سفرنامه مظفرالدين شاه از تبريز به خوي

در هنگام ولايت عهدي

 

بخش اول

به اهتمام: دكتر حافظ فرمانفرمائيان ـ استاد دانشگاه

 

هنگامي كه ناصرالدين شاه قاجار در سال 1313 هجري قمري به قتل رسيد، وليعهد او مظفرالدين ميرزا 44 سال داشت. با اينكه چندان سالي از عمر اين شاهزاده نمي‌گذشت، مردي بود ناتوان و از لحاظ جسمي و روحي بسيار عليل.

وي به رسم دورة قاجاريه بسياري از سالهاي عمر خود را در آذربايجان گذرانيده بود و همين اقامت طولاني در خارج و دور بودنش از مركز امور دولتي، او را مردي بسيار ساده و زودباور و بي اطلاع بار آورده بود.

گر چه ما امروز معتقديم كه سادگي و خوش طينتي و ملايمت مظفرالدين شاه فطري و از خصيصه هاي بسيار نيكوي او بود، چه با سلطنت او دورة استبداد و حكومت شديد ناصري تعديل يافت. راه براي عصري تازه هموار گشت و پس از ده سال بزرگترين واقعه تاريخ ايران يعني برقراري مشروطه و اعلان آزادي و تأسيس مجلس شوراي ملي بوقوع پيوست و در اين نهضت عظيم كه تضمين كنندة سعادت ملت ايران بود، مظفرالدين شاه نقش بسيار مهمي را كه شرح آن در كتب مربوطه به مشروطيت ايران به تفصيل بيان شده، بعهده داشت.

اما دربارة زندگاني خصوصي اين شاه اطلاعات ما هنوز اندك است.

مهمترين مأخذ تاكنون همان نوشته هاي خود او بوده است كه شامل سفرنامه هايش به فرنگستان مي باشد. اين سفرنامه ها در زمان حيات او به طبع رسيده و نسخ آنها نيز نسبتاً فراوان است: اما يادداشت هائي كه اينك به نظر خوانندگان مي رسد و تا كنون منتشر نشده متعلق بدوران ولايتعهدي اين شاه مي باشد. اين يادداشت ها شرح مسافرت كوتاهي است كه مظفرالدين ميرزا وليعهد در سال 1307 براي شكار و گردش از تبريز به خوي كرده است. نسخة عكسي اين سفرنامه كه نزد من است متعلق به كتابخانة مركزي دانشگاه تهران است كه اصل آن تحت شماره 833 در كتابخانة ملي محفوظ مي باشد.

اين كتابچه به خط شكسته نستعليق بسيار زيبا نوشته شده و به عقيدة پاره اي از خط شناسان بدست ضياءالكتاب تبريزي نوشته شده و براي نمونه و مشاهده خوانندگان صفحة اول آن كراور مي شود.

دكتر حافظ فرمانفرمائيان

 

 

سفرنامة حضرت اقدس ارفع امجد والا روحنا فداه كه در سنة 1307 تشريف فرماي خوي بودند

بسم ا... الرحمن الرحيم

روز سه شنبة دويم ربيع الثاني بعزم شكار يكانات حركت كرده شب چهارشنبه را خانة كلانتر مهمان بوديم. شب رفتيم جناب امير نظام و سايرين بودند. صبح سوار شديم آمديم خانة جناب ساعدالملك چائي خورده قدري صحبت نموديم. بعد با كالسكه آمديم بمنزل خواجه سرجان كه از دهات موقوفه و سه فرسخي شهر است.

صبح پنجشنه[جمادي]ربيع‌الثاني 7207

از آنجا رفتيم شكار كبك چيزي پيدا نشد. آمديم در پهلوي باغ چله خانه كه فراشباشي آباد كرده نهار خورديم. بعد از نهار آمديم بسفيد كمرده دختر فرمانفرماي مرحوم كه هفت فرسخي شهر است.

صبح جمعة پنجم

بواسطة كسالت مزاج تمام راه با كالسكه آمديم. نزديك قصبة مرند ميرمحمد حسين خان نايب الحكومه و شيخ الاسلام و جمعي باستقبال آمده بودند. بمنزل كه خانة شيخ الاسلام است رسيديم ناظر قند و شيريني و تشريفات و وجه نقد حاضر كرده بود.

