع مي‌نمود. همراه پدرش تو يكي از راهروهاي دادگستري انتظار مي‌كشيد و از شيوه‌‌ي تجمع و صحبت افراد معلوم بود كه مشكلشان مسأله‌ي طلاق است. به هر زحمتي بود به او نزديك مي‌شوم و خودم را يك روزنامه‌نگار معرفي مي‌كنم. به او مي‌گويم كه به سرنوشت‌اش علاقمندم و چنانچه از اتفاقات زندگي‌اش برايم صبحت كند بي‌آنكه از او نامي برده شود براي عبرت ديگران در نشريه‌ي‌مان خواهم نوشت. كمي ترديد داشت و به نظر مي‌رسيد كه منتظر اجازه‌ي پدرش مي‌باشد. موضوع را با پدرش نيز مطرح كردم و او گفت كه اتفاقاً خيلي هم بهتر است اما به شرطي كه نام و مشخصاتي از آنها در ميان نباشد. پدرش گفت: «ما قرباني طمع و اعتماد خودمان شده‌ايم. طمع به اين مفهوم كه چون خواستگار از خانواده‌ي ثروتمندي بود با چشم بسته تو تله افتاديم. لذا چيزي كه بيش از همه موجب بدبختي دخترم شده است طمع زيادي ما مي‌باشد كه فكر مي‌كرديم وصلت با يك خانواده‌ي ثروتمند مي‌تواند خوشبختي را به او ارمغان آورد و اما متأسفانه جز نكبت و تيره‌روزي حاصلي نداشته است.»

       دختره كه تا حالا ساكت بود با قطره‌هاي اشكي كه روي گونه‌هايش مي‌غلطيد با حالتي بغض‌آلود گفت: «از روزي كه به خانه‌ي بخت رفته‌ام نوعي زنداني بوده‌ام. يعني اجازه‌ي اينكه حتي به بيرون از درب خانه سرك بكشم را نداشتم. تا چه رسد به بازار و ميهماني رفتن و حتي خانه‌ي پدر و مادر سرزدن. خلاصه مثل انسانهاي عصر حجر، زنداني بخت خودم بودم و بايد تو چهار ديواري خانه مي‌پوسيدم. و با خويش و همسايه مثل بيگانه‌ها بودم. هر وقت دلش مي‌كشيد آنهم با ماشين شخصي، مرا تا دم منزل پدر و مادرم مي‌رساند و بعدش هم بي‌آنكه نظر مرا جويا شود مي‌آمد دنبالم كه بيا برويم.»

پدرش مي‌گويد: «البته اگر پرس و جوي حسابي مي‌كرديم مي‌فهميديم كه اينها كلاً چنين رفتاري با زنهايشان دارند و بايد از اين كار امتناع مي‌كرديم. البته اينها ساكن منطقه‌اي هستند كه جد اندر جد به چنين صفاتي مشهور هستند و اما ما از اين امر غفلت كرده و تحقيق لازم را نكرده بوديم. همچنين با توجه به ثروت فراواني كه داشتند شديداً خسيس بودند و حتي به خورد و خوراكشان نيز سخت مي‌گرفتند كه مبادا خرج زيادي رودستشان بگذارد. با اين شيوه‌ي زندگي ما اخت نبوديم و لذا سريع، زندگي دخترم دچار مشكل شد و همانطور كه الان مي‌بينيد تو راهروهاي دادگاه، ويلان و سرگردانيم.»

      با توجه به اختلاف سبكي كه در زندگي آنهابود، دير و زود به چنين بن‌بستي برمي‌خورند و طلاق، شايد سريع‌ترين راه‌ رهايي از سختي‌هاي فرا راه زندگي مشتركشان بود.

      از فاطمه كه اندك – اندك از كمرويي‌اش كاسته مي‌شد و خيلي صميمي رفتار مي‌كرد پرسيدم: «آيا در فضايي آرام و به دور از جنجال، با شوهرتان در خصوص چنين عاداتي كه موجبات طلاق را فراهم آورده صحبت كرده‌ايد؟» گفت: «البته اين موضوع چيز تازه‌اي نيست. دست كم هفت هشت بار تا مرز طلاق رفته و برگشته‌ايم و اما ديگر طاقتم تاق شده و به هر مصيبتي هم كه شده، خواهان طلاق هستم. حتي يكبار با قمه به پدرم حمله كرده و نزديك بود بكشدش. يعني تفاوت فرهنگها از زمين تا آسمان است و جاي هيچگونه مدارا و صبري نمانده. اميد زيادي دارم كه با طلاق، از شر اين زندگي جهنمي خلاص بشوم.»

