يك بار ديگر يحيي رحيمي
تجليل از7شخصيت برجسته فرهنگ و ادب كشور در شيراز
رضا حسن زاده
اينكه روزنامه نگار باشي، يا خبرنگار ، يا حتي خواننده حرفه اي نشريات، نمي تواني از شنيدن و يا خواندن نام يحيي رحيمي بگذري و دلت براي خواندن مطلبي كه از اين استاد نام يا نشاني دارد، بال بال نزند.
روز خبرنگار و تجليل از اهل قلم و سنگ تمام گذاشتن مسئولان ديار رند شيرازي، هم براي من بهانه اي بود تا دنبال ردّ پا و اثري از استاد رحيمي بگردم. نه تنها براي خواندن كه براي تا جرعهي آخرسر كشيدن و باز تشنه كام ماندن.
نوشته هاي استاد براي من هميشه اين چنين بوده است. تحريك اشتياقم براي خواندن و در خاتمه ، تشنه تر شدن و مشتاق تر گشتن براي خواندني دوباره، چرا كه در آثار او ، نه موضوع بر سبك فائق مي آيد كه خسته ات نمايد و نه سبك بر موضوع چيره مي شود، كه تو خيال كني در دايرهاي بسته از كلمات شيك، اسير شده اي.
هر چند كه سالهاست از اين شهر و ديار كوچيده اما كلامش هنوز كه هنوز است عطر خاك باران خورده كوچه هاي محله امامزاده را دارد و نياز مشتاقانه كودكي كه با آرزوي هوا كردن يك بادبادك، پير شده است.
استاد رحيمي همين است. بي شيله پيله. وكوله باري از يادداشت هاي دوران جواني و شايد هم نوجواني هايش و با عشق به نوشتن و نوشتن و نوشتن، از كوچه هاي خاكي محله راه بركشيد و به دارالخلافه تهران رسيد. چه كسي گمان مي كرد كه روزي روزگاري نه دور و دراز كه همين نزديكي ها ،گزارش نويسي در روزنامه كيهان قد خواهد كشيد كه با محبت دستانش، بر زخم ها مرهم خواهد گذاشت و با نيشتر قلمش، به جنگ چركابه ها و عفونت ها خواهد رفت تا جائي كه سر از سلول هاي ساواك قبله عالمي در بياورد و ممنوع القلم گردد و . . . بگذريم.
در آن زمان وانفسا كه اگر مي خواستي در دام آلاف و الوف و آخور و پوزبند قبله عالمي گرفتار نشوي و خود را و قلمت را و شرافت مردمت را نفروشي، ناچار بايد به دنبال ايسم هايي مي گشتي و در زير علم حزب و گروه و دستهاي اين وري يا آن وري سينه مي دراندي.
رحيمي ماند، مبارزه كرد، نوشت، ممنوع القلم شد، فراري گرديد اما هرگز زير علم حزب و گروه و دسته اي به سينه نكوبيد و از ايسم هاي مختلف براي خود امامزادهاي دروغين نساخت.
او ماند ، نوشت ، نوشت و ماندگار شد تا امروز در ديار حافظ و سعدي به بهانه تجليل از روز خبرنگار نامش در كنار نام هايي چون عبدالعلي دستغيب( منتقد بزرگ ادبي) ، پرويز فقيري (نويسنده شهيرداستان هاي كوتاه ) واستاد صدرا ذوالرياستين(شاعر تواناي كشور) و . . . بنشيند و تجليل گردد.
و اما اينك . . . براستي چه مي توان كرد در مورد بزرگاني كه هر روز براي اعتلاي فرهنگ اين مرز و بوم براي آگاهي و بينش مي نويسند و در مقابل هجوم همه جانبه فرهنگ غربي با تمام امكانات الكترونيكي اش ، با قلم و دوات و انديشه خويش مي ايستد؟
چه مي توان كرد در مورد آنها كه جواني نكرده به پيري مي رسند تا خون جواني شان را در قلم خويش بريزند و با خونابه قلم آينده اي سبز را براي جوانان امروز و آينده رقم بزنند، چه مي توان كرد؟
باز شيرازيان عزيز، مسئولان بزرگوار خطه هميشه شيرخيز شيراز دمتان گرم! استاد ما و استادان ما را شما ميخوانيد و شما تكريم مي كنيد. اگر براي ما بود، شايد صد انگ هم به زور هزار من سريشم بر پيشاني شان چسبانده بوديم تا همه بدانند در حضور ما، ديگران جايي ندارند، حتي اگر بزرگواراني باشند كه همه آبرو و اعتبار اين سالهاي روزنامه نگاري ما هستند.
چندي پيش،كليد آپارتماني تقديم فرزند خاك پاكمان در ديار خواجه شيراز شد و همه به احترامش از جاي برخواستند و تشويقش نمودند.
به احترام بزرگ مرد فرهنگ و ادب شهرمان استاد يحيي رحيمي از جاي بر مي خيزم و روانه كوچه باغ هاي محله امام زاده مي شوم. تا شميم خاك باران خورده و قلم طنازش را دوباره استشمام نمايم.
کلیه پست های این وبلاگ از تاریخ 10 اردیبهشت1391 مطالب چاپ شده در دوهفته نامه دارالصفا بوده و پست های قبل از این تاریخ، مربوط به هفته نامه اورین خوی می باشد.