نصرت الدوله پيش از ما از شهر يكسر به مرند آمده بود. شب نوكرهاي مخصوص بودند. چند روزي بجهت آمدن خون بواسير و كسالت مزاج در مرند اطراق كرديم. روز و شب مشغوليتمان كتاب خواندن و مشاعره با نوكرهاي مخصوص بود. بهار مرند خيلي با صفا است خاصه در طرف بالا امام زادة هست كه بسيار جاي با روح است. مسجد قديمي هم هست كه تاريخ و بناي آن مسجد را از روي سنگي كه نوشته شده در سفرنامه هاي سابق نوشته ايم.

صبح پنجشنبة يازدهم

سوار شده بطرف يامچي كه منزل امروزي است آمديم. سر راه يكدسته كبك بود چند تا باقوش شكار شد. سه ساعت بغروب مانده منزل رسيديم.

روز جمعه دوازدهم

صبح زود حركت كرده بعد از سه فرسخ آمدن نهار خورده آمديم. در راه دربندي بود آنجا شكار رفتيم چيزي نبود برگشته چون غروب نزديك شد در صحرا نماز خوانديم. يكساعت از شب گذشته به يكان رسيديم. راه امروزي از نه فرسخ زيادتر بود. تمام راه سنگ و سخت و كوه و دره بود. منزل خانة آقا ميرلطفعلي است. اين سفر ششم است و در خانة همين سيد منزل كرده ايم. چه قدر نوكر با من بود و حالا معدودي از آنها مانده.

شنبه سيزدهم

خبر آوردند كه نصرت الدوله صبح زود بشكار رفته اوقاتم تلخ شد فرستادم او را برگردانند پيدا نشد. خودمان بالاي ده بشكار كبك رفتيم قوش. شاه شونقار را بكبك كشيديم كبكي گرفت. برگشتيم نهار خورديم عصري حمام رفتم. سر حمام نصرت الدوله آمد معلوم شد بشكارگاه نرفته پائين ها شكار كرده، دو كبك هم براي ما آورد با كمال التفات قبول كرديم مراجعت بمنزل نموده موزيكانچيان موزيك زدند. شب هم نصرت الدوله و سايرين بودند.

يكشنبه 14 ماه

به هواي شكار آرقالي [بز كوهي] رفتيم. ماحصل شكار اين شد كه ما دو دسته رم داديم يكي جلو مير آخور رفت ديگري جلو منشي حضور. هر دو تفنگ انداختند. هيچيك نخورد. چند دست قوش كشيديم آنها بند كردند چيزي دست نيامد. آخرالامر قوش دستي خودم را دادم ميرآخور برد سير كرد با كمال خستگي كه لازم ملزوم شكارچي گري است خاصه وقتي هم كه شكار نشده باشد مراجعت كرديم. عصري نصرت الدوله و دبيرالسلطنه و منشي حضور و ميرزا حسينخان و آبدارباشي و حاجي مهديخان پيشخدمت در حضور بودند. شب آقاي بحريني روضة خوبي خواند.

دوشنبه پانزدهم

صبح حمام رفته از آنجا منزل ميرآخور رفتيم. بعد از نهار بشكار كبك سوار شديم يك زربه[نوعي پرنده] كبك پيدا شد قوش كشيدند يكي از قوشهاي مخصوص خودم دست سعدي قوشچي بود. در اين بين اسب سعدي را زمين زد قوش خودبخود ديد(1) شد يك كبك شكار نمود. تا ما رسيديم شيخ الاسلام مرند كه شكارچي اتفاق افتاده قبل از ما رسيده قوش را سير كرده بود. مراجعت بمنزل كرديم. در دره منارة طبيعي خيلي غريب و عجيب بود بقدر پانزده ذرع طول آن و چهار ذرع دور آن مدور بود مثل اينكه بنّائي بنا كرده دليل قدرت خداوندي بود.

سه شنبه 16

صبح زود سوار شده سر راه يك زربه كبك بود چند تا با تفنگ زدم و چند تا با قوش شكار شد كه همه را ميرشكار برد خورد. بعد از آن از راه شكارگاه آمديم در راه نهار افتاده آتش زيادي روشن گرديد. در راه چند تا آغل گوسفند بود در يكي از آغل ها سه نفر پياده آنجا را پاك مي كردند آنها را بلد برداشتيم شكارچي بودند يكي جوان خوش قد و بالائي بود. آمدم نزديك مركان كه منزل امروزي است. رودخانه داشت مشهور بآجي چائي خيلي شبيه برودخانة آجي تبريز است. تا رسيديم بده. منزل بسيار كثيف و بدي داشتيم بهر قيمتي بود آنجا مانديم. بوزقورماي(2) حضوري طبخ كرديم خيلي خوب شده بود. خواستم بخوابم ساعتي نگذشته بود ديدم اطاق دود كرده گفتم هيزمها را از بخاري برداشتند بعد معلوم شد كه در بام قراولها آتش كرده اند سقف اطاق سوخته. با اعتضادالسلطنه بيرون آمده رفتيم منزل دكتر كه نزديك بود آنهم در دكان بقالي از تنگي جا منزل كرده بود.