      پدرش گفت: «ما تاوان زياده‌خواهي‌ها و طمع سيري‌ناپذير خود را مي‌دهيم و بي‌آنكه از ويژگي‌هاي اخلاقي محل زاد و بوم آنها و شيوه‌هاي خاص زندگي‌شان مخصوصاً در ميان اين فاميل مطلع باشيم، در چاهي فرو افتاديم كه واقعاً سرنوشت دخترم را تباه كرد. اما خوبي‌اش اين است كه هنوز صاحب فرزندي نيستند و مي‌شود باز، يك زندگي تازه شروع كرد. بيست سالگي سني نيست و هنوز راه زيادي را مي‌شود رفت هر چند كه واقعاً سخت خواهد بود و اما نااميد نيستم. هر چه بشود از تحمل اين زندگي نكبت‌بار، بهتر است و طلاق بعضاً نه نكبت، بلكه نعمت است.»


پاييزان

 

      سفيد‌ي گيسوانم، به وحشتم مي‌اندازند و از اينكه در گذشته، فكر فرداها را نكرده‌ام افسوس مي‌خورم. زيبا و مغرور بودم و اينكه ممكن است زمان به بازي‌ام بگيرد هيچ باورم نمي‌شد. خواستگارهاي فراواني داشتم كه هر از چندي مي‌آمدند و اما جواب من براي همه نه بود. هر كسي هم هر چي مي‌گفت به خرج من نمي‌رفت. در رؤياهايم دنبال كسي بودم كه در زندگي هيچ كم و كسري نداشت. از نظر قيافه هم آرتيست‌هاي خوش قيافه‌‌ي هاليوود تو ذهنم بود و اين همه را تو وجود هيچ خواستگاري جمع نمي‌ديدم. نصحيت‌هاي اطرافيان و امر و نهي‌هاي هيچ كس رو من تأثير نداشت و سالهايي كه بختم به رويم مي‌خنديد در شكار هيچ فرصتي تقلا نمي‌كردم. تو اين ميان يكي عاشقم بود و يكسال تمام، مي‌آمدند و مي‌رفتند و امادل من از سنگ بود و حس و عاطفه‌اي كه بتواند مرا از تصميم‌ام برگرداند، انگاردر وجودم هيچ نبود. يادم مي‌آيد كه مادرش  گفت: «نه اينكه دختر قحطي باشد و ما هم عاجز باشيم، نه! او فقط  چشم‌اش به دنبال توست و گرنه تا حالا صد دفعه برايش زن گرفته بودم. از خر شيطان بيا پايين كه بهتر از او گيرت نمي‌آيد...» اما گوشم بدهكار نبود و لج و لجبازي پيشه‌ام شده بود. كسي كه مي‌خواست وساطت بكند، يك رويي از من مي‌ديد كه مصلحت را در كنار كشيدن مي‌ديد. سالهاي شيريني بودند، سالهايي كه احساس مي‌كردي يك دنيا مي‌خواهد نازت را بكشد و انگار شاه پرياني و چشمها همه بدنبال توست. با وجود آن همه خواستگار، آدم اصلاً فكر نمي‌كرد كه فقط به خاطر يك خواستگار سالها گوش به در خواهي بود. جواني و شادابي، انسان را مي‌فريفت و فكر مي‌كردي كه هميشه چنين خواهي ماند. اما نگو كه آن همه رونق بازار، لطف خدا بود و اينكه سرو ساماني بگيري و بعدا نگويي كه قسمت من اين بود. لجبازي‌ام ورد زبانها شده بود و هر كسي هم مي‌خواست پا پيش بگذارد، مي‌گفتند كه آب در هاون كوبيدن است و او نمي‌خواهد شوهر كند و بيهوده خودتان را تو زحمت نيندازيد. معمولاً تو محله‌‌هاي كوچك، همه همديگر را مي‌شناسند و در و همسايه از همه چيز آدم خبر دارند و من هم كه دست كم ده خواستگار را رد كرده بودم، ديگر كسي از خويش و همسايه جرأت معرفي مرا به كسي نداشت.

