باز خواني شعر »سيـمرغ« از زنده ياد»جمشيد واقف«

حبيب حسن نژاد

 

شعري از زنده ياد جمشيد واقف به دستم رسيد توسط پير صميمي و شعردوست شهرمان، آقاي حاج علي قربان زاده ، كه دست نوشته هاي بسياري را از شاعران مطرح ايراني به يادگار دارد. شعري زيبا و قوي، با ساختار و فرم مناسب، وزني آرام و تصاويري يكدست و دلنشين كه عرقريزان روح شاعر را در آيينة آن مي توان به تماشا نشست.

جمشيد واقف در سال 1316 هـ .ش در خوي به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و متوسّطه را در خوي و تبريز به پايان رساند. و به معلمي پرداخت. در سال 45 موفّق به أخذ مدرك كارشناسي زبان و ادبيات فارسي از دانشكدة ادبيات تبريز شد. واقف از سال 1334 سرودن را با غزل آغاز كرد . بعد از مدّتي به شعر نيمايي روي آورد و مجموعه هاي " «رقص ياد»، «غريب"»،«نامه هاي عاشقانة يك شاعر»، "«بر دروازه هاي فردا"» و"«از تهي سرشار»" را منتشر كرد .

اهمّيّت اين شعر و ديگر شعرهاي واقف در اين است كه: نيما را دريافته، به راز بدعت مرد كوهستان پي برده و سعي داشته سروده‌هايش را در قالب و مضمون نو و بديع ارائه دهد. آن هم در شهري كه بعد از پنجاه سال از تاريخ تولّد اين شعر، هنوز نيما را ـ چنان كه بايد ـ در نمي يابد و ... اهميت ديگر اين كه اين شعر بهترين شعر واقف و يكي از بهترين شعرهايي است كه در اين مضمون سروده شده است. البتّه نه درآن حد كه شاهكار ادبيات قرن باشد!!! سيمرغ در شاهنامه به دو صورت آمده است: از يك سو موجودي اهورايي و مقدس است و از سوي ديگر موجودي اهريمني. و حاكي از دو گرايش فكري و آييني كه مورد بحث ما نيست.

اين پرندة اساطيري چهار بار در شاهنامه ظاهر مي شود:

1ـ نخستين بار در كودكي زال  : داستان از اين قرار است كه از سام نريمان فرزندي پيرسر و سفيد موي به نام زال به دنيا مي آيد. سام از بيم طعن و استهزاء بزرگان دستور مي دهد زال را دور از زادگاه در بالاي كوهي اساطيري كه خيلي بلند بوده (قاف)، قرار دهند :

يكي كوه بُد نامش البرزكوه

به خورشيد نزديك و دور از گروه

قدما البرز را»قاف«" مي ناميدند.

سيمرغ كه در قاف آشيان دارد، او را گرفته، به كنام خويش برده و به نيروهاي فوق طبيعي مي آرايد. سيمرغ در اينجا موجودي مهربان است و نقش مادر و مربي دلسوز را براي زال ايفا مي كند. كودك، بزرگ مي شود و ...

سام خوابي مي بيند و آسيمه سر در پي فرزندِ رهاكرده، به كوه مي زند. سيمرغ، زال را به پدر مي سپارد و پري از خود به فرزند مي دهد تا در سختي‌ها:

برآتش برافكن يكي پرّ من

كه بيني هم اندر زمان فرّ من

2ـ ظهور دوم سيمرغ هنگام تولد رستم است. زال، رودابه، دختر پادشاه كابل را به زني مي گيرد ... سيمرغ در اين مرحله نقش طبيبي را بر عهده دارد كه رودابه را از دشواري زايمان مي رهاند و فرزند حماسه يعني رستم را به دنيا مي‌آورد .

3ـ ظهور سوم ظهوري اهريمني در هفت خوان اسفنديار است. قدرت سيمرغ در اين مرحله پليد و اهريمني است نه جادويي ستايش آميز و پسنديده.

4ـ آخرين ظهور سيمرغ در نبرد رستم با اسفنديار است. زال در پي درماندگي رستم در برابر اسفنديار، از سيمرغ ياري مي جويد. سيمرغ نه تنها پيكان ها را از تن مجروح رستم بيرون مي كشد بلكه او را به چوب گز و وسيلة مرگ اسفنديار رهنمون مي شود.

زنده ياد جمشيد واقف سيمرغ را خطاب قرار داده و ظهور اول او را در شاهنامه جانماية شعر قرار داده،           مي گويد:

سيمرغ!

مسندنشين قلّة افسانه ساز قاف!

فردوسي، براي اين كه بگويد كوه خيلي بلند بوده ، عبارت " »به خورشيد نزديك«" را مي آورد امّا واقف، تصاويري بكر و تازه (از آن جمله:" »آنجا كه پاي رهگذري بوسه اي نريخت«" يا" »آشيان گمشده در موج ابرها«) مي سازد تا بلند بودن و حتّي دور از دسترس بودن كوه را متذكّر شود:

آنجاكه پاي رهگذري بوسه‌اي نريخت

آنجاكه‌جز تو هيچ‌پرنده‌گذرنكرد

شاه پرندگان

پروردة صداقت و آزادي قرون

اي آشناي خلوت ماه و ستارگان

و با اين عبارت به پرواز بلند شاهِ پرندگان اشاره مي كند. سيمرغ براي زال پروردگاري چاره گر و خردمند است. طبيبي است رهاننده از بيماري و مرگ. مرغي است فرمانروا كه راز سپهر را مي‌داند و بر زال مي گشايد. در ميلاد مولود حماسه ياري مي رساند  و از شدني ها و بودني ها آگاه است. تصاويري هم كه واقف از سيمرغ ارائه مي دهد، بكر و ناب و قابل تأمّل است.

داناي روزگار

پروردگار چاره گر زال ِ قهرمان

زان آشيان گمشده در موج ابرها

گاهي به خاكدانِ زمين هم نگاه كن

شاعر سپس از طلسمي كه مردم جامعه اش در آن گرفتار شده اند، سخن مي گويد و نشان مي دهد كه ذوق سرشار و خامة خونِ در گلوي شاعر به انفعال و فرصت طلبي منحط در شعر تن نمي دهد:

اينجا

اين پهندشت بي گل و بي سبزة خدا

ديري ست عرصة جَوَلان كلاغ‌هاست

هر قهرمان به سنگر خود ، غرق خون خويش

دردا و حسرتا

يك پهلوان نمانده در اين عصر داغدار

اين عصر بي حماسة آلوده با فريب

وخسته از اين طلسم ـ عصر بي حماسة پرفريب كه پهلوان در او كيمياست ـ " »رستم دستانش آرزوست«" تا  سبز شده ، طلسم را بشكند و جامعه را به سوي سپيدةآزادي رهنمون شود:

سيمرغ!

پروردگار چاره گر زالِ قهرمان

داناي روزگار

زال دگر بپرور

تا رستم دگر

از نسل او درآيد و جادو شكن شود.

رستم، نماد ارادة شكست ناپذير ملّتي است كه براي تحقق بخشيدن آرمان‌هايش، خود را به آب و آتش مي‌زند و به مقابله با بدي ها مي رود و پيروزمند و فاتح باز مي گردد.

نكتة آخر اين كه شعر سيمرغ يكي از مؤجزترين ، عاطفي ترين و تصويري ترين شعرهايي است كه ضمن انعكاس دردي اجتماعي با بياني فشرده و اندوهناك ، منش شعري شاعر را مشخّص مي كند ...

روحش شاد و يادش گرامي باد.