شب را در منزل او خوابيديم منزلي كه محتاج تعريف نيست. دكان بقالي مشهور است. يكطرف ميوه جات طرف ديگر توتون و تنباكو و غيره بود. صبح ميرآخور آنجا آمد كاغذجات طهران را آورد منزل عليحده براي ما خالي كرده بودند آمديم آنجا، اطاقي است بي نظير و بهتر از قصر خورنق است در كثافت او طاقهاي آنجا هم شبيه اوطاقهاي دهات قراجه داغ است تفاوتي كه دارد آنجاها كبك داشت اينجا ندارد.

كوههاي اينجا بنظر خيلي سخت مي آيد. هنوز شكار نرفته و نديده ايم. از قراريكه مي گويند شكار زياد دارد. نيم ساعت بغروب مانده نشستم بكاغذ نويسي ديدم جلو ده ميرآخور شكار كبك مي كند ما هم با دوربين نگاه مي كرديم قوشي داشتيم كه سينه اش زخم بود. چون ميرآخور كلية تفنگ را خوب نمي اندازد خاصه گلوله را اين قوش را باو داديم. كه بي شكار نماند با وجود اين تفصيل ساچمه را بد نمي اندازد حقيقت نوكر خوبي است خيلي او را مي خواهم. بالجمله قوش را هفت هشت دست كشيد نگرفت بقول خود او در آخر يكي را گرفته اسمش را موچل گذاشته اسم باين خوبي مسمي ندارد.

روز پنجشنبه

هوا خيلي مه بود چهار بغروب مانده سوار شده بشكار رفتيم. كبك حد و حصر نداشت و بشماره نمي آمد. يكدسته كبك كوزل پيدا شد قوش خودم را كشيدم در اين بين يك زربه كبك چل بلند شد. قوش دستة اولي را و ديد كرد و عقب اينها رفت. ميرآخور قوش بي دم و پر و بال خودشرا كشيد. بهزار جان كندن يك كبك را توي رودخانه بنه(3) كرد قوش من هم بنه كرد. چون سعدي قوشچي توله همراه نداشت نتوانست از بنه درآورد يك كبك كوزل خودم با تفنگ زدم. مجدداً قوش را كشيديم چون چاق شده بود بكبك نرفت دور كرد. آخرالامر كبك زنده از نصرت الدوله گرفته زير پاي قوش انداختيم تا قوش را گرفت. هوا سرد بود با كمال اوقات تلخي برگشتيم. در راه ميرآخور باز يك كبك زخمي پيدا كرد با قوشش گرفت. شب با نوكرهاي مخصوص تا ساعت چهار صحبت كرده شام خورديم.

روز جمعه 19

هوا باز مه بود محمدخان والي حاكم خوي آمد شرفياب شد دستورالعمل منازل را داده سوار شديم. پياده شكارچيها را هم با اسكندرخان از جلو فرستاديم خودمان هم بعد از طي دو فرسخ براهنمائي سرباز خوي در بره گاهي نشستيم مه هم سخت گرفت. تا يكساعت بغروب مانده آنجا مانده نماز هم خوانديم. بغير از يك تكه كه آنهم از دور پيدا شد چيزي نديديم. بمنزل برگشتيم حسن خان و آبدارباشي را هم خواسته بوديم از اويواوغلي آنجا آمده بودند. شب هم سقاباشي در حضور كباب درست كرد. با نصرت الدوله چند دست تخته بازي كرديم.

پي‌نوشت:

1ـ ديدشدن حمله كردن قوش و مرغان شكاري و تعاقب پرندگان

2ـ بوزقورما= خوراكي كه از بز كه در پوست خودش كباب شده باشد.

3ـ بنه كردن = محاصره كردن و بي حركت پرنده بوسيلة مرغان شكاري.