       سالهاي مدرسه تمام شد و از كنكور هم نتوانستم قبول بشوم و شدم خانه‌نشين و خيلي كمتر كسي به خواستگاري‌ام مي‌آمد و باز نه مي‌گفتم، حالا سالها گذشته و با مادر پيرم زندگي مي‌كنم و اگر او چيزيش بشود، قطعاً روزگار سختي خواهم داشت. يك خانه‌ي پدري است و پنج – شش نفر وارث و سهم من به اندازه‌ي سقفي كه بالاي سرم باشد، نخواهد بود. نمي‌دانم چكار كنم. مطمئناً اگر كسي پيدا شود كه بخواهد با من زندگي مشتركي داشته باشد، حتماً جواب من بلي خواهد بود. اما آن يك نفر شايد پيدا نشود. سن و سالي از من گذشته و اگر هم كسي به سراغم بيايد حتماً آدم شكست خورده و بخت برگشته‌اي بيش نخواهد بود.

      رؤياهاي من كابوسي بودند كه هر آن به وحشتم مي‌اندازند و احساسات و عواطفم را دستخوش ويراني و طوفاني مي‌سازند كه آينده را در ديدگانم تيره و كدر مي‌كند. غرورم مرا پرنده‌اي زخمي ساخته است كه حتي آسمان نيز به دادم نمي‌رسد. بوي خوب آشيانم از من دريغ شده است و مادر بودن، حسرتي است كه هميشه با من خواهد بود. سرنوشت من حكايت يك زندگي تباه شده است و ياد و خاطره‌ي سعادتي كه زماني موجاموج در زندگي‌ام جريان داشت، آزارم مي‌دهد. اما آيا روزي خنده‌اي بر لبانم خواهد شكفت؟


سوءظن

 

      يكي از روزهاي پاييز بود و من، در شهري غريب دنبال پسرم مي‌گشتم. سالها گذشته و اكنون پسرم كه از هفت سالگي‌ گم‌اش كرده بودم پانزده سالش مي‌شد. روزي كه پدرش او را از من گرفت، مثل يك فيلم‌ سينمايي، در مقابل ديدگانم جان گرفته و اكنون با سرنخي كه داشتم دنبال جگر گوشه‌ام سر از پا نمي‌شناختم. شوهر سابقم كه پدر فرزندم باشد سوءظن شديدي نسبت به من داشت و اين سوءظن رفته- رفته چنان حاد شد كه زندگي مشتركمان را متلاشي كرد. روزي كه طلاقم مي‌داد، پاكباخته‌اي بودم كه بي هيچ گناهي در آتش تمايلات او سوخته و از زيباترين معني زندگي‌ام كه فرزندم باشد، دور افتادم.

      بعد از متاركه، فقط دو بار موفق به ديدن فرزندم بابك شدم و آن هم در همان سال جدايي بود. اما روزي كه طبق معمول به سراغ او مي‌رفتم، گفتند كه از اينجا رفته، تمام تلاش‌هايم براي پيدا كردن جاي پايي كاملاً بي‌نتيجه ماند و قوم و خويش‌هايش نيز اظهار بي‌اطلاعي كردند. اين بي‌خبري سالها پاييد و همه‌ي اميدها و تلاش‌هايم نقش بر آب شد. سالها بدينسان گذشت و تا كه روزي خبرش را از آستارا يافتم. هشت سال آزگار سپري شده بود  و از يگانه فرزندم كه پاره‌ي وجودم بود كاملاً بي‌خبر بودم. در اضطراب اين بودم كه چه شكلي شده و قد و قواره‌اش چطوري رشد كرده و آيا وقتي ديدمش او را خواهم شناخت يا نه؟ در اين سالها دنيايي از اتفاق را در زندگي‌ام شاهد بودم و تقديرم چنان گره خورده بود كه حتي اگر خود را نيز با نگاه هشت سال پيش در آينه‌ مي‌ديدم، حتماً نمي‌شناختم. شوهرم مطمئناً مريض بود و اين سوءظن‌ها مال يك آدم عادي نبود. سو‌ءظني كه يك زندگي هفت ساله را بر باد داد و مرا دستخوش گردابي نمود كه تا زندگي روال عادي به خود گيرد، سالها جان كندم. در را به رويم مي‌بست و از اينكه مبادا چشم بيگانه‌اي بر من بيفتد از محرم و نامحرم مخفي‌ام مي‌كرد و چقدر سخت بود تاب آوردن كسي كه هر لحظه به تو بدگمان بود و انسان را به چشم گناهكاري مي‌ديد كه هر لحظه ممكن است خطائي از او سر بزند. من البته به خاطر پسرم، همه‌ي سختي‌ها را تحمل مي‌كردم و اما براي او زندگي با من رفته- رفته غيرقابل تحمل مي‌شد. البته نه با من كه با هر زني مشكل داشت. طوري كه بعد از هشت سال همچنان مجرد بود و زني نگرفته بود. مادر پيري داشت كه او را نيز برداشته و بي آنكه ردپايي بر جا نهد به شهري دور رفته بود. شهري كه از شهر ما فرسنگها فاصله داشت و هيچ گمان نمي‌رفت كه سر از آنجا دربياورد. در اين فاصله من ازدواج كرده و صاحب دو دختر شده بودم. با همسرم نيز با همه‌ي فقري كه در آن دست و پا مي‌زديم، زندگي راحت و آسوده‌اي داشتيم و اما با جدايي از پسرم اين احساس را داشتم كه تكه‌اي از قلبم را كنده و دور انداخته‌ام.

       دلهره‌ي ديدار با پسرم را در اين برگريزان سرد، هرگز فراموش نمي‌كنم. با هر قدمي كه بر مي‌داشتم به او نزديك‌ مي‌شدم و وقتي جلوي درب خانه‌ي‌شان ايستاده و زنگ در را زدم كسي كه در را به رويم گشود، او بود. پسرم كه قد كشيده و بزرگ و تنومند، با چشمان معصومش در من مي‌نگريست بي‌آنكه مرا بشناسد گفت: دنبال‌ كي‌ام و با چه كسي كار دارم؟ اسم مادر بزرگش را بردم و گفت بفرماييد. وقتي رفتم تو با شوهر سابقم و مادرش رو در رو شدم و بر خلاف انتظاري كه داشتم خوشامد گفتند و بعد از مديدي وقتي مرا به فرزندم بابك معرفي كردند و همديگر را بغل كرديم گريه‌ام چنان شديد بود كه ساعتها مي‌گذشت و من هنوز بغض داشتم.

      ديدار من و بابك، ديدار عجيبي بود. ديداري پر از حسرت و اندوه، بعد از هشت سال، مادر و فرزندي به هم مي‌رسيدند و طي صحبت‌هايي كه شد عامل اين رسيدن نيز خود بابك بود. اصرار او بود كه به من پيام داده شده و زمينه‌ي اين ديدار را فراهم ساخته بود.

      اكنون از آن روز سرد و پاييزي ماهها گذشته است و من بابك مهربانم را مرتب مي‌بينم و با هم تماس تلفني داريم. اما اي كاش آن سوءظن‌ها كه زندگي‌مان را به جهنمي بدل ساخته بود، هرگز نبود و طوفان حوادث، هستي‌مان را چنين بي‌ريخت نمي‌كرد. هر چند اكنون نيز راحتم و اما حسرت آن آشيانه‌ي بر باد رفته‌اي را دارم كه روزي در آن احساس خوشبختي مي‌كردم. خاطره‌ها بعضاً انسان را چنان زجر مي‌دهند كه از خود واقعيت بي‌رحم‌تر مي‌شوند.


غرور و تعصب 

 

      نمي‌دانم چه شد كه عشق من به نفرتي بدل گرديد كه مرا تا پاي ميز محاكمه كشاند و جدايي، فرجام تلخي شد براي ما كه روزي عاشقانه به هم دل بسته بوديم. زندگي، خشن‌تر از احساساتي است كه انسان را به هم مي‌پيوندد و اگر هم بعضاً زندگي‌ها مي‌پايند گذشت است كه فرداها را قابل تحمل مي‌سازد. شايد هم اين قسمت من بود كه چنين بي‌رحمانه مرا در منگنه‌ي شرايطي قرار داد كه تا انتحار فاصله‌‌اي نداشتم. زندگي ما چشم بسته شكل نگرفته بود كه روزي به خود آيد و به شكل و حرفه‌ام بتازد و مرا از زندگي اجتماعي دور نگه دارد. يك ازدواج كاملاً آگاهانه داشته و با شناختي تقريباً كامل، زندگي‌مان را شكل داده بوديم. اما او به يكباره چنان عوض شد كه به بهانه‌‌هاي واهي مرا مي‌آزرد و رنجم مي‌داد. اينها را همه از عشق مي‌دانست و اينكه مرا دوست دارد و راضي به بعضي زحمتها نيست. مي‌گفت كه وقتي به پول احتياجي نداريم و به حد كافي دستمان به دهنمان مي‌رسد و در‌آمدي كه درمي‌آورم  كفاف زندگي‌مان را مي‌كند ديگر چه لزومي دارد كه سركار بروي. آن هم كاري كه هفت سال سابقه پشت سرش بود و چهار سال تحصيل دانشگاهي و دنيايي شور و ذوق. پايش را تو يك كفش كرده بود كه كارم را ول كنم و بچسبم از خانه و با تنها فرزندمان سركنم كه خانه‌داري از سرم هم زياد است. اين نگرش‌هاي منفي همه‌ي اميدهايم را داغون كرد و با وجود بچه‌اي هم كه داشتم راه پس و پيش نبود و يك جوري بايد يا با منطق و استدلال قانع‌اش مي‌كردم و يا دست از كارم مي‌شستم كه هيچ عاقلي چنين نمي‌كرد.

      شوهرم مي‌گفت كه وقتي به حد كافي پول دارد چه معني مي‌دهد دنبال كاري باشم كه صبح و شب نمي‌شناسد و بعضاً بايد شبها نيز سر كار باشم. مي‌گفت از همه‌ چيز دل بكنم و بنشينم كنج خانه و در اين صورت او هم فكرش راحت است كه بيگانه‌اي چشم در چشم‌ام نمي‌دوزد و با ناز مريض‌ها ور نمي‌روم.

      نگرش او يك نگرش قرون وسطايي بود و من او را چنين دگم و اسير سنت‌ها نمي‌شناختم. فكر مي‌كردم كه براي كار و تلاش ارزش قائل است و معنويت يك كار را با ريال و تومان نمي‌سنجد و اما هر روز كه مي‌گذشت فشارها بر من بيشتر مي‌شد و اصرار به تحقق خواسته‌اش داشت.

      روزي به او گفتم: «تو كه قرار بود از كار من بدت بيايد چرا اصلاً منو انتخاب كردي. چرا نرفتي دبنال يك زن خانه‌دار كه امروزه چنين به بن‌بست برنخوري، مگه من چه گناهي كرده‌ام كه بايد بنده‌ي زرخريد تو باشم و اگه چنين تصميمي داشتي چرا از اول به من نگفتي كه ببينم چه خاكي به سرم مي‌ريزم و آيا روزي دست ازكار مي‌شويم يا نه؟»

      به هيچ وجه از شغل‌ام دست بردار نبودم و حتي تهديدهاي او نيز كارساز نشد. گفت: «طلاقت مي‌‌دم و بچه‌ را ازت مي‌گيرم. يا بايد آنچه من مي‌گويم بشود يا اينكه اين زندگي، به درد من نمي‌خورد.» زندگي‌مان شده بود دعوا و پرخاش و همه‌ روزه سرهم داد زدن و آخر سر ذله شده و رسماً پاي ميز طلاق كشيده شديم و آشنايان هم هر چه پا درمياني كردند چاره‌اي نكرد. او و من هر دو در خواسته‌هامان مصمم بوديم و اين وسط سرنوشت فرزندمان بود كه تباه مي‌شد. يعني او كه چنين آسان مرا از كار و دلبستگي‌هايم جدا مي‌كرد، فردا معلوم نبود كه چسان با من برخورد كند و در آن وقت پاكباخته‌اي بودم كه حتي روي پاي خود نمي‌توانستم بايستم، جدايي خيلي آسان سراغ ما آمد و بچه‌مان كه دو سالش مي‌شد، قرباني غرور و تعصب پدري شد كه مهر مادري را از او دريغ كرد. اما مهر مادري چيزي نبود كه بشود راحت دريغ‌اش كرد. او ازدواج كرد و خيلي راحت بچه‌ام را به من بازگرداند. فهميدم كه اين ها همه بهانه بود. و به نحوي مي خواست مرا از سر واكند و بي‌آنكه مهريه‌اي بپردازد طلاقم بدهد و نگو كه دلش در گرو ديگري است.

      براي بعضي‌ها عشق، تفريحي بيش نيست. زود دلشان را مي‌زند و دنبال سرگرمي جديدي مي‌روند. حتي اگر قرباني، پاره‌ي وجودشان باشد.

 

                                                                        1382- شهريور